Part

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part"18"

‌☆از زبان هانا☆

هوفففف اخیشش تموم شد
تموم بدنم خسته بود دیگه برام جونی نمونده بود ، فقط استخر مونده بود که ضد عفونی کنم ، سمت استخر رفتم ، واای ... این خیلی طوله
استخر آب نداشت ، از پله هاش رفتم پایین و دور تا دورش رو ضد عفونی کردم و بعدش شیر های آب مخصوص و بزرگ رو باز کردم تا پر بشه ، ایستاده بودم و داشتم پر شدن استخر رو تماشا میکردم ، صدای مردی و جیغ دختری بلند شد
اینجا چه اتفاقی افتاده؟
نگاهم به تهیونگ خورد که آروم به سمتم می امد

تهیونگ : چیکار می‌کنی!

هانا : اس..استخر رو پر میکردم
آقای ...کی..کیم ...توهم صدارو شنیدی
اون...صدای جیغ کی.. بود ( استرس ، ترس)

تهیونگ: جیغ ؟!
آها گوش های تیزی داری ( پوزخند)
کسی رو به سزاش رسوندن بچه ها
خیلی بهش فکر نکن !

استخر تا نصفه بود!
یه قدم به عقب رفتم

تهیونگ: می‌ترسی ؟

هانا : یکم

دیدم تهیونگ بازو هام رو گرفت و به شوخی هلم داد به سمت استخر
چشم هام رو بستم و دستش رو محکم گرفتم

هانا : التماست میکنم نکن لطفا!

تهیونگ بازو هام رو ول کرد از ترس عقب رفتم که باعث شد بهش بخورم روم برگردوندم
از استرس باز عقب عقب رفتم ، پام رو روی لبه استخر حس کردم تعادلم از دست دادم و جیغ نسبتا آرومی زدم که حس کردم یکی دستم رو گرفتم و بغلم کرد

ته: نترس دیگه نمی افتی که بمیری ( پوزخند جدی)

از بغلش امدم بیرون و به چشم هاش خیره شدم ، چشم های خشک و جدی

ماریا : تهیونگ...پدرت بهت گفت فردا برای عقد و عروسی خرید کنیم و حاضر شیم؟

تهیونگ: آره ....کسی رو هم داری همراهت بیاد ؟

ماریا: آره همراه دارم....همین خرابی که الان توی آغوشت بود ( جدی و مرموز)


ادامه دارد....

تقدیم به نگاه های قشنگتون 🌚🎀
دیدگاه ها (۸)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "17"قربان آقای الکس تماس گرفتن و گفتن هرچه سریع تر...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "16"سرم پایین بود و مثل ابر بهاری گریه میکردم که ت...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart " 14"رفتم طبقه بالا تا برم دستشویی ، وارد شدم و در...

𝓈𝓂𝒾ℓℯ Part"6"‌☆ویو ته‌☆اون دختر هانا با پررویی از کنارم رد ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط