Otagh baghli

Otagh baghli
Part 25 ✨

همینجور داشتیم با هم میخندیدیم و مسخره بازی در می آوردیم که یهو صدای جونگکوک از طبقه ی پایین بلند شد ........


جونگکوک : ماماااااان (چون راهشون از هم دوره جونگکوک داره داد میزنه )


لونا :بلهههه(داد )


جونگکوک : نمیای ؟
دیر شد ....(داد )

لونا : اومدم ...(داد )

مامان رو شو کرد سمتم و گفت: .....

لونا : خب عزیزم من دیگه برم ....

ا/ت : خوش بگذره عشقم مراقب خودت باش 😉

لونا : همچنین عزیزم ...
چیزی لازم داشتی زنگ بزن .....


ا/ت : باشه گلم ، مراقب خودت باش ....

لونا :👋🏻

ا/ت :👋🏻

بعد از این که مامان رفت منم دوباره شروع کردم به خوندن ...


«ویو جونگکوک »

قرار شد امروز با مامان بریم بیرون یکم بگردیم
خیلی وقت بود با هم دیگه وقت نگذرونده بودیم ...

بنابراین بهش پیشنهاد دادم اونم قبول کرد قرار شد ساعت های حدود هفت و نیم هشت بریم بیرون ....

وقتی قرار شد بریم و حرکت کنیم رفت بالا تا به همون دختره که اسمشو یادم نی ولی می‌دونم که دختر مادره منه بگه که بریم بیرون تا اگه اونم خواست باهامون بیاد یعنی اصن ریده شد تو اعصابم ....

من میخواستم با مامانم تنها باشم و با هم دیگه باشیم نه این که یه دختر غریبه هم با هامون بیاد .....

درسته که اون روی کاغذ دختر مادر منه ، و هرجور که حساب کنیم خواهر من به حساب میاد ولی واسه ی من غریبه ای پیش می نیست ..

الانم صدای خنده هاشون داره تا این جا هم میاد .....

حقیقتش از این موضوع خیلی خوشحالم ، از این که مادر این چند سال رو تنهای تنها نبوده خیلی خوشحالم .....

یادمه قبل از این که پدر بمیره همیشه می‌گفت آرزوی یه دختر رو داره .....

الانم که به آرزوش رسیده و از این فکر لبخندی روی لبم اومد ، میون این افکار نگاهی به ساعتم انداختم .....

لعنتی دیر شد برای همین مامان رو صدا زدم و اونم گفت الان میاد ....

جونگکوک :چیشد مامان ؟؟
میاد ؟

لونا : نه گفت نمیاد درس داره ...

جونگکوک : اها اوکی

چیزی نگفتم ولی بخاطر این که نمیخواد بیاد تو همه جام عروسی بود ....
......

سوار ماشین شدیم و به سمت دریا روندم .....

وقتی رسیدیم یکم توی ساحل قدم زدیم و حرف زدیم ....
بعدش هم رفتیم یه رستوران کنار ساحل ..

نشستیم روی یه میز و مامان شروع کرد به حرف زدن ...

لونا : میگم جونگکوک !

جونگکوک : جانم مامان !!

لونا : با جانگ و خانوادش چیکار کردی ؟؟

با شنیدن اسم جانگ و اون خانواده ی عوضیش هرچی اشتها داشتم و نداشتم رو از دست دادم ....

اصلا چرا مامان باید واسش مهم باشه آخه ؟؟
هوففغففف

جونگکوک : اهههحح مامان بیخیال ....
برات مهم نباشه ...

لونا : چطور میشه مهم نباشه ؟؟
هان ؟

جونگکوک : خب اونا الان مردن !!
چرا باید برات مهم باشه ؟؟

لونا : جونگکوک همین الان ، قشنگ بهم توضیح میدی که چیکار با جانگ و خانوادش کردی هان ؟؟
زود باش بگو ، شوخی هم باهات ندارم ( جدی )


جونگکوک : هوففف باشه ...

خب ببین مامان چند سال پیش وقتی جوون تر بودم و داخل ایتالیا بودم ، قرار شد که از جانگ عوضی و اون خانوادش انتقام بگیرم ...

برای همین هم تورو تک و تنها فرستادم کره چون حداقل این جا جات امن تر بود

ولی خب از اون جایی که هنوز کم سن و بی تجربه بودم ، نتونستم همون جوری که میخواستم بکشمش و ازش انتقام بگیرم ...

لونا : چی ؟؟
چرا میخواستی بکشیشون ؟؟
مگه نگفتم بیخیالشون شو ؟؟؟
ها ؟ (عصبی و آروم )


جونگکوک : واییییی مامان بیخیالش شو ....
چرا باید پیگیر اون جانگ عوضی و از خود راضی باشی اخه هاااا؟

بابا طرف سینه ی قبرستونه بعد چرا تو انقد خودتو بخاطرش عذاب میدی آخه قربونت برم ...

لونا : جونگکوک سعی نکن بحث رو بپیچونی .... همین الان بهم بگو چه بلایی سرشون آوردی .... زود باش

جونگکوک : باشه ، الان میگم ....

خب بزار از اول همه چیو تعریف کنم ......

جونگکوک : .......

شرط :۱۱۰ لایک و ۳۰ بازنشر ...
دیدگاه ها (۱۱)

Otagh baghli Part 26 خب بزار از اول همه چیو تعریف کنم .........

Otagh baghli Part 27 لونا : جونگکوک من نمیتونم بیام ....در ک...

معرفی شخصیت ها : اسلاید اول و دوم : ا/ت فقط موهاشو مشکی و چش...

Otagh baghli Part 24 تقریبا چند مین گذشته بود و غرق در کتابا...

فیک { من کی هستم؟ } 𝗉.𝟣𝟤 فلش بک صبح : لونا : ا/ت؟ ا/ت؟ پاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط