ادامه پارت 149

ادامه پارت 149

دختربچه که از نفس‌های گرم باباش روی گردنش قلقلکش اومده بود
یهو زد زیر خنده یه قهقهه‌ی بلند
و شیرین که سکوت غم‌زده‌ی اتاق بیمارستان رو شکست همون‌طور که توی بغل باباش وول می‌خورد با خنده گفت : بابایی نتون... قلقلکم میاد
جونگکوک با شنیدن کلمه‌ی( بابایی)جوری اون رو به خودش چسبوند که انگار باارزش‌ترین گنج دنیا رو پیدا کرده
ویوا هم که کنار تخت ایستاده بود با دیدن این قاب دونفره در حالی که اشکاش سرازیر بود بالاخره یه لبخند واقعی از ته دل روی لباش نشست
و لحظه ای با خودش فکر چه خوب قبل تر روبه رو شدن اون پدر دختر همه چیز رو برای دختر توضیح داد و اون دختر بچه با وجود سن کم اش خیلی خوب درک کرده بود


های دخترا میخواستم پارت آخر رو براتون بزارم اما چون پس های زیادی آپ کردم ویی اجازه پست نمی‌ده اما من بازم سعی میکنم که همین امشب بزارم... قدر نویسنده تونو بدونید ببینی چقدر براتون زحمت میکشم 😌😄😄
دیدگاه ها (۴)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 150 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩دو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 151 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 149 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩دخ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 148 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩وی...

سلام بچه ها (: خوبین (: ):

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 147 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط