#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟒

یک هفته بعد

مثل هرشب سر میز شام نشسته بودند و غذاشونو میخوردن.
خونه در سکوتی سنگین فرو رفته بود و کسی جرعت نداشت دیگری رو ببینه و حرفی بهش بزنه.
تهیونگ یک تیکه از گوشت های درون ظرفش رو برداشت و توی ظرف جونگکوک انداخت.

جونگکوک با دهن پر با تعجب نگاهش کرد که تهیونگ لبخند زیبایی تحویلش داد.

اون زیر تهیونگ و جونگکوک داشتن دست های همو نوازش میکردن، بدون اهمیت دادن به فضای اطرافشون و میرا داشت با نگاهی که هیچی رو ازش نمیتونست فهمید اونارو نگاه میکرد.

هوانگ:راستی برادر نظرت چیه یک روز همگی با هم جمع بشیم بریم ویلای خارج از شهر، اونجا یکی دو روز بمونیم.

هوانگ با لبخند همیشه مرموزش گفت، که یونگهو با لبخند نگاهش کرد.

یونگهو:اوه، فکر خوبیه همون ویلایی که توی ساحل مینگو داریم.

هوانگ سری تکون داد و با دستمال دور لبش رو پاک کرد.

هوانگ:اره همونجا، اخه میدونی خیلی وقته یک تفریح درست حسابی نداشتیم و تو خونه موندیم و کار کردیم.
یونگهو:فکر خوبیه، عزیزم نظر تو چیه.
مری:مشکلی ندارم بریم.
یونگهو:بچه ها شماهم موافقین.

جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد و بعد به یونگهو.

جونگکوک:بریم من پایه م
میرا:منم میام
جونگکوک:هیونگ توهم میای دیگه مگه نه.

تهیونگ سری تکون داد و لبخندی عاشقانه به پسرکش تحویل داد.
____

جونگکوک:هیونگ به نظرت برای فردا اینو بپوشم، یا اینو

جونگکوک دوتا پیراهن ساحلی که روی هرکدوم طرح های متفاوت و قشنگ و رنگی رنگی داشت به تهیونگ نشون داد و پرسید، اما تنها نگاه تهیونگ فقط روی صورت پسرک بود.

جونگکوک:ته ته میشنوی، تهیونگ.

تهیونگ که از خلصه ای اروم بیرون اومده بود، با بهت گفت.

تهیونگ:جونم چیشده.

جونگکوک اخمی کرد و پیراهن هارو روی تخت انداخت و از توی کمدش دوتا تیشرت گشاد به رنگ سبز و ابی در اورد.

جونگکوک:شیش ساعته دارم میگم کدوم خوبه واسه فردا تو به یک چیز دیگه فکر میکنی.

تهیونگ اهی کشید و خودشو روی تخت پهن کرد و به لباسای گل گلی خیره شد.

تهیونگ:بانی کوشولو همشون بهت میان فقط دو دست لباس بردار بسه دیگه
جونگکوک:نه تهیونگ تو نمیفهمی قراره دو روز بیرون از خونه باشیم.

تهیونگ بیخیال به پسرک که کل لباسارو از تو کمد در میاورد نگاه کرد و خنده ای کرد.

تهیونگ:قرار نیست بریم ده روز گم شیم، به نظرم همین لباس گل گلی رو بردار

جونگکوک سرشو طوری چرخوند که تهیونگ مطمئن بود صدای شکستنش تا اینجا اومده.
خودشو به سمت تهیونگ رسوند و نگاه تعجب زده ای گرفت

جونگکوک:اینو میگی، سلیقه ت واقعا گوهه

تهیونگ چشمی چرخوند و از بازوی پسر گرفت و اونو به سرعت روی تخت انداخت.

جونگکوک:یا چته
تهیونگ:هیش ساکت شو خیلی حرف میزنی.

جونگکوک خواست بلند شه که تهیونگ بازوشو فشرد.

تهیونگ:کجا میری میخوام ببوسمت
جونگکوک:تهیونگی وقت گیر اوردی فردا میریم بیرون تو میگی میخوام ببوسمت اه باشه.

خودش به تندی لباشو روی لبای مرد گزاشت و بوسه ی کوتاهی گزاشت و دوباره خواست بلند شه که مرد محکم توی بغلش گرفت

تهیونگ:کجا میری تازه گیرت اوردم از صبح توی شرکت نزاشتی ببوسمت
جونگکوک:خب خوبه دیگه روزی یکی.
تهیونگ:نمیشه، چطور دلت میاد روزی یک بوس بدی، منم دل دارم
جونگکوک:اوخی قربون دلت بشم، باشه هرچقدر خواستی ببوس

پسر رو روی تخت انداخت و خودش روش خیمه زد و گونه ی نرم و لطیف پسر رو بوسید.
اروم گونه ش رو نوازش کرد و لباشو به ارومی روی لب های جونگکوکش قرار داد.
مک عمیقی گرفت که دستای پسرش دور گردنش حلقه شد و اونو بیشتر به سمت خودش کشید.
اروم گاز های ریزی میگرفت و گردنش رو نوازش میکرد.
زبونش خیسش رو وارد دهن پسر کرد و شوق زبون های خیسشون رو به هم برخورد میکرد و حرارتش بوسشون رو زیباتر میکرد.
به ارومی از هم جدا شدن و به هم خیره شدن.
تهیونگ خم شد و پیشونیه پسرک رو بوسید و به چشمای براقش زل زد.

تهیونگ:چشم کهکشانیه من.(واوو🤣🤣)
دیدگاه ها (۱۰)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟓همه اماده با وسایل هاشون و لباس های غی...

جونگکوک:تهیونگ بس کن بیا فقط بخوابیم. تهیونگ:بس میکنم اما تو...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟑جونگکوک و تهیونگ بعد از کلی خوش گذرونی...

گل خونی پارت 36خطراسمات تهیونگ حرفی نزد  جونگکوک رو برد توی ...

Fate is predetermined

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط