در غروبی سردِ سرد
در غروبی سردِ سرد
میگذشت از کوچهء ما دورگرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دست دوم ، جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست
" اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست "
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
داد زد آقا
" سفره خالی هم میخرید
میگذشت از کوچهء ما دورگرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دست دوم ، جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست
" اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست "
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
داد زد آقا
" سفره خالی هم میخرید
- ۱.۹k
- ۰۹ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط