پارت ششم
(پارت ششم)
اونا راضی شدن که تو گرسنه نیستی شب شد
داشتی وسایلت رو توی اتاقت میمیچیدی که در زدن
نامجون: ا/ت جان میشه بیام تو؟
ا/ت: بله بفرمایید
* نامجون اومد توی اتاقت*
نامجون:سلام ا/ت
خواستم بهت بگم که فردا جمعه هست تعطیلیم تمرین نمیکنیم میخوایم بریم شهر بازی خواستیم تو هم بیای باهامون
ا/ت : اوه ممنونم حتما میام
نامجون: عالیه
فردا شد
ویو ا/ت
بیدار شدم اولین شب رو با خوشی گذروندم خونشون و حالا باید حاضر شم ساعت ۱۰ صبح میریم شهربازی
*حاضر شدی*
رفتی بیرون از اتاقت اونا سره میز نشسته بودن منتظرت
تهیونگ: ا/ت جان عزیزم بیا اینجا پیش من بشین
*کل اعضا تعجب کردن از حرف تهیونگ *
جین زمزمه کرد : عزیزم؟
تهیونگ با خوشحالی داشت نگاهت میکرد و منتظر بود قبول کنی
تو هم کمی تعجب کردی ولی رفتی و اونجا نشستی
ا/ت : ممنونم تهیونگ
صبحانه خوردین و راه افتادین به سمت شهربازی
رسیدین اونجا
خورشید نبود و هوا ابری و سرد بود
نامجون: خب ا/ت از ارتفاع میترسی؟
ا/ت: نه بابا باهاش اوکیم
ادامه دارد
شرط: ۱۰ به بالا لایک 🦦
۵ تا کامنت زود باشید🪳
دستم شکست 🐎
اونا راضی شدن که تو گرسنه نیستی شب شد
داشتی وسایلت رو توی اتاقت میمیچیدی که در زدن
نامجون: ا/ت جان میشه بیام تو؟
ا/ت: بله بفرمایید
* نامجون اومد توی اتاقت*
نامجون:سلام ا/ت
خواستم بهت بگم که فردا جمعه هست تعطیلیم تمرین نمیکنیم میخوایم بریم شهر بازی خواستیم تو هم بیای باهامون
ا/ت : اوه ممنونم حتما میام
نامجون: عالیه
فردا شد
ویو ا/ت
بیدار شدم اولین شب رو با خوشی گذروندم خونشون و حالا باید حاضر شم ساعت ۱۰ صبح میریم شهربازی
*حاضر شدی*
رفتی بیرون از اتاقت اونا سره میز نشسته بودن منتظرت
تهیونگ: ا/ت جان عزیزم بیا اینجا پیش من بشین
*کل اعضا تعجب کردن از حرف تهیونگ *
جین زمزمه کرد : عزیزم؟
تهیونگ با خوشحالی داشت نگاهت میکرد و منتظر بود قبول کنی
تو هم کمی تعجب کردی ولی رفتی و اونجا نشستی
ا/ت : ممنونم تهیونگ
صبحانه خوردین و راه افتادین به سمت شهربازی
رسیدین اونجا
خورشید نبود و هوا ابری و سرد بود
نامجون: خب ا/ت از ارتفاع میترسی؟
ا/ت: نه بابا باهاش اوکیم
ادامه دارد
شرط: ۱۰ به بالا لایک 🦦
۵ تا کامنت زود باشید🪳
دستم شکست 🐎
- ۲۵.۸k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط