درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:

درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.
این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.

معراج السعادت - ملااحمد نراقی
دیدگاه ها (۱۴)

مادر که نباﺷﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﻛﺖ ﻧﺪاﺭد...ﻣﺎﺩﺭ ﻛﻪ ﺑﺮﻭﺩ نظم خانه بهم می...

صلوات خاصه حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله علیهااَللّهُمَّ صَلِّ ع...

کور بودی و ندیدی پسرم می لرزید؟دستهای حسنم دورو برم می لرزید...

اگر گناه وزن داشتهیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد...تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط