از وصیتهای پدربزرگ یکی این بود که

از وصیت‌های پدربزرگ یکی این بود که ..
همیشه یه چوب بندازین رو استخر که پرنده‌های تشنه بیان بشینن روش آب بخورن. ..
دیدگاه ها (۳)

خیلی از دوستان این شعرو شنیدن...گون از نسیم پرسید..هوس سفر ن...

دلتنگ که می شویهرکاری از دستِ بی چاره ات بر می آیدمثلاگوشی ر...

زندگی محترم ! 😕 هرچقدر بیشتر به دست و بال ما بپیچی همانقدر ب...

فرقی نمیکندکنار دریا باشیوسطِ مهمانیکنج اتاقیا هر جایِ دیگر....

چطوررر میشههههه این آقاعهه همیشه صداش رو مخم بوددد حالا یه خ...

چِ‌ڪسۍ‌گفت‌کہ‌در‌عآلـم‌بالآسـت‌بهشت...🍃هـرکجآنـام‌‹حسیـن›است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط