من رعيت و غلام، تو سلطان کربلا
من رعيت و غلام، تو سلطان کربلا
من مور ناتوان،تو سليمان کربلا
دستی که بين عرش،نوشته تو را امير
من را نوشته است،پريشان کربلا
دارد ميان قلب خدا،جای ديگری
هر کس که گشته است،مسلمان کربلا
وصفت به ذهن کوچک من جا نميشود
جز تو کسی برای من آقا نميشود
کاری به خوب يا بدی من نداشتی
آقا کريم تر،ز تو پيدا نميشود
ماندم چرا نگاه تو افتاد سوی من
من هيچ هيچ هيچم و،تو بی نهايتی
ايل و تبار تو همه،آقا و پادشاه
ايل و تبار من همه،مجنون و هيئتی
ما اوج عشق را،درِ اين خانه يافتيم
در هيئت حسين،خدا را شناختيم
من مور ناتوان،تو سليمان کربلا
دستی که بين عرش،نوشته تو را امير
من را نوشته است،پريشان کربلا
دارد ميان قلب خدا،جای ديگری
هر کس که گشته است،مسلمان کربلا
وصفت به ذهن کوچک من جا نميشود
جز تو کسی برای من آقا نميشود
کاری به خوب يا بدی من نداشتی
آقا کريم تر،ز تو پيدا نميشود
ماندم چرا نگاه تو افتاد سوی من
من هيچ هيچ هيچم و،تو بی نهايتی
ايل و تبار تو همه،آقا و پادشاه
ايل و تبار من همه،مجنون و هيئتی
ما اوج عشق را،درِ اين خانه يافتيم
در هيئت حسين،خدا را شناختيم
- ۵۷۷
- ۰۴ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط