کنار پنجره، پشت پرده ی حریر آرام می ایستم. مثل همیشه پنجر
کنار پنجره، پشت پرده ی حریر آرام می ایستم. مثل همیشه پنجره با من شریک می شود در کنجکاوی لحظه های بازیگوشی تو. خوشحال برای گنجشک ها دانه می ریزی. حیاط پر می شود ااز سمفونی و ذقص آنها. جایی آنطرف تر ،زیر درخت پرتقال به گربه ها که در حال خوردن جیره ی غذایی هر روزشان هستند نزدیک می شوی و برایشان میو میو می کنی ، سر بلند می کنند و جوابت را می دهند. دستان کوچکت را که گلی شده اند در هوا تکان می دهی . گنجشک ها تا بالای سرت پرواز می کنند. و معصومانه کنار دانه ها می نشینند. هدیه ی کوچک خدا ! چقدر توانا شده ای! تقسیم می کنی زندگی را و مهربانی را در حجم کوچک باغچه. بیرون می آوری خستگی را از تن خسته ی من ، تابلوی نقاش چیره دست! پرده را کنار می زنم. صدایت می کنم و از تو می پرسم که : چرا دستانت گلی شده اند؟! لبخند زنان می گویی: مامان شمعدانی هایت زیاد شد. م ن چند تای دیگر برایت درست کردم . و گلهای گِلی کوچک خوابیده رو به آفتاب را نشانم می دهی...
- ۳.۰k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط