تکپارتی درخواستی جونگکوک

تکپارتی درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم

---

عنوان: "قلبی در تاریکی"

ات دختری جسور، باهوش و مصمم بود که از شهر کوچکی به سئول نقل مکان کرده بود تا زندگی جدیدی بسازد. همیشه از آدمای مرموز و خطرناک دوری می‌کرد و اعتقاد داشت عشق یه بازی احمقانه‌ست که آدمو ضعیف می‌کنه.

زندگی روزمره‌اش بین دانشگاه، کار نیمه‌وقت در یک کافه و نوشتن داستان‌های کوتاه برای مجله‌های اینترنتی می‌گذشت. تا اینکه یه شب، در کافه‌ای که کار می‌کرد، مردی وارد شد که همه چیزو تغییر داد.

جونگ‌کوک. ظاهرش با همه فرق داشت. کت بلند مشکی، خال‌کوبی‌هایی که زیر آستینش پیدا بود، نگاه خونسردش، و صدای گرفته‌ش.

همه با احترام بهش سلام می‌دادن. حتی صاحب‌کافه. انگار پادشاهی وارد شده بود. ات از همون لحظه اول حس بدی بهش داشت. از اون نگاه‌ها که آدمو تا ته وجودش می‌لرزونه.

جونگ‌کوک فقط یه قهوه سفارش داد. اما روز بعد هم اومد. و بعدش... هر شب.

با گذر زمان، جونگ‌کوک شروع کرد با ات صحبت کردن. نه مثل یه رئیس مافیا، بلکه مثل یه آدم عادی. از موسیقی، از هنر، از خاطرات بچگی‌ش.

ات با اکراه قبول کرد یه شب باهاش بیرون بره، فقط برای اینکه بفهمه چرا یه مرد مثل اون بهش علاقه‌منده. ولی وقتی رفتن قدم زدن کنار رودخانه هان، و جونگ‌کوک براش از مادرش گفت که چطور در بچگی از دست دادش و چطور پدرش رو توی یه درگیری خیابونی کشته بودن، دلش لرزید.

اون مرد بی‌احساس و مرموز، تبدیل شد به پسری زخمی که دنبال نجات بود.

جونگ‌کوک گفت:
«می‌دونی، نمی‌خواستم عاشق شم. مخصوصاً توی دنیای من. ولی تو... تو یه چیزی رو توی من بیدار کردی که فکر می‌کردم مرده.»

ماه‌ها گذشت. رابطه‌شون قوی‌تر شد. ات عاشقش شد. با وجود همه خطرات، با وجود همه هشدارهایی که از اطرافیانش شنیده بود، انتخاب کرد که بمونه.
جونگ‌کوک هم برای اولین بار تصمیم گرفت دنیای خلافو رها کنه.
برنامه‌ریزی کرد که همه‌چی رو کنار بذاره، از سئول فرار کنن و با هم یه زندگی ساده و دور از جنگ و خون شروع کنن.

در همین زمان، ات فهمید بار*داره.

وقتی خبر رو به جونگ‌کوک داد، اون برای اولین بار گریه کرد. با تمام وجود بغلش کرد و گفت:
«من قول می‌دم... ما سه‌تایی از این جهنم فرار می‌کنیم.»

اما مافیا اجازه نمی‌ده به‌سادگی جدا شی. دشمنای قدیمی جونگ‌کوک فهمیده بودن که اون قصد فرار داره. نقشه کشیدن.

یه شب، در حالی که داشتن وسایلشونو جمع می‌کردن، ات از پنجره متوجه چند نفر مسلح شد که به سمت خونه‌شون میان.

جونگ‌کوک بهش گفت فرار کنه.
«برو... برو و از بچه‌مون محافظت کن. من برمی‌گردم. فقط منتظر نمون. هیچ‌وقت!»

جونگ‌کوک رفت... و اون شب برنگشت.

ادامه در کامنت.‌...
دیدگاه ها (۲۵)

درخواستی جیهوپموضوع : اسلاید دوم پارت اول ---عنوان: «ضربانی ...

پارت دوم ( اخر )با دستانی لرزان با اورژانس تماس گرفت. صدایش ...

تکپارتی درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم ---عنوان: «سایه‌ه...

I just can't take my eyes off you jimin...

شب تولدم پارت 31 فصل دومپارت 2ات: کوکی من یه ابمیوه بردا.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط