heart

heart~~
part 8
ات
از خونه خارج شدم...دلم می‌خواست برگردم و حال همشونو بگیرم
رس همشونو بکشم
ولی وقتی خانواده ی خودم هیچ اعتمادی بهم ندارن حرف های من هیچ تاثیری روی هم بقیه نداره
حوصله رانندگی کردن رو ندارم
با تاکسی به یه رستوران سنتی که یونا گفته بود توی اینچئون رفتم
یه غذاوخوری ساده بود ولی آرامش خاصی داشت
پیش یونا رفتم روبه‌ روش نشستم..
به چهره نگرانش نگاه کردم
انقدر ترسیده بود که اشکاش بی اختیار سرازیر میشدن

ات تک خنده ای از روی درد کرد و اشک های یونا رو پاک کرد
_دوست ندارم بعد گذروندن امشب اشک های تورو ببینم
یونا:ات...چیشده؟ واسم تعریف کن مردم از نگرانی
_آخ...اگه بدونی امشب داخل گزارش کارم چیا بود
یونا:ات منو نترسون بگو چی شده
_نگو من حامـ*له بودم
یونا:چی؟
_تازه اینم کم بود با فیلیکس هم رابـ*طه داشتم
یونا:چی داری میگی.. فیلیکس خودمون؟
_آره
ات همه چیو برای یونا تعریف کرد


یونا:باورم نمیشه...ات..
_بیا یه چیزی سفارش بدیم.. من الکـ*ل میخوام
یونا:تو الان میخوای مسـ*ت کنی؟بعد امشب؟
_باید یه جوری حضمش کنم درسته..

(ویو ساعت ۱۱:۲۶ دقیقه/یک ساعت و خورده ای بعد)
آج:این دختر این وقت شب کجاست؟
اینطوری آزادش گذاشتین که امروز این حرفا پیش میاد
آک:من آزادش گذاشتم چون بهش اعتماد داشتم
آج:باید بیشتر مراقبت میکردین...اون دیگه عروس ماست.. به خانواده ما هم مربوطه...باید مواظب رفتارش باشه
خ‌ک:درسته...من شماره یکی از دوستاشو دارم الان بهش زنگ میزنم...امیدوارم با اون باشه
*خانم کیم در حال زنگ زدن به یونا*
ویو یونا
ات خودشو تو مشـ*ـروب خـ*فه کرده
آمار بطری هایی که خالی کرده از دستم در رفته...نمیدونم چیکار کنم
چطور قرار بره امشـ...
(اسم خانم کیم رو روی صفحه گوشیش دید یهو پنـ*یک کرد)
با دلهره جواب داد
یونا:الو..
خ‌ک:الو سلام یونا هستی درسته؟
یونا:بله خودمم...بفرمایید
خ‌ک:ات کنارته؟
یونا چند لحضه ای مکث کرد
یونا:چیزه...پیشمه ولی شما چرا به من زنگ زدید؟
خ‌ک:لطفا ات متوجه نشه که من زنگ زدم
یونا: باشه...یه لحضه صبر کنین
*یونا از میز فاصله گرفت*
یونا: میشنوم
خ‌ک:احتمالا دخترم برات تعرف کرده
ما امشب یه بحران بزرگ رو تجربه کردیم
یونا:بله خبر دارم
خ‌ک:شما کجایین بگو بیام دنبالتون
میدونی که الان امن ترین جا براش خونشه...
یونا:فکر نمی‌کنم ات دلش بخواد اونجا باشه
خ‌ک:نمیدونم ات برات چی تعرف کرده
مطمئنم الان از دست ما عصبانیه...ولی در آخر ما بیشتر از هرکس صلاحشو میخوایم
توام اگه یکم به فکرشی بگو ات کجاست
*بعد از کمی مکث*
یونا:ما تو رستوران ..... توی ..... هستیم
خ‌ک:باشه ممنونم...الان راه میوفتیم

خانم کیم رفت پیش بقیه...
و آدرس جایی که ات هست رو گفت
(جونگکوک از عصبانیت پاهاشو تکون میداد *سندروم پای بی قرار*)
+من میرم دنبالش
ا‌ک:باشه...تو برو دنبالش...
خ‌ج:چیزه...میگم چطوره جونگکوک اتو ببره خونه ما..؟ میتونه امشب خونه ما بمونه؟
خ‌ک:فکر خوبیه..
آ‌ک:منم موافقم
آ‌ج:باشه پس پسرم تو و ات برین خونه ما هم بعدا میایم
+باشه
جونگکوک از خونه خارج شد و به سمت آدرسی که یونا داد روند
یونا
نمیدونم کار درستی کردم یانه
امیدوارم ات از دستم عصبانی نشه
توی حال خودش نیست...چیکار باید میکردم

بعد از نیم ساعت جونگکوک رسید
جونگکوک



" like please guys "
⏳️🔋❤️🦋😩
دیدگاه ها (۱۰)

heart~~part 7خ‌ک:باورم نمیشه..باورم نمیشه بعد این جریان با پ...

part 5+پرنسس من اونقدر پولدارم که اگه تو بخوای یه عمارته دیگ...

عشق زخمی p/¹⁰ last part

رمان جیمین ( خیانت) پارت ۲

وقتی زنش بودی و اون دوستت نداشتپارت ۴ویو اتکه محکم به یه پسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط