اتــاق 𝟕𝟎𝟕

اتــاق 𝟕𝟎𝟕
³

۱۰:۰۶

«الان میام.»

«راستی، یه چیز عجیب پیدا کردم.»

جونگکوک همون‌طور که داشت لباس می‌پوشید، پرسید:

«چی؟»

«اون هتله رو یادت هست؟»

جونگکوک مکث کرد.

«کدوم هتل؟»

«همون هتل قدیمی کنار دریاچه.»

جونگکوک اخماش رفت تو هم.

«نه.»

«هتل آستریا.»

یه حس بد نشست ته دل جونگکوک.

«خب؟»

«دیشب دوباره باز شده.»

جونگکوک دست از لباس پوشیدن کشید.

«چی؟»

«آره. عجیب نیست؟ چند سال بود متروکه بود.»

جونگکوک چیزی نگفت.

دوستش ادامه داد:

«یه چیز عجیب‌ترم هست.»

«چی؟»

«یه اتاق برای تو رزرو شده.»

جونگکوک با تعجب گفت:

«برای من؟»

«آره.»

«کی رزروش کرده؟»

«نمی‌دونم. اسم طرف ثبت نشده.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد دوستش گفت:

«اتاق ۷۰۷.»

گوشی تقریباً از دست جونگکوک افتاد.

چشم‌هاش گرد شد.

«چی گفتی؟»

«اتاق ۷۰۷.»

همون لحظه تصویر خواب دیشب اومد تو ذهنش.

راهرو...

در...

دختر...

و اون جمله:

این بار نذار من بمیرم.

---

چند ساعت بعد، جونگکوک جلوی هتل آستریا ایستاده بود.

ساختمون از چیزی که تو عکس‌ها دیده بود قدیمی‌تر بود.

دیوارهای سنگی، پنجره‌های بلند و یه تابلوی زنگ‌زده که نصف حروفش افتاده بود.

جونگکوک چند ثانیه به ساختمون خیره شد.

یه حس عجیبی داشت.

انگار قبلاً اینجا بوده.

ولی هرچی فکر می‌کرد، چیزی یادش نمی‌اومد.

در رو باز کرد و وارد شد.

یه زنگ کوچیک بالای در صدا داد.

پشت میز پذیرش یه پیرمرد نشسته بود.

همین که جونگکوک رو دید، رنگش پرید.

آروم گفت:

«بالاخره برگشتی...»

ادامه دارد...


#دســتخــط_مــاریــآ
دیدگاه ها (۰)

اتــاق 𝟕𝟎𝟕²دستخط...دستخط دقیقاً شبیه دستخط خودش بود.روی کاغذ...

𝟕𝟎𝟕

نام: قرارداد نفرتPart:²⁷نور آفتاب از لای پرده افتاده بود روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط