Rz prpr

Rz prpr²

تهیونگ: جناب؟

به خودم اومدم چن دقیقه ای بود که مث دیونه ها بهش خیره شده بودم سریع خودمو جمع کردم

کوک: بفرمایین چی میخوایین؟
تهیونگ: یه قهوه لطفا
کوک: با شکر؟
تهیونگ: نه تلخ باشه
کوک: آها حتما

هیون رو صدا زدم تا سفارششو آماده کنه

هیون: سفارش رو میگیری من این قهوه رو بدم سریع میام

کوک: باشه

بعد از ظهر کارم تموم شد از هیون خدافظی کردم و سوار ماشینم شدم

گوشیمو که باز کردم با هجومی از پیام از طرف یونگی مواجه شدم سریع بهش زنگ زدم

کوک: سلام پیشی
یونگی: کوک چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
کوک: سرم شلوغ بود گوشیو سایلنت کردم
یونگی: کوک تو رعیس اونجایی نه کارکنش چرا خودتو خسته میکنی میخای چنتا کارکن جدید برا کافت بفرستم ؟

کوک: داداش قشنگم من کارمو دوست دارم و با اینکه کار کنم هم مشکلی ندارم خودمو هیون از پس کارا برمیایم

شوگا: باشه کوچولو من فقط می‌خوام تو خوشحال باشی میدونی که؟

کوک: پیشی امشب نمیای یه سر بهم بزنی؟

شوگا: رو چشمم چیزی نمیخای برات بیارم؟

کوک: نه مراقب خودت باش بای

گوشیو قط کردم و رفتم خونه یخورده خونرو تمیز کردم و میوه چیدم و آخر سرم یه دوش کوتاه گرفتم و آماده شدم

ویو تهیونگ

جیمین : چه خبر رفتی کافه اون عوضی ؟

تهیونگ: آره نور چشمیشو دیدم نگران نباش جیمین انتقاممون رو میگیرم

فلش بک [ 13 سال پیش]

مثل همیشه کارم تموم شده بود و داشتم به سمت خونه میرفتم

به کادو های تو دستم نگا کردم امشب تولد مامانم بود قرار بود من و جیمین سوپرایزش کنیم

در خونه بودم که دیدم از خونه صدای داد و فریاد میاد سریع دویدم تو

ولی ....

(اهم اهم توجه شما را به خودم جلب میکنم میگم نامجین رو هم اضافه کنم به رمان جاشون خالیه ها)
دیدگاه ها (۹)

اسلاید اول: شخصیت کوکاسلاید دوم : شخصیت شوگااسلاید سوم: شخصی...

Rz prpr ³باورم نمیشد ماتم برده بود کف خونه کاملا خونی بود ما...

Rz prpr ¹معرفی:[مین جونکوک 20 ساله. برادر کوچیک مین یونگی م...

Rz prpr ⁶سریع لباسامو پوشیدم و سوار ماشینم شدم که برم کافه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط