کوکهه تو هیچی نمیدونی وقتی موقش برسه میفهمی که باخودت ومن چیکار کردیعصبی

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦

𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟓

کوک:هه تو هیچی نمیدونی وقتی موقش برسه میفهمی که باخودت ومن چیکار کردی(عصبی

آنالی:از حرفاش سر در نمی‌آوردم.
معلوم نبود که چشه فقط میدونم که بدجور کینه ای به من داره.

کوک:لال شدی؟

آنالی: میخوای چی بگم؟
تو که چشم به من نداری همین که چیزی نگم و خفه بمونم کافیه.

آروم برگشتم سمت تخت که محکم مچ دستمو گرفت و منو به خودش چسبوند.

آنالی:دستمو ول کن درد داره.

کوک:درد داره چه بهتر.

آنالی:با چشایی که نفرت ازشون می‌بارید زل زده بود بهم و مچ دستمو ول نمی‌کرد.

آنالی:چرا نمیکشیم؟
چرا نمی‌ذاری راحت شم؟

کوک:فکر کردی به این راحتیا میذارم بری؟

آنالی:من حتی تو رو درست نمی‌شناسم.
نمی‌دونم اصلأ از کجا اومدی و کارت چیه فقط یه مدت دکترت بودم.
مگه من چیکارت کردم آخه اینطوری می‌کنی؟
با داداشم مشکل داری برو حلش کن خو چرا گیر دادی به من؟
من اصلا هیچی درباره تو شرکتت و کسی که لوت داده نمی‌دونم و نمی‌خوام که بدونم پس بذار برم منم مثل بقیه یه آدم عادیم دوست دارم راحت زندگی کنم.
از موقعی که دنیا اومدم پدر و مادرم اذیتم میکردن و حالا تو دیگه بسه فقط تحدید می‌کنی و هیچی نمیگی مگه من آدم نیستم چقد باید زجر بکشم(داد و گریه

مچ دستمو از دستش کشیدم بیرون و لب زدم:

آنالی:من فقط می‌خوام که یه زندگیه عادی مثل بقیه مردم داشته باشم ولی نه که میبینم اینطور نیست از بچگی نحس بودم و هیچ شانسی نداشتم.
حالا هم که گیر تو افتادم می‌دونی من روزی صدبار آرزوی مرگ میکنم ولی انگار باید تا آخر عمرم پیش تو زجر بکشم.

ادامه دارد.................∆
دیدگاه ها (۳)

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟔با قدم های لرزون و آهسته به سمت تخت رفتم و رو...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟕آنالی:به من چه خو برو خودت بهش بگو مردمم کلفت...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟒صدای عربده های جونگ کوک کل عمارت رو گرفته بود...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒𝟐کوک:اگه برندارم؟آنالی:جوابی براش نداشتم.دستشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط