اینم یه پارت دیگههه

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
اینم یه پارت دیگههه😭🛐
( فعال شدم امروز🗿🤡)
𝙋𝙖𝙧𝙩14
دریک
گفتم:خب‌‌‌...
افسر: میتونی راحت حرفت رو بزنی قضیه رو از اول تا آخر تعریف کن.
ما اینجاییم که دقیق از اون شب بفهمیم پس لطفا باهامون صادقانه حرف بزن.
چشامو بستم و سعی کردم اون شب کوفتی رو به یاد بیارم.
همینکه صحنه ی برخورد دسته ی فلزی تی میاد جلو چشمام، فقط آرزو میکنم که این یه رویا باشه.
انگاری که اون تی بار ها به سر من خورده باشه، سرم زنگ میزد.
سعی کردم به آرامش خودم مسلط شم و شروع کنم به تعریف کردن
گفتم: خب اون شب ما هردومون با هم شیفت داشتیم و من هیچ چیز اعصاب خورد کنی ازش ندیده بودم.
ولی اون یهو شروع کرد به دستور دادن به من و هی من رو تحقیر کردن.
من من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم
و...
افسر حرفم رو قطع کرد و گفت: تو قبلاً لوکاس رو میشناختی؟
سرم و بالا گرفتم و گفتم: بله. ما قبلاً همکلاسی بودیم.
افسر: اونموقع هم سعی کرده بود تورو اذیت کنه یا برات قلدری کنه؟
همین که افسر این حرف رو زد مادر لوکاس با عصبانیت صداش رو برد بالا و گفت: جناب چطوری میتونید به پسر من تهمت قلدری بزنید وقتی متهم یه کسه دیگه ایه؟
افسر با جدیت رو به مادر لوکاس کرد و گفت: خانم لطفا صداتون رو بالا نبرید و حرمت نگه دارید. من سعی در تهمت زدن یا طرفداری از هیچکس رو ندارم. من اینجام تا عادلانه تصمیم بگیرم.
مادر لوکاس با شنیدن این حرف سکوت کرد و افسر دوباره رو به من کرد و گفت: خب دوباره میپرسم تا حالا تو مدرسه سعی داشته اذیتت بکنه؟ یا همچین حرف هایی رو بهت بزنه؟
میخواستم بگم میخواستم همه چی رو به زبون بیارم که لااقل
همه ی اون کارایی که باهام میکرد و من فقط ساکت نگاه میکردم برملا بشن.
ولی وقتی به صورت مامان و باباش نگا میکردم، یه حس خیلی بدی از عذاب وجدان داشتم و میدونستم که کنار اونا فقط از حرف زدن بیشتر طفره میرم.
پس گفتم: میتونم میتونم تنها حرف بزنم؟
با این حرف مادرش به من چپ نگاه کرد و زیر لب گفت: چقدر پرو
افسر حرف من رو تایید کرد و از بقیه خواست که اتاق رو ترک کنن.
وقتی همه رفتن احساس کردم که الان میتونم قضیه رو کامل تعریف کنم بدون هیچ ترس و عذاب وجدانی.
شروع کردم و گفتم: قربان من همه ی زندگیم رو با کوچیک و حقیر شدن گذروندم همیشه بحث ها و حرفای والدینم که میگفتن:"تو هیچی نمیشی"
رو می‌شنیدم.
حرفای بچه های دوران دبستان که "تو فقط یه بی عرضه ی ضعیفی" رو می‌شنیدم.
ولی میدونین چیه؟
من همیشه سکوت میکردم. همیشه حرف ها و کارا و رفتاراشون رو نادیده میگرفتم و یجورایی قبول می کردم که شاید حق با اونا باشه.
همیشه فقط با سرکوفتای بقیه رو نسبت به خودم تحمل میکردم.
ولی ولی اون شب به خودم گفتم بسه دیگه نمیشه‌.
من نمیتونم نمی‌خوام که فقط لال مونی بگیرم.
منم انسانم و ارزش‌هایی دارم اگه کاری نکنم که اونا دهنشون رو ببندن بقیه فکر می‌کنن که اره من حق رو میدم به اونا یا از همشون میترسم.
ولی نه من دیگه از هیچ کدومشون نمیترسم‌.
درسته من کار درستی نکردم و پای کار اشتباهمم میمونم.
ولی همه ی اونا همشون باید تقاص پس بدن مثل کاری که من همین الان دارم انجامش میدم.
افسر با دقت به حرفام گوش داد و با دستای روی هم چسبیده گفت: میتونی بری و به سروان اشاره کرد و من رو به بیرون فرستاد.
همون‌طور به بیرون دفتر میرفتم، اونجا نگاه های زل زده شده رو رو خودم میدیدم و عمو و خاله ای که بیشتر از همه نگران بودن سروان اجازه داد و من تونستم خاله رو محکم در آغوش بگیرم.
گفتم: ببخشید خاله من ناامیدت کردم هم تو هم عمو پاسکال رو
خاله با اشک های توی چشماش به من نگا کرد و گفت: تو؟ تو هیچوقت نمیتونی مارو ناامید کنی هیچوقت.
و با لبخندی گفت: تو قهرمان کوچولوی مایی
چندین دیقه با لحظات محبت آمیزم کنار اونا گذشت.
احساس کردم دیگه میتونم از پس همه چی بر بیام وقتی خاله رو در کنارم دارم.
افسر والدین لوکاس رو به دفتر خوند.
و اونا دقایقی به حرف نشستن.
بعداز چند دیقه بیرون اومدن و با قیافه ای خجالت زده به من و خاله نگا کردن.
بعد مادر لوکاس کنار من و خاله بدون اینکه اتفاقی بیفته زانو زد.
من متعجب شده بودم و نمی‌دونستم چه اتفاقی افتاده بود.
مادر لوکاس: واقعا متاسفم من تند رفتم من تا به امروز نمی‌دونستم که همچین پسر بی عرضه ای رو تربیت کردم.
من من فقط حواسم به پدر دائم‌الخمرش بود که گندی به بار نزنه و به کل از پسرم غافل شدم‌‌.
به محض بهوش اومدنش به حسابش میرسم.
بعد نگاهی به من کرد و گفت: می‌دونم کار هایی که با تو کرده و عذاب هایی رو که کشیدی نمیتونم جبران کنم ولی تا ابد کنیزیتونو میکنم
(یجی:*بیشتر از اینا رو باید بکنی الدنگگگ*)

#fic
#Recovery_tears
دیدگاه ها (۲)

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨ادامه ی پارت ۱۴خاله دست ماد...

𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨بچه ها پارت جدید ناناصا💕حما...

بچه هااا وایب فیکم رو پیدا کردمممم🫠🛐#Recovery_tears_vibe

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط