ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۴۹
جیمین : وقتشه قوانين زندگي منو بدوني..
با احساس خفگي وایستادم. جدي و محکم گفت
جیمین : قوانین من مشخصن... اصلا خوشم نمیاد تو دست و پام بپيچي..دلم نمیخواد وسایل شخصیت رو توي خونه زندگیم ببینم یه اتاق بهت میدم..هرکاري دلت میخواد توش بکن اما بیرون اون اتاق دوست ندارم کوچکترین اثري ازت ببینم. سرویس توي اتاقت هست..تا
وقتي مجبور نشدي دلم نمیخواد از حموم و دستشويي بیرون استفاده كني..جاي وسايل خونه رو هم تغییر نده.. به زور اب دهنمو قورت دادم.
جدي گفت
جیمین: وقتي مهمون دارم.. شب،روز به هیچ وجه از اتاقت بيرون نمياي تو خونه بلند صحبت نميکني..۱۲شب به بعد صدا ازت در نمیاد وبیرون هم نميري.. صبحم زودتر از ۷ بیرون نمیری
با غیض اروم گفتم: مگه پادگانه؟
بي توجه به تيكه ام خشك ادامه داد
جیمین : به هر کس.. اشنا غریبه دوست بگي قضيه مون چیه حکم مرگتو امضا كردي.. با همسایه ها دوست نميشي و در رو روشون باز
نميكني..دوستاتم به هیچ وجه تو خونه ام نمياري.. با حرص گفت
الا : بگو اسیر گرفتي ديگه..
خشن زل زدم بهم و با تاکید گفت
جیمین : و وسط حرف زدن هام نمیپري.. لبامو محکم به هم فشردم.
محکم گفت
جیمین : یه هفته فرصت خلوت داري.. يعني يه هفته بهت دست نمیزنم و به حال خودت میذارمت و بعد وضعيت ..
مکثی کرد و گفت: وضعیت بکارتت رو حل میکنیم و بعدش
که سراغ كاري ميريم به خاطرش اومدي..
تنم لرزید. یه جوري ميگفت حل میکنیم انگار داره مسئله رياضي حل
میکنه.. اما از اینکه یه هفته بهم فرصت داده خيلي خوشحال
بودم..خداروشکر اروم گفتم تموم شد؟
تلخ گفت:نه..جز شبايي که خودم میگم پاتو اتاقم نميذاري.. بعد رابطه هم برمیگردي تو اتاق خودت..دلم نمیخواد تو تختم بموني..
به زور لبمو از داخل گاز گرفتم.
جیمین: از شلختگی خوشم نمیاد. مثل ادم لباس بپوش.. گرفته گفت جیمین : هرچی کمتر جلو چشمم باشي هم من کمتر بهت گیر میدم هم تو راحت تريپس تو تیررسم نباش که بهت نپرم
نگاش کردم. خشك و جدی نگام میکرد.
جدي گفت
جیمین : به هیچ وجه هم حق مست کردن نداري.. اصلا حق لب زدن به نوشيدني الكلي و سيگار رو نداري کمشو..میتونی از همه وسایل و خوردني هاي خونه استفاده کنی جز نوشیدنیها..چه قبل بارداری و چه بعدش..
مکثی کرد و گفت:همه چیز روشنه؟
اروم سر تکون دادم.
عصبي گفت .. جیمین : روشنه؟
نگاهی بهش انداختم و اروم گفتم بله. سر تکون داد گفت
جیمین : خوبه..اتاق اول سمت و به سمتي اشاره کرد. یه راهرو بود که چهار تا در توش بود. گفت
جیمین : اولي دست چپ اتاقته..
ساکم رو از دستش گرفتم و رفتم سمت اتاقی که گفته بود که به سمتي اشاره کرد و گفت
پارت ۴۹
جیمین : وقتشه قوانين زندگي منو بدوني..
با احساس خفگي وایستادم. جدي و محکم گفت
جیمین : قوانین من مشخصن... اصلا خوشم نمیاد تو دست و پام بپيچي..دلم نمیخواد وسایل شخصیت رو توي خونه زندگیم ببینم یه اتاق بهت میدم..هرکاري دلت میخواد توش بکن اما بیرون اون اتاق دوست ندارم کوچکترین اثري ازت ببینم. سرویس توي اتاقت هست..تا
وقتي مجبور نشدي دلم نمیخواد از حموم و دستشويي بیرون استفاده كني..جاي وسايل خونه رو هم تغییر نده.. به زور اب دهنمو قورت دادم.
جدي گفت
جیمین: وقتي مهمون دارم.. شب،روز به هیچ وجه از اتاقت بيرون نمياي تو خونه بلند صحبت نميکني..۱۲شب به بعد صدا ازت در نمیاد وبیرون هم نميري.. صبحم زودتر از ۷ بیرون نمیری
با غیض اروم گفتم: مگه پادگانه؟
بي توجه به تيكه ام خشك ادامه داد
جیمین : به هر کس.. اشنا غریبه دوست بگي قضيه مون چیه حکم مرگتو امضا كردي.. با همسایه ها دوست نميشي و در رو روشون باز
نميكني..دوستاتم به هیچ وجه تو خونه ام نمياري.. با حرص گفت
الا : بگو اسیر گرفتي ديگه..
خشن زل زدم بهم و با تاکید گفت
جیمین : و وسط حرف زدن هام نمیپري.. لبامو محکم به هم فشردم.
محکم گفت
جیمین : یه هفته فرصت خلوت داري.. يعني يه هفته بهت دست نمیزنم و به حال خودت میذارمت و بعد وضعيت ..
مکثی کرد و گفت: وضعیت بکارتت رو حل میکنیم و بعدش
که سراغ كاري ميريم به خاطرش اومدي..
تنم لرزید. یه جوري ميگفت حل میکنیم انگار داره مسئله رياضي حل
میکنه.. اما از اینکه یه هفته بهم فرصت داده خيلي خوشحال
بودم..خداروشکر اروم گفتم تموم شد؟
تلخ گفت:نه..جز شبايي که خودم میگم پاتو اتاقم نميذاري.. بعد رابطه هم برمیگردي تو اتاق خودت..دلم نمیخواد تو تختم بموني..
به زور لبمو از داخل گاز گرفتم.
جیمین: از شلختگی خوشم نمیاد. مثل ادم لباس بپوش.. گرفته گفت جیمین : هرچی کمتر جلو چشمم باشي هم من کمتر بهت گیر میدم هم تو راحت تريپس تو تیررسم نباش که بهت نپرم
نگاش کردم. خشك و جدی نگام میکرد.
جدي گفت
جیمین : به هیچ وجه هم حق مست کردن نداري.. اصلا حق لب زدن به نوشيدني الكلي و سيگار رو نداري کمشو..میتونی از همه وسایل و خوردني هاي خونه استفاده کنی جز نوشیدنیها..چه قبل بارداری و چه بعدش..
مکثی کرد و گفت:همه چیز روشنه؟
اروم سر تکون دادم.
عصبي گفت .. جیمین : روشنه؟
نگاهی بهش انداختم و اروم گفتم بله. سر تکون داد گفت
جیمین : خوبه..اتاق اول سمت و به سمتي اشاره کرد. یه راهرو بود که چهار تا در توش بود. گفت
جیمین : اولي دست چپ اتاقته..
ساکم رو از دستش گرفتم و رفتم سمت اتاقی که گفته بود که به سمتي اشاره کرد و گفت
- ۱۶.۳k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط