پارت ۸: عشق در آغوش سلطنت
پارت ۸: عشق در آغوش سلطنت
شب آرام بود، اما بین آنها آرامش نبود؛ فقط سکوتی بود که نفس میکشید.
تهیونگ هنوز در همان فاصلهای ایستاده بود که دیگر فاصله محسوب نمیشد. کوک نگاهش را از صورت او برنمیداشت، انگار چیزی را در چهرهاش میخواند که خود تهیونگ هنوز جرأتِ دیدنش را نداشت.
**ته:** چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
**کوک:** چون داری فرار میکنی.
**ته:** من که نایستم؟
**کوک:** بدنِ تو نه.
**کوک:** ولی دلت چرا.
تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد. اینبار دیگر خندیدن هم نتوانست نجاتش دهد.
**ته:** تو همیشه باید اینقدر دقیق باشی؟
**کوک:** فقط وقتی مهم باشه.
**ته:** و الان مهمه؟
کوک چند لحظه سکوت کرد. همان سکوتِ همیشگیاش نبود؛ این یکی سنگینتر بود، انگار خودش هم داشت چیزی را اندازه میگرفت که هنوز به زبان نیاورده بود.
**کوک:** آره.
تهیونگ برای یک لحظه نگاهش را دزدید. بعد دوباره برگشت. انگار نمیخواست از این اعتراف کوچک هم محروم بماند.
**ته:** مهم چرا؟
**کوک:** چون تو...
**کوک:** چون تو دیگه فقط یکی از آدمهای این قصر نیستی.
تهیونگ لبش را گاز گرفت. دلش خواست بگوید «و تو هم همینطور»، اما نگو. هنوز زود بود. یا شاید خیلی دیر شده بود و هر دو میدانستند.
**ته:** پس من الان چیام؟
کوک قدمی نزدیکتر آمد. نه آنقدر که تهیونگ بترسد، نه آنقدر کم که این نزدیکی انکارشدنی بماند.
**کوک:** چیزی که دارم بهش فکر میکنم.
تهیونگ خندید، اما صدایش لرز داشت.
**ته:** این که جواب نیست.
**کوک:** برای تو چرا.
**کوک:** برای من فعلاً چرا.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت و بعد آرام گفت:
**ته:** تو خیلی بد حرف میزنی وقتی میخوای صادق باشی.
**کوک:** چون صادق بودن با تو سختتره.
**ته:** چرا؟
**کوک:** چون وقتی حرف راست میزنم، تو نگاهم میکنی... و من حس میکنم بیشتر از چیزی که باید، دیده میشم.
تهیونگ دیگر نتوانست شوخی کند. اینبار نوبت او بود که ساکت بماند.
**ته:** منم همین حس رو دارم.
کوک نگاهش را بالا آورد.
**کوک:** نسبت به من؟
تهیونگ آهسته سر تکان داد.
**ته:** آره.
سکوتی کوتاه افتاد. اما این سکوت، سرد نبود. انگار هر دو بالاخره داشتند وارد اتاقی میشدند که مدتها پشت درش ایستاده بودند.
**کوک:** ته...
تهیونگ از شنیدن اسمش از زبان او، بیاختیار لرزید.
**ته:** هوم؟
**کوک:** اگه یه چیزی رو بفهمم...
**کوک:** شاید دیگه نتونم مثل قبل رفتار کنم.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
**ته:** فکر میکنی من میتونم؟
**کوک:** نه.
**ته:** پس چرا هنوز میایستی و اینو میگی؟
کوک برای اولین بار نگاهش را دزدید. فقط برای یک لحظه.
**کوک:** چون میخوام بدونی...
**کوک:** من ازت بیتفاوت رد نشدم.
تهیونگ نفسش را حبس کرد.
**ته:** این یعنی چی؟
**کوک:** یعنی هر بار که دیدمت، یه چیزی جابهجا شد.
**ته:** توی من؟
**کوک:**
**کوک:** اولش نه.
**کوک:** اولش توی من.
تهیونگ به او خیره شد. دلش میخواست بیشتر بپرسد، اما میترسید اگر بپرسد، این اعتراف ناتمام را هم بترساند و فراریاش بدهد.
**ته:** کوک...
**کوک:** هنوز تموم نشده.
تهیونگ بیاختیار لبخند زد، خسته، هیجانزده، و کمی ترسان.
**ته:** پس ادامه بده.
کوک آرامتر از همیشه نفس کشید.
**کوک:** من نمیدونم این حس دقیقاً از کی شروع شد.
**کوک:** فقط میدونم وقتی تو نزدیک میشی، بیشتر از همیشه حواسم جمع میشه.
**کوک:** وقتی دور میشی، دنبالِت میگردم.
**کوک:** و وقتی نگاهم میکنی، حس میکنم چیزی توی سینهم داره اسم تو رو صدا میزنه.
تهیونگ دیگر چیزی نگفت. چشمهایش کمی برق زدند، و همین برای کوک کافی بود تا ادامه دهد.
**کوک:** من اینو نمیخواستم زود بگم.
**کوک:** چون فکر میکردم شاید...
**کوک:** شاید اگه اسمش رو ببرم، خرابش کنم.
تهیونگ با صدایی که از لرزشش معلوم بود، پرسید:
**ته:** و حالا؟
کوک مستقیم به چشمهایش نگاه کرد. اینبار دیگر هیچچیز پنهان نبود.
**کوک:** حالا فکر میکنم دیر شده.
**ته:** برای چی؟
**کوک:** برای انکار کردن.
تهیونگ آرام یک قدم جلو آمد. حالا تقریباً هیچ فاصلهای بینشان نبود.
**ته:** پس نگو انکار میکنی.
**کوک:** نمیکنم.
**ته:** نگو برات مهم نیست.
**کوک:** نیست.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
**ته:** دروغگوییات خیلی ضعیفه.
کوک لبخند کمرنگی زد، همان لبخندی که از همه حرفهایش خطرناکتر بود.
**کوک:** چون تو زیادی خوب میفهمی.
**ته:** پس بگو.
کوک نگاهش را لحظهای روی صورت تهیونگ نگه داشت.
**کوک:** تو برام مهمی، ته.
تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد. این همان کلمهای بود که نمیآمدند بگویند، اما بالاخره راه خودش را پیدا کرده بود.
شب آرام بود، اما بین آنها آرامش نبود؛ فقط سکوتی بود که نفس میکشید.
تهیونگ هنوز در همان فاصلهای ایستاده بود که دیگر فاصله محسوب نمیشد. کوک نگاهش را از صورت او برنمیداشت، انگار چیزی را در چهرهاش میخواند که خود تهیونگ هنوز جرأتِ دیدنش را نداشت.
**ته:** چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
**کوک:** چون داری فرار میکنی.
**ته:** من که نایستم؟
**کوک:** بدنِ تو نه.
**کوک:** ولی دلت چرا.
تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد. اینبار دیگر خندیدن هم نتوانست نجاتش دهد.
**ته:** تو همیشه باید اینقدر دقیق باشی؟
**کوک:** فقط وقتی مهم باشه.
**ته:** و الان مهمه؟
کوک چند لحظه سکوت کرد. همان سکوتِ همیشگیاش نبود؛ این یکی سنگینتر بود، انگار خودش هم داشت چیزی را اندازه میگرفت که هنوز به زبان نیاورده بود.
**کوک:** آره.
تهیونگ برای یک لحظه نگاهش را دزدید. بعد دوباره برگشت. انگار نمیخواست از این اعتراف کوچک هم محروم بماند.
**ته:** مهم چرا؟
**کوک:** چون تو...
**کوک:** چون تو دیگه فقط یکی از آدمهای این قصر نیستی.
تهیونگ لبش را گاز گرفت. دلش خواست بگوید «و تو هم همینطور»، اما نگو. هنوز زود بود. یا شاید خیلی دیر شده بود و هر دو میدانستند.
**ته:** پس من الان چیام؟
کوک قدمی نزدیکتر آمد. نه آنقدر که تهیونگ بترسد، نه آنقدر کم که این نزدیکی انکارشدنی بماند.
**کوک:** چیزی که دارم بهش فکر میکنم.
تهیونگ خندید، اما صدایش لرز داشت.
**ته:** این که جواب نیست.
**کوک:** برای تو چرا.
**کوک:** برای من فعلاً چرا.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت و بعد آرام گفت:
**ته:** تو خیلی بد حرف میزنی وقتی میخوای صادق باشی.
**کوک:** چون صادق بودن با تو سختتره.
**ته:** چرا؟
**کوک:** چون وقتی حرف راست میزنم، تو نگاهم میکنی... و من حس میکنم بیشتر از چیزی که باید، دیده میشم.
تهیونگ دیگر نتوانست شوخی کند. اینبار نوبت او بود که ساکت بماند.
**ته:** منم همین حس رو دارم.
کوک نگاهش را بالا آورد.
**کوک:** نسبت به من؟
تهیونگ آهسته سر تکان داد.
**ته:** آره.
سکوتی کوتاه افتاد. اما این سکوت، سرد نبود. انگار هر دو بالاخره داشتند وارد اتاقی میشدند که مدتها پشت درش ایستاده بودند.
**کوک:** ته...
تهیونگ از شنیدن اسمش از زبان او، بیاختیار لرزید.
**ته:** هوم؟
**کوک:** اگه یه چیزی رو بفهمم...
**کوک:** شاید دیگه نتونم مثل قبل رفتار کنم.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
**ته:** فکر میکنی من میتونم؟
**کوک:** نه.
**ته:** پس چرا هنوز میایستی و اینو میگی؟
کوک برای اولین بار نگاهش را دزدید. فقط برای یک لحظه.
**کوک:** چون میخوام بدونی...
**کوک:** من ازت بیتفاوت رد نشدم.
تهیونگ نفسش را حبس کرد.
**ته:** این یعنی چی؟
**کوک:** یعنی هر بار که دیدمت، یه چیزی جابهجا شد.
**ته:** توی من؟
**کوک:**
**کوک:** اولش نه.
**کوک:** اولش توی من.
تهیونگ به او خیره شد. دلش میخواست بیشتر بپرسد، اما میترسید اگر بپرسد، این اعتراف ناتمام را هم بترساند و فراریاش بدهد.
**ته:** کوک...
**کوک:** هنوز تموم نشده.
تهیونگ بیاختیار لبخند زد، خسته، هیجانزده، و کمی ترسان.
**ته:** پس ادامه بده.
کوک آرامتر از همیشه نفس کشید.
**کوک:** من نمیدونم این حس دقیقاً از کی شروع شد.
**کوک:** فقط میدونم وقتی تو نزدیک میشی، بیشتر از همیشه حواسم جمع میشه.
**کوک:** وقتی دور میشی، دنبالِت میگردم.
**کوک:** و وقتی نگاهم میکنی، حس میکنم چیزی توی سینهم داره اسم تو رو صدا میزنه.
تهیونگ دیگر چیزی نگفت. چشمهایش کمی برق زدند، و همین برای کوک کافی بود تا ادامه دهد.
**کوک:** من اینو نمیخواستم زود بگم.
**کوک:** چون فکر میکردم شاید...
**کوک:** شاید اگه اسمش رو ببرم، خرابش کنم.
تهیونگ با صدایی که از لرزشش معلوم بود، پرسید:
**ته:** و حالا؟
کوک مستقیم به چشمهایش نگاه کرد. اینبار دیگر هیچچیز پنهان نبود.
**کوک:** حالا فکر میکنم دیر شده.
**ته:** برای چی؟
**کوک:** برای انکار کردن.
تهیونگ آرام یک قدم جلو آمد. حالا تقریباً هیچ فاصلهای بینشان نبود.
**ته:** پس نگو انکار میکنی.
**کوک:** نمیکنم.
**ته:** نگو برات مهم نیست.
**کوک:** نیست.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
**ته:** دروغگوییات خیلی ضعیفه.
کوک لبخند کمرنگی زد، همان لبخندی که از همه حرفهایش خطرناکتر بود.
**کوک:** چون تو زیادی خوب میفهمی.
**ته:** پس بگو.
کوک نگاهش را لحظهای روی صورت تهیونگ نگه داشت.
**کوک:** تو برام مهمی، ته.
تهیونگ نفسش را آهسته بیرون داد. این همان کلمهای بود که نمیآمدند بگویند، اما بالاخره راه خودش را پیدا کرده بود.
- ۵۲۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط