🏠پسر همسایه🏠 🪐P5🪐
🏠پسر همسایه🏠 🪐P5🪐
ویو شوگا
در رو بستم و در حالی که داشتم از پلهها پایین میرفتم، تصویر صورتش مدام از جلوی چشمم رد میشد. خیلی آروم و باوقار بود، برخلاف بقیهی مستاجرهایی که تا حالا دیده بودم. یه جور خاصی داشت... یه جور آرامش که آدم رو ناخودآگاه به خودش جذب میکنه. مامابزرگ هم که انگار از همون لحظه اول که عکسش رو دید، کلی دربارهاش تعریف کرده بود و حالا هم با اون ظرف غذای گرم، انگار میخواست راه رو برای من باز کنه! 😅
تا رسیدم به اتاق، روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. "ا.ت..." اسمش هم خیلی قشنگ بود. یادم اومد که گفت جراح قلبه... پس واقعاً هم آدم توانمندی هست.
ویو ا.ت
غذا رو روی میز گذاشتم و با لبخند شروع کردم به خوردن. واقعاً خوشمزه بود! مامابزرگ چقدر دستپختش خوبه. با اینکه لیا رفته بود و یه کم احساس تنهایی میکردم، ولی این خونه کوچیک و این همسایهی جدید (که البته نوه صاحب خونه بود!) یه حس تازهای به زندگیم داده بودن.
فردا صبح با انرژی از خواب بیدار شدم. مطب امروز خیلی شلوغ بود. کلی جراحی و مریض داشتم و اصلاً فرصت نکردم به این فکر کنم که مبارزهی با خستگی چقدر سخته.
حدود ساعت ۵ عصر بود که داشتم کیفم رو جمع میکردم که سوهو اومد دم در.
- ا.ت، هنوز اینجا هستی؟ بیا بریم یه قهوهای بزنیم، امروز خیلی خسته به نظر میای.
- اوه سوهو، ممنون! واقعاً بهش نیاز دارم.
وقتی داشتیم از در مطب خارج میشدیم، یه ماشین سیاه رنگ جلوی در ایستاد. یه پسر با یه استایل خیلی خاص و خونسرد پشت فرمون بود. قلبم یه لحظه تند زد... اون که!
- سلام... باز هم که اتفاقی هم رو میبینیم.
یونگی بود! با همون نگاه آرومش و یه لبخند خیلی محو روی لبش.
- سلام یونگی! چطور شد که اینجا هستی؟
- داشتم برمیگشتم خونه، گفتم یه سری به مامابزرگ بزنم، دیدم شما هم دارید میاید. میخوای برسونمت؟
نگاهی به سوهو انداختم و بعد به یونگی. سوهو هم که انگار متوجه فضای بین ما شده بود، با لبخند گفت:
- نه راحت باش، من با تاکسی میرم. ا.ت، مراقب خودت باش!
ادامه....
ویو شوگا
در رو بستم و در حالی که داشتم از پلهها پایین میرفتم، تصویر صورتش مدام از جلوی چشمم رد میشد. خیلی آروم و باوقار بود، برخلاف بقیهی مستاجرهایی که تا حالا دیده بودم. یه جور خاصی داشت... یه جور آرامش که آدم رو ناخودآگاه به خودش جذب میکنه. مامابزرگ هم که انگار از همون لحظه اول که عکسش رو دید، کلی دربارهاش تعریف کرده بود و حالا هم با اون ظرف غذای گرم، انگار میخواست راه رو برای من باز کنه! 😅
تا رسیدم به اتاق، روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. "ا.ت..." اسمش هم خیلی قشنگ بود. یادم اومد که گفت جراح قلبه... پس واقعاً هم آدم توانمندی هست.
ویو ا.ت
غذا رو روی میز گذاشتم و با لبخند شروع کردم به خوردن. واقعاً خوشمزه بود! مامابزرگ چقدر دستپختش خوبه. با اینکه لیا رفته بود و یه کم احساس تنهایی میکردم، ولی این خونه کوچیک و این همسایهی جدید (که البته نوه صاحب خونه بود!) یه حس تازهای به زندگیم داده بودن.
فردا صبح با انرژی از خواب بیدار شدم. مطب امروز خیلی شلوغ بود. کلی جراحی و مریض داشتم و اصلاً فرصت نکردم به این فکر کنم که مبارزهی با خستگی چقدر سخته.
حدود ساعت ۵ عصر بود که داشتم کیفم رو جمع میکردم که سوهو اومد دم در.
- ا.ت، هنوز اینجا هستی؟ بیا بریم یه قهوهای بزنیم، امروز خیلی خسته به نظر میای.
- اوه سوهو، ممنون! واقعاً بهش نیاز دارم.
وقتی داشتیم از در مطب خارج میشدیم، یه ماشین سیاه رنگ جلوی در ایستاد. یه پسر با یه استایل خیلی خاص و خونسرد پشت فرمون بود. قلبم یه لحظه تند زد... اون که!
- سلام... باز هم که اتفاقی هم رو میبینیم.
یونگی بود! با همون نگاه آرومش و یه لبخند خیلی محو روی لبش.
- سلام یونگی! چطور شد که اینجا هستی؟
- داشتم برمیگشتم خونه، گفتم یه سری به مامابزرگ بزنم، دیدم شما هم دارید میاید. میخوای برسونمت؟
نگاهی به سوهو انداختم و بعد به یونگی. سوهو هم که انگار متوجه فضای بین ما شده بود، با لبخند گفت:
- نه راحت باش، من با تاکسی میرم. ا.ت، مراقب خودت باش!
ادامه....
- ۸۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط