اربابمغرورمن

ارباب‌مغرور‌من🤍
#part_1
••••••••••••••••••••
زنگ درو زدن!خیلی استرس داشتم
دیانا:کیه
.....:باز کن
صدای خودش بود
درو باز کردم و اومد بالا
دیانا:س...سلام بفرمایید
.....:اون مامان اشعالت کجاس
دیانا:درست حرف بزن
......:تو موقعیتی نیستی که بخوای بهم بگی چیکار کنم کوچولو؛)
دیانا:حرفی نزدم تا اوضاع بدتر نشه
مامانم اومد تو سالن
مامان‌دیانا:سلام آقا ارسلان خوش اومدین
ارسلان:علیک......خب تمام شرطو شروطم تو این کاغذ نوشته شده
کاغذو با ترس ورداشتمو خوندم
نه.....نه چطور میتونه
دیانا:ولی این خیلی نه نمیتونم
ارسلان:پس بابات تو همون زندان میپوسه
مامان‌دیانا:دیانا دخترم
دیانا:مامان چی میخوای بگی؟واقعا میخوای این دامادت بشه
مامان‌دیانا: ولی بابات
دیانا:باید یه راه دیگه باشه
ارسلان:راهی نیس.....ببین دخترجون وقت منو نگیر زودتر تصمیم بگیر
واقعا گیج بودم!از یه طرف بابام از یه طرف زندگیم!
دیانا:چقد وقت دارم فکر کنم
ارسلان:دو دقیقه!
خیلی نامرده:)
دیانا:باشه.....قبول میکنم
ارسلان در حالی که داشت بلند میشد گفت
ارسلان: پس فردا محضر روبرو خونتون میریم بعد تموم شدن کار بابای حرومزادتو آزاد میکنم
لال شده بودم:)من زندگیمو از دست دادم با میل خودم!
دیدگاه ها (۷)

ارباب‌مغرور‌من🤍#part_2•••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-دو روز...

ارباب‌مغرور‌من🤍#part_3•••••••••••••••••••-ارسلان‌کاشی✨-قبل ت...

بچه ها اگر ۱۸۰ تایی بشیم رمان میزارم توی این پیج

بچه ها برید ۴پارت رمان گزاشتم:@existenceloey

رمان بغلی من پارت ۲۲۰و۲۲۱و۲۲۲ارسلان: المیرا حالم و نمیفهمید ...

otagh baghli part 7آروم از پشت میز بلند شدم تا برم به مامان ...

جراح قلب (پارت13)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط