ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:5
ا/ت تا خود صبح درست نخوابید.
هر بار چشمهاشو میبست، همون صدا توی سرش میپیچید.
«صاحبِ روح خواهد شد…»
مزخرف بود.
همهش مزخرف بود.
ولی با این حال، ساعت چهار صبح هنوز بیدار روی تخت نشسته بود و به کتاب خیره شده بود.
جرئت نکرده بود ببنددش.
انگار حس میکرد اگر لمسش کند… چیزی بیدار میشود.
---
صبح، افتضاح شروع شد.
ا/ت با چشمهای قرمز و بیخوابی از اتاق بیرون اومد و مستقیم سمت آشپزخونه رفت.
لوسی همون لحظه که دیدش، ابرو بالا انداخت.
"وایسا… تو شبیه جنازه شدی.
ا/ت بدون حرف، شیر رو از یخچال بیرون کشید.
+خواب بد دیدم فقط.
لوسی چند ثانیه نگاهش کرد.
"دوباره خواب اون بازیو؟
ا/ت مکث کوتاهی کرد.
بعد خیلی عادی گفت:
«
+آره. یه شیطان خوشتیپ اومده بود روحمو بدزده.
لوسی خندید ولی خندهش کامل نبود.
+حداقل سلیقه داری.
ا/ت هم لبخند کوچیکی زد اما همون لحظه…
چشمش به گردنش افتاد.
روی پوستش، درست زیر گوشش…
یه رد قرمز کمرنگ بود.
انگار جای انگشت.
لبخندش محو شد.
آروم لمسش کرد.
پوستش داغ بود.
لوسی متوجه نگاهش شد.
"چی شده؟
ا/ت سریع یقه لباسشو بالا کشید.
«
+هیچی.
ولی قلبش دوباره شروع کرد به تند زدن.
---
مدرسه بدتر بود.
هرجا میرفت حس میکرد یکی نگاهش میکنه.
نه مثل نگاه آدمها.
سنگینتر.
تاریکتر.
سر کلاس تاریخ، وقتی معلم پشتش به تخته بود، ا/ت برای لحظهای سایهای رو کنار پنجره دید.
سایهی یه مرد قدبلند.
با چشمهای قرمز.
نفسش بند اومد و سریع برگشت—
هیچی نبود.
دوستش جیسو آروم گفت:
^خوبی؟ رنگت پریده.
ا/ت با اخم زیرلب گفت:
+فکر کنم دارم دیوونه میشم.
---
بعدازظهر وقتی به خونه برگشت، هوا تاریکتر از همیشه بود.
لوسی هنوز نیومده بود.
سکوت خونه اعصابشو خرد میکرد.
کیفشو روی مبل انداخت و مستقیم رفت سمت کتاب.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با حرص نشست روی زمین و صفحههاشو ورق زد.
+باشه، اگه قراره منو بترسونی حداقل توضیح بده چی میخوای.
صفحهها با صدای خشکی ورق خوردن.
و ناگهان…
جلوی یه صفحه خاص ایستادن.
ا/ت اخم کرد.
این صفحه رو دیشب ندیده بود.
روی کاغذ قدیمی، تصویری کشیده شده بود از موجودی با شاخهای سیاه و بالهای تاریک.
زیرش فقط یه اسم نوشته شده بود:
“Kim Taehyung”
قلبش برای لحظهای ایستاد.
اسم واقعی داشت؟
ا/ت با ناباوری خندید.
+کیم تهیونگ؟ شیطان کرهای هم داریم الان؟
ولی وقتی خواست صفحه رو ورق بزنه…
صدای بم و آرومی از پشت سرش اومد:
_ مشکلی داری با اسمم؟
بدنش یخ کرد.
کتاب از دستش افتاد روی زمین.
آروم برگشت عقب.
و برای اولین بار…
اونجا بود.
واقعی.
مردی قدبلند، تکیه داده به دیوار تاریک سالن.
پیراهن مشکی تنش بود و چند دکمهی بالاش باز مونده بود.
موهای تیره روی پیشونیش ریخته بودن.
و چشمهاش…
قرمزِ عمیق.
غیرانسانی.
لبخند آرومی روی لبش نشست.
نه مهربون.
نه عادی.
یه لبخند شکارچیای که بالاخره طعمهشو پیدا کرده.
ا/ت خواست حرف بزنه ولی صداش درنیومد.
تهیونگ آروم از دیوار جدا شد و قدمبهقدم نزدیکش اومد.
تق.
تق.
تق.
هر قدمش باعث میشد نفس ا/ت سختتر بالا بیاد.
تا اینکه درست جلوی دختر ایستاد.
قدش اونقدر بلند بود که سایهش کامل روی ا/ت افتاده بود.
بعد خیلی آروم خم شد.
اونقدر نزدیک که ا/ت بوی تلخ عطر و دود رو حس کرد.
و صدای بمش کنار گوشش لرزید:
_حالا هنوزم فکر میکنی خواب بود، کوچولو...
اینمپارت جدید شرط نرسیده بود ها 😑🫵🏻
🚫🚫🚫
خب میخاستم بگم فیک عشق در تاریکی دیر به دیر آپمیشه چون پارت جدید آماده ندارم و باید بنویسم ولی این روزا سرم زیاد شلوغه و نمیتونم بنویسم🙄 ولی همین ک وقت کنم میشینم و مینویسم قسم میخورم
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:5
ا/ت تا خود صبح درست نخوابید.
هر بار چشمهاشو میبست، همون صدا توی سرش میپیچید.
«صاحبِ روح خواهد شد…»
مزخرف بود.
همهش مزخرف بود.
ولی با این حال، ساعت چهار صبح هنوز بیدار روی تخت نشسته بود و به کتاب خیره شده بود.
جرئت نکرده بود ببنددش.
انگار حس میکرد اگر لمسش کند… چیزی بیدار میشود.
---
صبح، افتضاح شروع شد.
ا/ت با چشمهای قرمز و بیخوابی از اتاق بیرون اومد و مستقیم سمت آشپزخونه رفت.
لوسی همون لحظه که دیدش، ابرو بالا انداخت.
"وایسا… تو شبیه جنازه شدی.
ا/ت بدون حرف، شیر رو از یخچال بیرون کشید.
+خواب بد دیدم فقط.
لوسی چند ثانیه نگاهش کرد.
"دوباره خواب اون بازیو؟
ا/ت مکث کوتاهی کرد.
بعد خیلی عادی گفت:
«
+آره. یه شیطان خوشتیپ اومده بود روحمو بدزده.
لوسی خندید ولی خندهش کامل نبود.
+حداقل سلیقه داری.
ا/ت هم لبخند کوچیکی زد اما همون لحظه…
چشمش به گردنش افتاد.
روی پوستش، درست زیر گوشش…
یه رد قرمز کمرنگ بود.
انگار جای انگشت.
لبخندش محو شد.
آروم لمسش کرد.
پوستش داغ بود.
لوسی متوجه نگاهش شد.
"چی شده؟
ا/ت سریع یقه لباسشو بالا کشید.
«
+هیچی.
ولی قلبش دوباره شروع کرد به تند زدن.
---
مدرسه بدتر بود.
هرجا میرفت حس میکرد یکی نگاهش میکنه.
نه مثل نگاه آدمها.
سنگینتر.
تاریکتر.
سر کلاس تاریخ، وقتی معلم پشتش به تخته بود، ا/ت برای لحظهای سایهای رو کنار پنجره دید.
سایهی یه مرد قدبلند.
با چشمهای قرمز.
نفسش بند اومد و سریع برگشت—
هیچی نبود.
دوستش جیسو آروم گفت:
^خوبی؟ رنگت پریده.
ا/ت با اخم زیرلب گفت:
+فکر کنم دارم دیوونه میشم.
---
بعدازظهر وقتی به خونه برگشت، هوا تاریکتر از همیشه بود.
لوسی هنوز نیومده بود.
سکوت خونه اعصابشو خرد میکرد.
کیفشو روی مبل انداخت و مستقیم رفت سمت کتاب.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد با حرص نشست روی زمین و صفحههاشو ورق زد.
+باشه، اگه قراره منو بترسونی حداقل توضیح بده چی میخوای.
صفحهها با صدای خشکی ورق خوردن.
و ناگهان…
جلوی یه صفحه خاص ایستادن.
ا/ت اخم کرد.
این صفحه رو دیشب ندیده بود.
روی کاغذ قدیمی، تصویری کشیده شده بود از موجودی با شاخهای سیاه و بالهای تاریک.
زیرش فقط یه اسم نوشته شده بود:
“Kim Taehyung”
قلبش برای لحظهای ایستاد.
اسم واقعی داشت؟
ا/ت با ناباوری خندید.
+کیم تهیونگ؟ شیطان کرهای هم داریم الان؟
ولی وقتی خواست صفحه رو ورق بزنه…
صدای بم و آرومی از پشت سرش اومد:
_ مشکلی داری با اسمم؟
بدنش یخ کرد.
کتاب از دستش افتاد روی زمین.
آروم برگشت عقب.
و برای اولین بار…
اونجا بود.
واقعی.
مردی قدبلند، تکیه داده به دیوار تاریک سالن.
پیراهن مشکی تنش بود و چند دکمهی بالاش باز مونده بود.
موهای تیره روی پیشونیش ریخته بودن.
و چشمهاش…
قرمزِ عمیق.
غیرانسانی.
لبخند آرومی روی لبش نشست.
نه مهربون.
نه عادی.
یه لبخند شکارچیای که بالاخره طعمهشو پیدا کرده.
ا/ت خواست حرف بزنه ولی صداش درنیومد.
تهیونگ آروم از دیوار جدا شد و قدمبهقدم نزدیکش اومد.
تق.
تق.
تق.
هر قدمش باعث میشد نفس ا/ت سختتر بالا بیاد.
تا اینکه درست جلوی دختر ایستاد.
قدش اونقدر بلند بود که سایهش کامل روی ا/ت افتاده بود.
بعد خیلی آروم خم شد.
اونقدر نزدیک که ا/ت بوی تلخ عطر و دود رو حس کرد.
و صدای بمش کنار گوشش لرزید:
_حالا هنوزم فکر میکنی خواب بود، کوچولو...
اینمپارت جدید شرط نرسیده بود ها 😑🫵🏻
🚫🚫🚫
خب میخاستم بگم فیک عشق در تاریکی دیر به دیر آپمیشه چون پارت جدید آماده ندارم و باید بنویسم ولی این روزا سرم زیاد شلوغه و نمیتونم بنویسم🙄 ولی همین ک وقت کنم میشینم و مینویسم قسم میخورم
- ۸.۹k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط