«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»
« پارت : چهارم »
( بریم سراغ تهکوک که چجوری آشنا شدن که یجور میشه فلش بک )
« فلش بک به آشنایی تهکوک »
یه خیلی سرد ، تهیونگ مثل همیشه با یکی از گروه های مافیایی درگیر بود .
افراد کمی باهاش بود بخاطر همین شکست خورد .
زخمی داشت از خیابان تاریک میگذشت .
یه قدم رفت داخل خیابون که یهو ماشین با سرعت به سمت اومدن .
یه نفر با اینکه زورش نمیرسید بازم تهیونگ رو عقب کشید .
.... : هی حالت خوبه ؟ داری چیکار میکنی ؟ چرا میری وسط خیابون ؟ ( عصبی ، تعجب )
تهیونگ دست پسر رو پس زد .
با عصبانیت و بی حالی صحبت کرد .
گفت :
« گمشو اونور ، تو دیگه کدوم خری هستی ؟ »
.... : مرتیکه نجاتت دادم الان بدهکار کار هم هستی ؟ ( عصبی )
..... : حالا بیخیال ، چرا زخمی شدی ؟ تصادف کردی ؟ کسی بهت حمله کرده ؟
ته یونگ چیزی نگفت .
یهو چشماش سیاهی رفت و افتاد روی زمین .
پسر سریع با اینکه زورش نمیرسید تهیونگ رو برداشت .
یه تاکسی گرفت و سوار شدن .
پسر نمیدونست خونه ته یونگ کجاست پس مجبور شد خونه خودش ببره اون رو .
وقتی رسیدن پسر دوباره تهیونگ رو با کلی سختی برد داخل خونه .
روی مبل گذاشتش و رفت که جعبه کمک های اولیه رو بیاره .
وقتی آورد ، گذاشتش روی میز .
آروم لباس تهیونگ رو در آورد .
شروع به پانسمان کردن زخم های او کرد .
بعد یک ساعت پانسمان کردن تموم شد .
بعد به سمت زخم های صورت تهیونگ رفت .
وقتی دستش رو به سمت صورتش برد یهو تهیونگ چشماش رو باز کرد .
مچ دست پسر رو گرفت .
روبه پشت انداختش روی همون مبلی که روش دراز کشیده بود .
تهیونگ فکر میکرد پسر قرار بلایی سرش بیاره .
.... : هی هی نمیخوام کاری کنم فقط میخوام زخم صورتت رو تمیز کنم ( ترس )
تهیونگ به گردن پسر نزدیک شد .
به پوستش نگاه کرد .
بعد دستش های پسر رو ول کرد .
پسر بلند شد و ایستاد .
ته یونگ روی مبل نشست .
پسر دوباره به کارش ادامه داد .
پماد و چسب زخم رو برداشت .
اول یکم پماد زد و بعد چسب زخم رو گذاشت .
تهیونگ : اسمت چیه ؟ ( جدی ، سرد )
..... : من جئون جونگکوک هستم ( لبخند )
ته یونگ با لبخند جئون ، محو اون شد .
« حال »
( یه نکته کوک داخل خونه تهیونگه )
کوک داخل آشپزخونه مشغول درست کردن غذا بود .
شب بود و تهیونگ عصر رفته بود که یه سر به باند بزنه .
وقتی که رفت ساعت ۶ ، گفته بود ساعت هشت میاد ولی الان ساعت ۱۰ بود .
جونگکوک عصبی بود .
همینطور که مشغول بود صدای در اومد . ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط ها : ۶۰ لایک 🫶🏻
« پارت : چهارم »
( بریم سراغ تهکوک که چجوری آشنا شدن که یجور میشه فلش بک )
« فلش بک به آشنایی تهکوک »
یه خیلی سرد ، تهیونگ مثل همیشه با یکی از گروه های مافیایی درگیر بود .
افراد کمی باهاش بود بخاطر همین شکست خورد .
زخمی داشت از خیابان تاریک میگذشت .
یه قدم رفت داخل خیابون که یهو ماشین با سرعت به سمت اومدن .
یه نفر با اینکه زورش نمیرسید بازم تهیونگ رو عقب کشید .
.... : هی حالت خوبه ؟ داری چیکار میکنی ؟ چرا میری وسط خیابون ؟ ( عصبی ، تعجب )
تهیونگ دست پسر رو پس زد .
با عصبانیت و بی حالی صحبت کرد .
گفت :
« گمشو اونور ، تو دیگه کدوم خری هستی ؟ »
.... : مرتیکه نجاتت دادم الان بدهکار کار هم هستی ؟ ( عصبی )
..... : حالا بیخیال ، چرا زخمی شدی ؟ تصادف کردی ؟ کسی بهت حمله کرده ؟
ته یونگ چیزی نگفت .
یهو چشماش سیاهی رفت و افتاد روی زمین .
پسر سریع با اینکه زورش نمیرسید تهیونگ رو برداشت .
یه تاکسی گرفت و سوار شدن .
پسر نمیدونست خونه ته یونگ کجاست پس مجبور شد خونه خودش ببره اون رو .
وقتی رسیدن پسر دوباره تهیونگ رو با کلی سختی برد داخل خونه .
روی مبل گذاشتش و رفت که جعبه کمک های اولیه رو بیاره .
وقتی آورد ، گذاشتش روی میز .
آروم لباس تهیونگ رو در آورد .
شروع به پانسمان کردن زخم های او کرد .
بعد یک ساعت پانسمان کردن تموم شد .
بعد به سمت زخم های صورت تهیونگ رفت .
وقتی دستش رو به سمت صورتش برد یهو تهیونگ چشماش رو باز کرد .
مچ دست پسر رو گرفت .
روبه پشت انداختش روی همون مبلی که روش دراز کشیده بود .
تهیونگ فکر میکرد پسر قرار بلایی سرش بیاره .
.... : هی هی نمیخوام کاری کنم فقط میخوام زخم صورتت رو تمیز کنم ( ترس )
تهیونگ به گردن پسر نزدیک شد .
به پوستش نگاه کرد .
بعد دستش های پسر رو ول کرد .
پسر بلند شد و ایستاد .
ته یونگ روی مبل نشست .
پسر دوباره به کارش ادامه داد .
پماد و چسب زخم رو برداشت .
اول یکم پماد زد و بعد چسب زخم رو گذاشت .
تهیونگ : اسمت چیه ؟ ( جدی ، سرد )
..... : من جئون جونگکوک هستم ( لبخند )
ته یونگ با لبخند جئون ، محو اون شد .
« حال »
( یه نکته کوک داخل خونه تهیونگه )
کوک داخل آشپزخونه مشغول درست کردن غذا بود .
شب بود و تهیونگ عصر رفته بود که یه سر به باند بزنه .
وقتی که رفت ساعت ۶ ، گفته بود ساعت هشت میاد ولی الان ساعت ۱۰ بود .
جونگکوک عصبی بود .
همینطور که مشغول بود صدای در اومد . ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم خوشتون بیاد و حمایت کنید » 🍀🌸💫
شرط ها : ۶۰ لایک 🫶🏻
- ۴.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط