امشب . . . .
امشب . . . .
بویِ نبودنت همه جا پیچیده . . . .
و اینجا یک نفر در هیاهویِ شیشه ها ,
فریاد می زند . . . .
که تو دیگر نخواهی آمد . . . .
دلم می خواهد ,
همه ی شیشه ها را بشکنم . . . .
و گلویِ کسی را پاره کنم ,
که پُشتِ پرده ی شیشه ها ست . . . .
خفه اش کنید . . . . !
من دیگر طاقت ندارم . . . .
بویِ نبودنت همه جا پیچیده . . . .
و اینجا یک نفر در هیاهویِ شیشه ها ,
فریاد می زند . . . .
که تو دیگر نخواهی آمد . . . .
دلم می خواهد ,
همه ی شیشه ها را بشکنم . . . .
و گلویِ کسی را پاره کنم ,
که پُشتِ پرده ی شیشه ها ست . . . .
خفه اش کنید . . . . !
من دیگر طاقت ندارم . . . .
- ۳۸۴
- ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط