انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده

انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده
هرچند بسته ای چمدانت را...مردی به پای رفتنت افتاده
دیر است و کفش های تو بی تابند بگذار فارغ از غم رفتن ها
تا چند کوچه بدرقه ات باشد دستی که دور گردنت افتاده
دیگر میان بافه ی موهایت انگشت های شعله ور من نیست
در باد می روی و نمی دانی آتش به جان خرمنت افتاده
لبخندهای سرد و مه آلودت فریاد می زنند که دیگر «عشق»
یک اتفاق بود که مدتهاست از چشم های روشنت افتاده
باران گرفته حال و هوایم را...این بار آخرست که می گریم
بر سینه ات بگیر و نوازش کن...امشب سری به دامنت افتاده
تو دور می شوی و ملالی نیست...من مانده ام که دل بکنم یا جان!؟
حالا ببین همین غم تنهایی یک شب به فکر کشتنت افتاده...!
دیدگاه ها (۵)

پارت ۱۹۵

اول برین پا این رو بخونید جالبه جاشدایا همیشه تنفر باقی می‌م...

«ساعت ۳:۱۷»درِ شماره ۷ کاملاً باز شد.ات خشکش زده بود.پشت در....

#مافیا_عزیز_من#Part26این بار خنده‌اش واضح‌تر بود. خم شد و بو...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

╭─────────────── 🌊 ───────────────╮✦ پارت ۵۲ ویو آت ✦╰─────...

Covenant of Blood and Silk

Dana-Apada

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part³ "توصیف در یک جمله:پناهگاهِ امن"وقتی از د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط