همان اول

همان اول
وجودم را به خودَش گره زد
گفت تا وقتی "تو" باشی،"من" هم هستم
و این جمله آنقدر شیرین بود که اصلاً متوجهِ رفتنش نشدم
و این جمله آنقدر شیرین بود
که به وقتِ نبودنش،
آنجاکه هجوم تنهایی،
حوصله ام را از قلم سرازیر میکرد،
به اندازه ی یک عمر برایش نوشتم!
نوشتم از وقت هایی که دلم تنگ می شد و
یک "دوستت دارم"ساده میتوانست دست فاصله را از بیخ گلویم بردارد
نوشتم از وقت هایی که کلافه بودم و بیشترین انتظارم،
دیده شدن نه،
کمی شنیدن بود
نوشتم از سوال و جوابهای آدمهایی که سراغِ جایِ خالی اش را از من میگرفتند
نوشتم جای خالی دست های تو را،
قلم که هیچ،
هیچ دستی، دست های من را پر نمیکند
نوشتم از معادله ای که قرار بود دو طرفش معلوم باشند
نه یک معلوم و...
هنوز هم دلم نمی آید مجهول باشی
دیدگاه ها (۵)

قول داده بودیبا اولین برف به خیابان برویمو آدم برفی رویایی م...

همیشه یک نفر را داشته باشید که وقتی از زمین و زمان شاکی شدید...

گاهی دلم میخواهد از این چهار دیواری معکوس دنیا پرواز کنم و ب...

بغلش کرده بودمپرسید چقدر منو دوست داری؟؟؟گفتم...گفت نه یه ان...

حال دل من... 🥺💔آقا… آقایِ جانِ من، صدایم را می‌شنوی؟دورت بگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط