اهوی من
اهوی من
پارت ۴۶
اراد:خانوم من داره به چی فکر میکنه
اهو:به اینک چی رو ازم دارین قایم میکنید
اراد:بعدن متوجه میشی بیب
اراد:من یک جای کار دارم میرم میام مراقب خودت باش
دستشو از دور کمر اهو باز کرد لباس پوشید رفت
(اهو)
یک تیشرت تنم کردم با شلوار چهارخونه دار تازه به این خونه امده بودیم میخواستم بیبینم چجوری رفتم پایین دیدم خونه یک بالکن پر از گل هایی خوشگل بود من عاشق گل بودم گل رز بود گل یاس گل محمدی گیاها مختلف توش بود همنجور داشتم نگاه میکردم ک با امدن پارسا همه ای گل ها پژمرده شدن و برگ هاشون مثل پودر ریختن
اهو:چیکارشون کردی توووو(باداد)
پارسا:ع چرا داد میزنی ترسیدممممم
اهو:گل هارو خشک کردی(همنجور به سینه پارسا مشت میزد)
پارسا همنجور میخندید و هیچ عکس العمل نشون نمداد بدن پارسا مثل سنگ بود برای همین چون دست اهو درد نگیره دست هایی اهو رو گرفت بوسید
پارسا:نکن دستت هات درد میگیره
اهو:ایشش
پارسا:ترو ک میبینم یاد زنم انا میوفتم
اهو:چطور؟نکنه گل هایی اونم خراب میکردی؟
پارسا:دقیقا انا تو جای بزرگ شده بود ک بهشت بود وقتی با من ازدواج کرد گل هاشون اورد اخه اون گل ها همه ای زندگیش بودن با اونا حرف میزد یک روز یادم رفته بود ک نباید به گلخونش برم وقتی واردش شدم کل گل هاش خشک شدن پودر شدن جالبی اینکه مثل تو مشت میزد به سینم اینقدر مشت زد ک دست هاش درد گرفت منم مثل الان ک دست هایی ترو بوسیدم دست هایی اونو بوسیدم
اهو:حالا چرا گل هارو خشک میکنی؟
پارسا:نمخواستم بگم ولی میگم
غزل:ببخشید وسط حرفتون امد اهو میایی یکم کمکم کنی
اهو:اره میام
رفتم با غزل تو اشپرخونه
غزل:من لباس هارو شستم میری پهن کنی اخه امروز خیلی خسته شدم
اهو:چرا ک نه
غزل:اذیت ک نمیشی؟
اهو:نه تحریک برام خوبه
(پارسا)
تا امدم بهش بگم شیطانم غزل رسید رفتم تو اتاقم داشتم کتاب میخوندم ک چشام بسته شد وقتی چشام بسته شد خودمو تو یک جنگل بزرگ دیدم صدای فریاد شنیدم هرچی نزدیک تر میشدم واضح میتونستم صدا رو بشنوم اره اون صدای انا بود هرچی نزدیک صدا میشدم حرارت زمین بیشتر میشد
(اهو)
داشتم لباس هارو پهن میکردم ک یکی تو گوشم زمزمه کرد
زمزمه:میخوای بدونی مامان بابات کین
اهو:تو کی هستی چی میخوای ازم
زمزمه:من چیزی نمخوام فقط میخوام تو به حقیقت پی ببری
اهو:چی به تو میرسه
زمزمه:اینک تو به قدرت هایی ک درونت هست تسلط پیدا میکنی
اهو:چی قدرت هایی
زمزمه:قدرت هات قابل شمارش نیستن فقط بدون با قدرت ک تو داری میتونی فرمانروا زمین آسمان بشی
(غزل)
داشتم ظرف میشستم ک قدرت زیادی رو حس کردم اینقدر این قدرت زیاد بود ک داشت جونمو میگرفت با سختی ک بود به اتاق پارسا رفتم دیدم پارسا خوابیده هرچی صداش زدم بیدار نشد یکی اونو به .........
پارت ۴۶
اراد:خانوم من داره به چی فکر میکنه
اهو:به اینک چی رو ازم دارین قایم میکنید
اراد:بعدن متوجه میشی بیب
اراد:من یک جای کار دارم میرم میام مراقب خودت باش
دستشو از دور کمر اهو باز کرد لباس پوشید رفت
(اهو)
یک تیشرت تنم کردم با شلوار چهارخونه دار تازه به این خونه امده بودیم میخواستم بیبینم چجوری رفتم پایین دیدم خونه یک بالکن پر از گل هایی خوشگل بود من عاشق گل بودم گل رز بود گل یاس گل محمدی گیاها مختلف توش بود همنجور داشتم نگاه میکردم ک با امدن پارسا همه ای گل ها پژمرده شدن و برگ هاشون مثل پودر ریختن
اهو:چیکارشون کردی توووو(باداد)
پارسا:ع چرا داد میزنی ترسیدممممم
اهو:گل هارو خشک کردی(همنجور به سینه پارسا مشت میزد)
پارسا همنجور میخندید و هیچ عکس العمل نشون نمداد بدن پارسا مثل سنگ بود برای همین چون دست اهو درد نگیره دست هایی اهو رو گرفت بوسید
پارسا:نکن دستت هات درد میگیره
اهو:ایشش
پارسا:ترو ک میبینم یاد زنم انا میوفتم
اهو:چطور؟نکنه گل هایی اونم خراب میکردی؟
پارسا:دقیقا انا تو جای بزرگ شده بود ک بهشت بود وقتی با من ازدواج کرد گل هاشون اورد اخه اون گل ها همه ای زندگیش بودن با اونا حرف میزد یک روز یادم رفته بود ک نباید به گلخونش برم وقتی واردش شدم کل گل هاش خشک شدن پودر شدن جالبی اینکه مثل تو مشت میزد به سینم اینقدر مشت زد ک دست هاش درد گرفت منم مثل الان ک دست هایی ترو بوسیدم دست هایی اونو بوسیدم
اهو:حالا چرا گل هارو خشک میکنی؟
پارسا:نمخواستم بگم ولی میگم
غزل:ببخشید وسط حرفتون امد اهو میایی یکم کمکم کنی
اهو:اره میام
رفتم با غزل تو اشپرخونه
غزل:من لباس هارو شستم میری پهن کنی اخه امروز خیلی خسته شدم
اهو:چرا ک نه
غزل:اذیت ک نمیشی؟
اهو:نه تحریک برام خوبه
(پارسا)
تا امدم بهش بگم شیطانم غزل رسید رفتم تو اتاقم داشتم کتاب میخوندم ک چشام بسته شد وقتی چشام بسته شد خودمو تو یک جنگل بزرگ دیدم صدای فریاد شنیدم هرچی نزدیک تر میشدم واضح میتونستم صدا رو بشنوم اره اون صدای انا بود هرچی نزدیک صدا میشدم حرارت زمین بیشتر میشد
(اهو)
داشتم لباس هارو پهن میکردم ک یکی تو گوشم زمزمه کرد
زمزمه:میخوای بدونی مامان بابات کین
اهو:تو کی هستی چی میخوای ازم
زمزمه:من چیزی نمخوام فقط میخوام تو به حقیقت پی ببری
اهو:چی به تو میرسه
زمزمه:اینک تو به قدرت هایی ک درونت هست تسلط پیدا میکنی
اهو:چی قدرت هایی
زمزمه:قدرت هات قابل شمارش نیستن فقط بدون با قدرت ک تو داری میتونی فرمانروا زمین آسمان بشی
(غزل)
داشتم ظرف میشستم ک قدرت زیادی رو حس کردم اینقدر این قدرت زیاد بود ک داشت جونمو میگرفت با سختی ک بود به اتاق پارسا رفتم دیدم پارسا خوابیده هرچی صداش زدم بیدار نشد یکی اونو به .........
- ۶.۱k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط