پارت نمیدونم چند حاجی شرمندت 😊
پارت نمیدونم چند حاجی شرمندت 😊
همون لحظه سانزو برگشت و بغل گوش پدرم یه چیزی زمزمه کرد که وقتی شنیدمش مو به تنم سیخ شد
_ ببینم دخترت....... باکرست؟
= ااا بله البته بهتون قول میدم اون تمام روز ها رو تو خونه بوده و کاملا دست نخورده س
_ قهقه * ولی خدا تو دیگه عجب پدری هستی
باشه من دخترت ازت میخرم اما اگه برخلاف چیزی که گفتی باشه هم تو و هم دختر تو میکشم
= پس بدهی که بهتون داشتم صاف شد
_ خب آره بر اساس چیزی که گفتم بدهیت صاف شد حالا از جلو چشام گمشو
سانزو : هوی تو خدمتکار
بله آقا
_ این رو ببر و بهش لباس کارش رو بده و وظیافش رو مشخص کن
چشم
+ کار؟
_ هااا؟ چیه فکر کردی چون پاهاتون برام بالا می بری باید مفت بخوری و مفت بشینی
تو دیگه مال اینجایی پس باید همه نوع کار کنی
+ یعنی شما میگید اگه من کار کنم دیگه لازم نیست بیان پیش شما؟ * خرذوق * ازتون خیلی ممنونم قول میدم تمام سعیم رو بکنم و همه جارو تمیز کنم
_ ها؟ چی میگی برا خودت؟
+ همون چیزی که شما گفتی
_ قهقه * تو واقعا جالبی ها کسی همچین چیزی نگفت حالا هم برو سر کارت بقیشو خودم بعدا بهت میگم
+ چشم
ویو راوی
سازو درحالی که رو به ران و ریندو کرد
اوه خدای من چقد ازم وقت گرفتن باورم نمیشه بیاین بریم
ریندو : همش تقصیر سانزو عه که به اون مرتیکه کصکش گفته من دخترت میخرم
سانزو : هوی احمق بازی در نیار اون گفت من در برابر بدهیم یه چیز لذت بخش بهت میدم و بعدشم دخترشو برداشت آورد برا من من چه میدونستم آه
ران : مهم اینه که الان گرفتیش دیگه نه؟
* دور شدن
فرد ناشناس : از اینطرف
+ ممنونم
رفتین به یه اتاق بزرگ و اونجا لباس های خدمتکاری بهت داد و یه اتاق که بزرگ بود اتفاقا خیلیم کوچیک بود اما از اون آلونک خودت بهتر بود اکثرا هرکی که اتاق رو میدید نق میزد که چرا کوچیکه اما تو چیزی نگفتی بدون هیچی حرفی داخل اتاق رفتی برای همین مرد تعجب کرد
اصلا حال روحی خوبی نداشتی مرد یه برنامه کاری بهت داد و گفت از فردا کارت شروع میشه و تو این اتاق چیزایی که بخوای هستش حتما لباس مخصوصو بپوش
+ چشم
رفتی یه دوش گرفتی کردی و رو تخت افتادی و یکم گریه کردی و بعد خوابت برد
صبح روز بعد مجبور بودی زود بلند بشی و سعی کردی روحیه خودتو با جملاتی مثل این که حداقل دیگه تو اون اشغال دونی زندگی نمیکنم و کتک نمیخورمو اینا برگردونی اما خب نتونستی و هنوزم یکم ناراحت به نطر میرسیدی لباس های خدمتکاری رو پوشیدی و رفتی سر کار همه جارو تمیز کردی🪣🧽🧴🪒🧺 و هرچی بقیه میخواستن براشون میبردی کارت همین بود
داشتی عادی کارت رو انجام میدادی که یه خانم تقریبا سی به بالا اومد و بهت گفت آقای سانزو باهات کار داره
تو کلی گشتی و اما ایشون رو پیدا نکردی چون نمیدونستی کیه
اسم سانزو برات آشنا بود اما خب یادت نمیومد دقیقا این بشر کیه
داشتی میرفتی و از همه سوال میکردی اتاق آقای سانزو کجاست
تا به یه اتاق خیلی بزرگ رسیدی و در زدی و داخلش شدی
همون گسر مشت میز نشسته بود سرت خم کردی با صدای کمی
+ ببخشید آقای سانزو با من کار داشتن اوه اجازه بدید من رفع زحمت کنم
_ با چهره ای توهم رفته گفت احمق سانزو خودمم
+ ها... ببخشید * از جا پریدن
_ خب خواستم بهت بگم که تو مال منی پس حواست باشه با کسی دیگه ای لاس نزنی وگرنه خودم به حسابت میرسم
+ لاس؟ چیه؟
_ اههههههههه
* از پشت میزش بلند شد و اومد سمت تو
_ تو حتی این رو هم نمیدونی؟ واقعا که کیوتی
+ کیوت چی_____
هنوز حرفت تموم نشده بود که سانزو لبخندی مهربون زد و لباش رو به سمت لب های تو آورد و محکم لباش رو روی تو فشرد و بعد از چند ثانیه سرشو آورد بالا با قیافه توهم رفته یه آبروشون برد بالا
_ چرا همراهی نمیکنی ؟
+.......... ب.. ببای. د.. کار.. ی کنم..؟
* بچم مثل لبو شده
_ آره باید توهم لبات رو به لبهای من فشار بدی
( مرسی از سانزو آموزش خوبی بود 😂)
+ اما.. اما
_ اما و اگر نداریم اوه اذیت کنی اونوقت مجبورم همینجا بکنمت
+ چی ؟
_ بیخیال
سانزو دوباره خم شد و لب هاشو روی لب های تو گذاشت و تو دوباره مردمک چشمات گرد شد و اینبار از ترس توهم اون رو بوسیدی وقتی لب هاش رو لب های تو بود لبخندی از رضایت زد و ولع لب هات رو مکید و تو هم داشتی کم کم از خجالت آب میشدی
خب اینم از این
اگه بد بود به بزرگواری خودتون ببخشید چند وقتی از این سناریو پارت نمیدم باید سناریو شینیچیرو و یه سناریو درخواستی رو شروع کنم
دوستون دارم مرسی که حمایت میکنید لایک کنید 🍒🍒
همون لحظه سانزو برگشت و بغل گوش پدرم یه چیزی زمزمه کرد که وقتی شنیدمش مو به تنم سیخ شد
_ ببینم دخترت....... باکرست؟
= ااا بله البته بهتون قول میدم اون تمام روز ها رو تو خونه بوده و کاملا دست نخورده س
_ قهقه * ولی خدا تو دیگه عجب پدری هستی
باشه من دخترت ازت میخرم اما اگه برخلاف چیزی که گفتی باشه هم تو و هم دختر تو میکشم
= پس بدهی که بهتون داشتم صاف شد
_ خب آره بر اساس چیزی که گفتم بدهیت صاف شد حالا از جلو چشام گمشو
سانزو : هوی تو خدمتکار
بله آقا
_ این رو ببر و بهش لباس کارش رو بده و وظیافش رو مشخص کن
چشم
+ کار؟
_ هااا؟ چیه فکر کردی چون پاهاتون برام بالا می بری باید مفت بخوری و مفت بشینی
تو دیگه مال اینجایی پس باید همه نوع کار کنی
+ یعنی شما میگید اگه من کار کنم دیگه لازم نیست بیان پیش شما؟ * خرذوق * ازتون خیلی ممنونم قول میدم تمام سعیم رو بکنم و همه جارو تمیز کنم
_ ها؟ چی میگی برا خودت؟
+ همون چیزی که شما گفتی
_ قهقه * تو واقعا جالبی ها کسی همچین چیزی نگفت حالا هم برو سر کارت بقیشو خودم بعدا بهت میگم
+ چشم
ویو راوی
سازو درحالی که رو به ران و ریندو کرد
اوه خدای من چقد ازم وقت گرفتن باورم نمیشه بیاین بریم
ریندو : همش تقصیر سانزو عه که به اون مرتیکه کصکش گفته من دخترت میخرم
سانزو : هوی احمق بازی در نیار اون گفت من در برابر بدهیم یه چیز لذت بخش بهت میدم و بعدشم دخترشو برداشت آورد برا من من چه میدونستم آه
ران : مهم اینه که الان گرفتیش دیگه نه؟
* دور شدن
فرد ناشناس : از اینطرف
+ ممنونم
رفتین به یه اتاق بزرگ و اونجا لباس های خدمتکاری بهت داد و یه اتاق که بزرگ بود اتفاقا خیلیم کوچیک بود اما از اون آلونک خودت بهتر بود اکثرا هرکی که اتاق رو میدید نق میزد که چرا کوچیکه اما تو چیزی نگفتی بدون هیچی حرفی داخل اتاق رفتی برای همین مرد تعجب کرد
اصلا حال روحی خوبی نداشتی مرد یه برنامه کاری بهت داد و گفت از فردا کارت شروع میشه و تو این اتاق چیزایی که بخوای هستش حتما لباس مخصوصو بپوش
+ چشم
رفتی یه دوش گرفتی کردی و رو تخت افتادی و یکم گریه کردی و بعد خوابت برد
صبح روز بعد مجبور بودی زود بلند بشی و سعی کردی روحیه خودتو با جملاتی مثل این که حداقل دیگه تو اون اشغال دونی زندگی نمیکنم و کتک نمیخورمو اینا برگردونی اما خب نتونستی و هنوزم یکم ناراحت به نطر میرسیدی لباس های خدمتکاری رو پوشیدی و رفتی سر کار همه جارو تمیز کردی🪣🧽🧴🪒🧺 و هرچی بقیه میخواستن براشون میبردی کارت همین بود
داشتی عادی کارت رو انجام میدادی که یه خانم تقریبا سی به بالا اومد و بهت گفت آقای سانزو باهات کار داره
تو کلی گشتی و اما ایشون رو پیدا نکردی چون نمیدونستی کیه
اسم سانزو برات آشنا بود اما خب یادت نمیومد دقیقا این بشر کیه
داشتی میرفتی و از همه سوال میکردی اتاق آقای سانزو کجاست
تا به یه اتاق خیلی بزرگ رسیدی و در زدی و داخلش شدی
همون گسر مشت میز نشسته بود سرت خم کردی با صدای کمی
+ ببخشید آقای سانزو با من کار داشتن اوه اجازه بدید من رفع زحمت کنم
_ با چهره ای توهم رفته گفت احمق سانزو خودمم
+ ها... ببخشید * از جا پریدن
_ خب خواستم بهت بگم که تو مال منی پس حواست باشه با کسی دیگه ای لاس نزنی وگرنه خودم به حسابت میرسم
+ لاس؟ چیه؟
_ اههههههههه
* از پشت میزش بلند شد و اومد سمت تو
_ تو حتی این رو هم نمیدونی؟ واقعا که کیوتی
+ کیوت چی_____
هنوز حرفت تموم نشده بود که سانزو لبخندی مهربون زد و لباش رو به سمت لب های تو آورد و محکم لباش رو روی تو فشرد و بعد از چند ثانیه سرشو آورد بالا با قیافه توهم رفته یه آبروشون برد بالا
_ چرا همراهی نمیکنی ؟
+.......... ب.. ببای. د.. کار.. ی کنم..؟
* بچم مثل لبو شده
_ آره باید توهم لبات رو به لبهای من فشار بدی
( مرسی از سانزو آموزش خوبی بود 😂)
+ اما.. اما
_ اما و اگر نداریم اوه اذیت کنی اونوقت مجبورم همینجا بکنمت
+ چی ؟
_ بیخیال
سانزو دوباره خم شد و لب هاشو روی لب های تو گذاشت و تو دوباره مردمک چشمات گرد شد و اینبار از ترس توهم اون رو بوسیدی وقتی لب هاش رو لب های تو بود لبخندی از رضایت زد و ولع لب هات رو مکید و تو هم داشتی کم کم از خجالت آب میشدی
خب اینم از این
اگه بد بود به بزرگواری خودتون ببخشید چند وقتی از این سناریو پارت نمیدم باید سناریو شینیچیرو و یه سناریو درخواستی رو شروع کنم
دوستون دارم مرسی که حمایت میکنید لایک کنید 🍒🍒
- ۵۸۷
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط