p
p4
s2
♤
تاکویو: ول کنن
کای: کدوم نقطه چینی اینکارو کرد؟!؟
جویین: وانیل پشت سرتن
کای:*برمیگرده بد نگاهشون میکنه*
سانزو: اشهدو ان لا اله ان لا
ا/ت:*جلو خندشو میگیره*
کاکوچو: این کیه؟...
هاجیمه: کمک نازل شد؟
سانزو: بلیح
مایکی: الان این قراره بجنگه؟
ا/ت: فک کنم بلیح
جویین: قضاوت نکن مایکی-کون
جویین: اگر داسی که داخل دستشه رو بگیری تو دستت بخواطر سنگینیش بزور بلندش میکنی
تاکویو: بلیح بلیح
ران: این یارو هم قد منه که
ریندو: از من بلند ترهههه
سانزو: اینجا هم همه زرافن تازههه یه زن هم قد منه دیگه چییی
جویین: حیحی
کای: قاتلتون خودمم...
مایکی: با ما است؟
ا/ت: اگه با ما بود نگاهمون میکرد الان ایشون پوشتیش به ماست
سانزو:*مرد از خنده*
جویین: د اخه نمک *میخنده*
کای: ا/ت تو روحت
ا/ت: گمنه.. به کارت برس
☆
حالا همه جا در سکوت غرق شده
سونا و یوکوتو با ترس به کار نگاه میکنن
کای قدم های بی صدای برمیداره و به سمت ان دو میرود
سرعت گام ها شدت میگیره و داس خود به سرعت تگان میدهد و با یک حرکت سونا و یوکوتو را بسیار زخمی میکند سوکوتو و سونا روی زمین میوفتند و خون ریزیه شدید دارند چهره ی تاکویو کمی تعجب را نشان میدهد
جویین بدون هیچ واکنشی خیره شده و فقط چشمانش را تنگ کرده مایکی و گروهش تا حدودی از تعجب بی حرکت مانده اند و تنها فردی که سعی میکرد حرکت کای را به خواطر بسپارد ا/ت بود که با تمرکز بالا نگاه میکرد منتظر بود تا سونا و یوکوتو بلند شوند و مبارزه کنند اما هیچ حرکتی صورت نگرفت تاکویو به سمت کای دوید و از دیدن صحنه بسیار شوکه شد کای به سمت تاکویو چرخید و جلوی چشم او را گرفت..بدن سونا و یوکوتو از هم جدا شده بود و ان دو خواهر رو برادر دست در دست هم از عذابشان ازاد شدند بعد از ان همه دور ان دو نفر جمع شدند با دیدن ان صحنه کمی شوکه شدند بعد اتمام این مسئله و خاک کردن اون دو خواهر و برادر همه چی به حالت عادی بازگشت حالا همه برگشتن عمارت کای رو مهمون کردن و جشن گرفتن ا/ت و سانزو بیرون زیر نور ماه روی صندلی کنار هم نشستن
♤
ا/ت: روز سختی بود...
سانزو:قبول دارم
ا/ت: اوم
سانزو: ا/ت..
ا/ت: بله؟
سانزو: حس میکنم بهتره بهم نزدیک تر شیم... داخل اوقات خالیو یا...شایدم..اگر چیزی ما رو از هم جدا نکرد.. ا.. ازدواج کنیم...*سرخ*
ا/ت: ا ازدواج!؟*کل صورتش سرخ میشه*
سانزو: اره میدونم ممکنه شوکت کنه! اما بیا نامزد کنیم!
ا/ت: چ.. چیی!!*بیشتر سرخ میشه*
سانزو:*جلوی ا/ت زانو میزنه دستش رو میگیره حلقه ای رو از جاش بیرون میکشه*ا..ا/ت!..لطفا نامزد من شو!
ا/ت: قبول میکنم!*هنوز سرخه*
سانزو: واقعا!
ا/ت: ارههه! نامزدت میشم چون دوستت دارم!
ا/ت:*حلقه رو از دست سانزو میگیره میزاره داخل انگشتش*
سانزو:*از خوشحالیکم مونده بال در بیاره ا/ت رو بغل میکنه*
وهمومیبوسن
s2
♤
تاکویو: ول کنن
کای: کدوم نقطه چینی اینکارو کرد؟!؟
جویین: وانیل پشت سرتن
کای:*برمیگرده بد نگاهشون میکنه*
سانزو: اشهدو ان لا اله ان لا
ا/ت:*جلو خندشو میگیره*
کاکوچو: این کیه؟...
هاجیمه: کمک نازل شد؟
سانزو: بلیح
مایکی: الان این قراره بجنگه؟
ا/ت: فک کنم بلیح
جویین: قضاوت نکن مایکی-کون
جویین: اگر داسی که داخل دستشه رو بگیری تو دستت بخواطر سنگینیش بزور بلندش میکنی
تاکویو: بلیح بلیح
ران: این یارو هم قد منه که
ریندو: از من بلند ترهههه
سانزو: اینجا هم همه زرافن تازههه یه زن هم قد منه دیگه چییی
جویین: حیحی
کای: قاتلتون خودمم...
مایکی: با ما است؟
ا/ت: اگه با ما بود نگاهمون میکرد الان ایشون پوشتیش به ماست
سانزو:*مرد از خنده*
جویین: د اخه نمک *میخنده*
کای: ا/ت تو روحت
ا/ت: گمنه.. به کارت برس
☆
حالا همه جا در سکوت غرق شده
سونا و یوکوتو با ترس به کار نگاه میکنن
کای قدم های بی صدای برمیداره و به سمت ان دو میرود
سرعت گام ها شدت میگیره و داس خود به سرعت تگان میدهد و با یک حرکت سونا و یوکوتو را بسیار زخمی میکند سوکوتو و سونا روی زمین میوفتند و خون ریزیه شدید دارند چهره ی تاکویو کمی تعجب را نشان میدهد
جویین بدون هیچ واکنشی خیره شده و فقط چشمانش را تنگ کرده مایکی و گروهش تا حدودی از تعجب بی حرکت مانده اند و تنها فردی که سعی میکرد حرکت کای را به خواطر بسپارد ا/ت بود که با تمرکز بالا نگاه میکرد منتظر بود تا سونا و یوکوتو بلند شوند و مبارزه کنند اما هیچ حرکتی صورت نگرفت تاکویو به سمت کای دوید و از دیدن صحنه بسیار شوکه شد کای به سمت تاکویو چرخید و جلوی چشم او را گرفت..بدن سونا و یوکوتو از هم جدا شده بود و ان دو خواهر رو برادر دست در دست هم از عذابشان ازاد شدند بعد از ان همه دور ان دو نفر جمع شدند با دیدن ان صحنه کمی شوکه شدند بعد اتمام این مسئله و خاک کردن اون دو خواهر و برادر همه چی به حالت عادی بازگشت حالا همه برگشتن عمارت کای رو مهمون کردن و جشن گرفتن ا/ت و سانزو بیرون زیر نور ماه روی صندلی کنار هم نشستن
♤
ا/ت: روز سختی بود...
سانزو:قبول دارم
ا/ت: اوم
سانزو: ا/ت..
ا/ت: بله؟
سانزو: حس میکنم بهتره بهم نزدیک تر شیم... داخل اوقات خالیو یا...شایدم..اگر چیزی ما رو از هم جدا نکرد.. ا.. ازدواج کنیم...*سرخ*
ا/ت: ا ازدواج!؟*کل صورتش سرخ میشه*
سانزو: اره میدونم ممکنه شوکت کنه! اما بیا نامزد کنیم!
ا/ت: چ.. چیی!!*بیشتر سرخ میشه*
سانزو:*جلوی ا/ت زانو میزنه دستش رو میگیره حلقه ای رو از جاش بیرون میکشه*ا..ا/ت!..لطفا نامزد من شو!
ا/ت: قبول میکنم!*هنوز سرخه*
سانزو: واقعا!
ا/ت: ارههه! نامزدت میشم چون دوستت دارم!
ا/ت:*حلقه رو از دست سانزو میگیره میزاره داخل انگشتش*
سانزو:*از خوشحالیکم مونده بال در بیاره ا/ت رو بغل میکنه*
وهمومیبوسن
- ۳.۵k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط