آدمی را عیاری نیست، مگر به اندازهی زخمهایی که از سرِ عش
آدمی را عیاری نیست، مگر به اندازهی زخمهایی که از سرِ عشق خورده، غمهایی که در سکوت بلعیده و سختیهایی که از آنها عبور کرده است. بزرگ شدن، بهایی دارد که باید با تمامِ وجود پرداخت کرد: باید پذیرفت که عشق، ما را بیدفاع میکند؛ غم، چاهِ روحمان را عمیقتر حفر میکند و تازیانهی سختیها، پوستِ نازکِ خیالمان را ضخیم و استوار میسازد.
زیباییِ شگفتانگیزِ زیستن در همین تضادهایِ بیرحمانه نهفته است. زندگی، جامی است که در آن شهدِ لبخند و شرنگِ اشک مدام با هم میآمیزند؛ و چه بیهوده است اگر کسی تنها به دنبالِ یکی باشد و از دیگری بگریزد. شکوهِ ما نه در بیدرد بودن، که در «تواناییِ حس کردن» است.
نگاه کن به قلبی که بارها ترک خورده و دوباره جوش خورده است. این قلبِ پینهبسته، کهنهسربازی است که از جبهههایِ دلتنگی و نبردهایِ روزگار بازگشته؛ اما معجزهاش اینجاست: با اینکه میداند شکستن چه دردی دارد، باز هم جرئت میکند که دوست بدارد. این یعنی شکوهِ انسان؛ یعنی داشتنِ قلبی که پینه بسته، اما هنوز بلد است به وقتِ حادثه، مثلِ نخستین روزِ خلقت، تند و بیقرار بتپد.
زیباییِ شگفتانگیزِ زیستن در همین تضادهایِ بیرحمانه نهفته است. زندگی، جامی است که در آن شهدِ لبخند و شرنگِ اشک مدام با هم میآمیزند؛ و چه بیهوده است اگر کسی تنها به دنبالِ یکی باشد و از دیگری بگریزد. شکوهِ ما نه در بیدرد بودن، که در «تواناییِ حس کردن» است.
نگاه کن به قلبی که بارها ترک خورده و دوباره جوش خورده است. این قلبِ پینهبسته، کهنهسربازی است که از جبهههایِ دلتنگی و نبردهایِ روزگار بازگشته؛ اما معجزهاش اینجاست: با اینکه میداند شکستن چه دردی دارد، باز هم جرئت میکند که دوست بدارد. این یعنی شکوهِ انسان؛ یعنی داشتنِ قلبی که پینه بسته، اما هنوز بلد است به وقتِ حادثه، مثلِ نخستین روزِ خلقت، تند و بیقرار بتپد.
- ۳.۲k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط