بهت گفتم گمشو بیروننبا داد گفت و لی سوک رو هول داد

-بهت گفتم گمشو بیرونن..(با داد گفت و لی سوک رو هول داد..)
از سر حرص پوزخندی زد و اومد سمت کوک و سیلی محکمی به گوش کوک زد...

`اون موقع ها بهتر رفتار میکردی کوکی...چی شده الان؟!

با ترس و چشمای لرزونش از رو زمین بلند شد...
-اون موقع ها خر بودم ولی الان نیستم...
چند تا نفس زد...
-گمشو بیرون از اینجا...
ولی لی سوک گوش نداد و سیلی دیگه ای رو پوست نرم صورت کوک خوابوند...
میخواست سیلی سوم رو بخوابونه که مردی دستش رو گرفت...
کوک دستش رو از جلو صورتش آورد پایین...

-ت..تهیونگ...
ته نگاهی به لی سوک کرد...

+به چه حقی رو دوست پسر من دست بلند میکنی؟!
لی سوک برگشت و به تهیونگ نگاهی انداخت...ولی به ثانیه نکشید که با برخورد مشت تهیونگ به فکش افتاد زمین و با کتک های هوسوک داشت بیهوش میشد...

جونگ کوک از ترس تکون نمیخورد...تهیونگ اومد سمت کوک و کوک با همون چشمای لرزون داشت نگاهش میکرد...

+بلند شو...(سرد و جدی بود)
کوک آروم بلند شد که تهیونگ از دستش گرفت و اون رو به سمت بیرون کشید...

+هوسوک...کارت باهاش تموم شد بیارش دفتر کارم...

جونگ کوک ترسیده تر از همیشه پشت سر تهیونگ رفت تو ماشین نشست...

-تهیونگ...من..

+ساکت باش...
دیدگاه ها (۰)

دیگه نتونست حرفی بزنه و فقط گذاشت اشکاش سرازیر بشه...تهیونگ ...

(ساعت ۲ونیم شب ویو کوک)تا الان داشت گریه میکرد...تهیونگ هنوز...

+خوبی؟!کوک همون‌طور خودشو جمع کرده بود جوابشو داد...-ن...نه....

بی تی اس هیچ وقت قرار نیست تغییر کنه

تو اون دنیا می بینمت:) p10

تو اون دنیا می بینمت:) p19

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط