HATE TO LOVE

___________________
☆HATE TO LOVE★
___________________
★PART:۱۹☆
__________________________________________________________________
"شکوفایی عشق: اعترافِ قلب‌ها"

چند ماه از آن شبِ اعتراف گذشته بود. کارینا و جونگکوک دیگر هیچ پرده‌ای بین خود نداشتند. هر دو به وضوح می‌دیدند که تنش‌های گذشته جای خود را به آرامش و وابستگی عمیقی داده است. اما کلمه‌ی "عشق" هنوز بر زبان نیامده بود، گویی هر دو منتظر بودند تا طرف مقابل اولین قدم را بردارد.

یک عصر دل‌انگیز پاییزی، آنها در پارک بزرگی در سئول قدم می‌زدند. برگ‌های رنگی درختان، صحنه‌ای رمانتیک را نقاشی کرده بودند. در سکوت بین قدم‌هایشان، صدای خنده‌های کوتاهی شنیده می‌شد و نگاه‌هایشان، پُر از حرف‌های ناگفته بود.

ناگهان، جونگکوک ایستاد و روبروی کارینا قرار گرفت. باد خنکی برگ‌ها را در اطرافشان چرخاند.

"کارینا،" او با صدایی که کمی می‌لرزید، شروع کرد. "یادم میاد اون شب که توی کافه بودیم، گفتی که شروع کردی به دیدن من به عنوان یه انسان. ولی الان… الان من دارم تو رو نه فقط به عنوان یه انسان، بلکه به عنوان کسی که… کسی که زندگیم رو کامل می‌کنه، می‌بینم."

چشمانش به چشمان کارینا دوخته شده بود. "اون نفرت… اون همه سال… انگار فقط راهی بود که من رو به اینجا برسونه. به تو برسونه. من… من عاشقت شدم، کارینا."

قلب کارینا به شدت شروع به تپیدن کرد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما این بار اشک شوق بود. او لبخندی زد که تمام صورتش را روشن کرد.

"جونگکوک،" او با صدایی گرفته گفت. "منم همین حس رو دارم. وقتی اون شب در مورد گذشته حرف زدیم، وقتی تمام ترس‌ها و تردیدهام رو باهات تقسیم کردم… تازه فهمیدم چقدر بهت نزدیک شدم. اون روزها که با هم بودیم، حس می‌کردم دیگه تنها نیستم. حس می‌کردم کسی هست که من رو درک می‌کنه، کسی که کنارش می‌تونم خودم باشم."

او دستش را بالا برد و به آرامی گونه‌ی جونگکوک را لمس کرد. "منم عاشقتم، جونگکوک. از همه‌ی اون سال‌ها که همدیگه رو نمی‌دیدیم، از همه‌ی اون سال‌هایی که فقط دشمن بودیم… همه رو دوست دارم، چون همه اونها ما رو به اینجا رسوند. به جایی که الان هستیم."

جونگکوک لبخندی زد که از شادی چشمانش برق می‌زد. او به آرامی کارینا را در آغوش گرفت، گویی تمام دنیا را در آغوش گرفته است. در آن لحظه، نه کارآگاه و نه خلافکار، نه دشمن و نه دوست، بلکه دو عاشق بودند که بالاخره جرات کرده بودند به احساساتشان اعتراف کنند. باد پاییزی، برگ‌های رنگی را به دورشان می‌ریخت و آسمان، شاهد آغاز فصل تازه‌ای در داستان زندگی آنها بود.

"ادامه دارد..."
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۰)

___________________☆HATE TO LOVE★___________________★PART:۲۰...

_______________________☆SPEED AND LOVE★_____________________...

___________________☆HATE TO LOVE★___________________★PART:۱۸...

___________________☆HATE TO LOVE★___________________★PART:۱۷...

___________________☆HATE TO LOVE★___________________★PART:۱۵...

_______________________☆SPEED AND LOVE★_____________________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط