کفشای پولک کاری شده ی سفیدمو پوشیدماینجوری که شبیه روح
کفشای پولک کاری شده ی سفیدمو پوشیدم...اینجوری که شبیه روح میشم!!!
شال حریرسفیدموبا با شال حریر صورتی چرکم عوض کردم..بازم باسنجاق چفتش کردمو کت دامن سفیدم باگیپورای سفیدش و سنگای صورتی و آبی ای که به صورت زیگزاکی یک گل رو تشکیل داده بودن خوب...کفشای سفیدمم خوبه..رژو سایه چشمو رژگونه هامو باشالم ست کردم...
چادرسفیدی که توی آویز..باچشم بازی میکرد...یعنی ...من باید اینو بپوشم؟!
صدای دینگ دینگوگوشی منو به خودش کشوند...
پندار+دارم میرم موهامو اصلاح کنم...ریشامم بزنم اوشکل کنم...میخوام حسابی نایس بشم امشب
من_ازمن که بیشترخوشکل نیستی؟!
پندار+گفتم ریشامو بزنه آرایشگره...تا بهتروخوشکل تربوسم کنی؟!:)
من_شتردرخواب بیند پنبه دانه!!!
پندار+حالا ببین!!
من_میخوام برم کارامو انجام بدم 2ساعت دیگه جشنه...
پندار+بروعجیجم...2ساعت دیگه اسمت رو میزنن تو شناسنامم!!
من_بچه پرو بای...
پندار+زیادآرایش نکن بای
من_برای چی ؟!بای
پندار+واسه اینکه ماچم کنی اثرات جرم خبیثانه پاک شه...بای...
من_اتفاقا حالا که اینطورشد غلیظ آرایش میکنم بای.!!
پندار+غلیظشم خوبه بای..
من_میخوام برم کارامو انجام بدم بای...
پندار+تادوساعت دیگه بای!!
من_واییی.دیگه جواب نده بای!!
گوشیو پرت کردم روی بالشتمو رفتم تا آماده بشم....خونه رو تزیین کرده بودن...یه جشن خودمونی خیلی کوچولو که ازکل اقوامم فقط پدرومادرو برادرو دیباو مادردیبا عمه بزرگه اس...وفقط پروانه خانوموسمیراوپندارو سعید ازخانواده ی پندارمیان البته...محمدو اسرینم که نامزدکردن....امشبم میان!!
ماهم که امشب صیغه رو میخوننو نامزد میشیم...تا جشن کوچیک دیگه...درهمدان...
کلی بامامان سروکله زدم...مثلا میخواست بهم آموزش بده سوتی ندم....
مامان_وایی..بهاره...خیلی خوب شدبلبرادرشیری سمیراازدواج کردیا.....ولی خدایی قسمتو ببین!!اول که نمیشناختیمش به عنوان هم گروهیت توی اون پروژه هی اینجابود....با برادرت دوست شد..باپدرتم همینطور....بعدم که یهومیفهمیم که برادرشیری سمیراس...سمیراهم که خنگول هیچ وقت نگفت پسرعمه اش برادرشیریشه...سالی یه بازم نمیدیدنشون...ولی حالا یهو...پخ...اومدن خواستگار...عجبااا
بااین حرفاش داشتم تورویاهای خودم پرسه میزدم...مامان حنارو باتزیین فشنگش سرسفره ای که چیده بودن گذاشت...پولهایی روباکمک بابا شکل دادیمو باکش بستیم گذاشتیم یه قسمت سفره....آب که نمادپاکی و سیبم به نماد سلامت وسط سفره چیدیم....
بابا_دختریکی یدونه ی بابا...توبرو تواتاقت دیگه...
من+چرا؟!
بابا_میگم برو یعنی برو دیگه زبون دراز!!
من+اوکی...ولی مشکوک میزنیا..رفتی یه زن دیگه گرفتی؟!
بابا_نه...باباجان...عموبزرگتو دعوت کردم...بالاخره یه عموکه بیشترنداری...اونم 4تابچه و زنو بچشونو کاملا کمپلت میارن....عمتم دختراشو میاره....بابچه ها...الانا میرسن..خودت که میشناسیشون...حرف درمیارن...
مامان+فرهادراست میگه بهار...برو تواتاقت...درضمن غیردیباو سمیرا کسیو تواتاقت راه نده...
من_اوکی..
توی اتاقم با همه چیزورمیرفتم...
چون میدونستم واقعا فامیلای حرف دربیاری دارم هیچی نگفتمو خودمو توی اتاق حبس کردم...وگرنه اگه میومدن میدیدن دارم توی سفره چیدنو تدارکات کمک میکنم چه حرفا که نمیزنن مثلا این خودش تشنه ی شوهربوده...واگرم تنهاگیرم بیارن هی ناصرو میکوبن توی سرم...آخه اسم بهاره به ناصرمعتاد میاد...سرمو محکم تکون دادم تا روز به این مهمی بااین فکراخراب نشه...تصمیم گرفتم بیرونو نگاه کنم..
پرده ی پنجره رو کنارزدم...
درخت های بلندو گنجشک های تنهایی که پروازمیکردن....
من_خدایا...شکرت...بالاخره...امروز....شکرت...خدایا...ممنون کا مردی به این محکمی ثابت قدمی و عاشق پیشه ای رو به من هدیه دادی...قول میدم تاآخرعمرم..براش همسرخوبی باشم....
بابه یاد آوردن اینکه باید بعدازمراسم عروسی که چند هفته ی دیگه برگزارمیشه اینجارو ترک کنم اشک توی چشتم جمع شد....چه زود بزرگ شدم...
یاد شیطونیای منو سمیرا افتادم..
بابا وسط حال خواب بود....مدادشمعی و آبرنگو گواشمونو برداشتیمو رفتیم کنارش...
آروم توک دماغشو قرمزکردیمو دورچشاشم آبی....لباشم صورتی و گونه هاشم صورتی رو با سفیدمخلوط کردیملباساشم نقاشی کردیم...
رفتیم پشت صندلیا قایم شدیم...
یادمه 2ساعت تمام قایم شدیم...تاققط عکس العملشو ببینیم... وقتی بیدارشد باتاپ های خوشکلمون رفتیم سمت بابا...
صورتشو توی آیینه دیدبرگشت سمت ما
بابا+وا...وروجکا بازشما شیطونی کردین...این چکاریه با لباساو صورتم کردین هان؟!
من_مااینکارارو نکردیم!!!
سمیرا+عموفرهاد راس میگه بهاره...مااینکارو نکردیم...حتما لولو اینکارو کرده...
من_مگه نگفتین لولو هرکیو که کاربد کنه اذییت میکنه....توهم که صبح مارو باخودت نبردی بیرون پارک!!!
سمیرا+راست میگه ما اینکارو نکردیم ...حتما لولو کرده....
بابا+عه...لولو
شال حریرسفیدموبا با شال حریر صورتی چرکم عوض کردم..بازم باسنجاق چفتش کردمو کت دامن سفیدم باگیپورای سفیدش و سنگای صورتی و آبی ای که به صورت زیگزاکی یک گل رو تشکیل داده بودن خوب...کفشای سفیدمم خوبه..رژو سایه چشمو رژگونه هامو باشالم ست کردم...
چادرسفیدی که توی آویز..باچشم بازی میکرد...یعنی ...من باید اینو بپوشم؟!
صدای دینگ دینگوگوشی منو به خودش کشوند...
پندار+دارم میرم موهامو اصلاح کنم...ریشامم بزنم اوشکل کنم...میخوام حسابی نایس بشم امشب
من_ازمن که بیشترخوشکل نیستی؟!
پندار+گفتم ریشامو بزنه آرایشگره...تا بهتروخوشکل تربوسم کنی؟!:)
من_شتردرخواب بیند پنبه دانه!!!
پندار+حالا ببین!!
من_میخوام برم کارامو انجام بدم 2ساعت دیگه جشنه...
پندار+بروعجیجم...2ساعت دیگه اسمت رو میزنن تو شناسنامم!!
من_بچه پرو بای...
پندار+زیادآرایش نکن بای
من_برای چی ؟!بای
پندار+واسه اینکه ماچم کنی اثرات جرم خبیثانه پاک شه...بای...
من_اتفاقا حالا که اینطورشد غلیظ آرایش میکنم بای.!!
پندار+غلیظشم خوبه بای..
من_میخوام برم کارامو انجام بدم بای...
پندار+تادوساعت دیگه بای!!
من_واییی.دیگه جواب نده بای!!
گوشیو پرت کردم روی بالشتمو رفتم تا آماده بشم....خونه رو تزیین کرده بودن...یه جشن خودمونی خیلی کوچولو که ازکل اقوامم فقط پدرومادرو برادرو دیباو مادردیبا عمه بزرگه اس...وفقط پروانه خانوموسمیراوپندارو سعید ازخانواده ی پندارمیان البته...محمدو اسرینم که نامزدکردن....امشبم میان!!
ماهم که امشب صیغه رو میخوننو نامزد میشیم...تا جشن کوچیک دیگه...درهمدان...
کلی بامامان سروکله زدم...مثلا میخواست بهم آموزش بده سوتی ندم....
مامان_وایی..بهاره...خیلی خوب شدبلبرادرشیری سمیراازدواج کردیا.....ولی خدایی قسمتو ببین!!اول که نمیشناختیمش به عنوان هم گروهیت توی اون پروژه هی اینجابود....با برادرت دوست شد..باپدرتم همینطور....بعدم که یهومیفهمیم که برادرشیری سمیراس...سمیراهم که خنگول هیچ وقت نگفت پسرعمه اش برادرشیریشه...سالی یه بازم نمیدیدنشون...ولی حالا یهو...پخ...اومدن خواستگار...عجبااا
بااین حرفاش داشتم تورویاهای خودم پرسه میزدم...مامان حنارو باتزیین فشنگش سرسفره ای که چیده بودن گذاشت...پولهایی روباکمک بابا شکل دادیمو باکش بستیم گذاشتیم یه قسمت سفره....آب که نمادپاکی و سیبم به نماد سلامت وسط سفره چیدیم....
بابا_دختریکی یدونه ی بابا...توبرو تواتاقت دیگه...
من+چرا؟!
بابا_میگم برو یعنی برو دیگه زبون دراز!!
من+اوکی...ولی مشکوک میزنیا..رفتی یه زن دیگه گرفتی؟!
بابا_نه...باباجان...عموبزرگتو دعوت کردم...بالاخره یه عموکه بیشترنداری...اونم 4تابچه و زنو بچشونو کاملا کمپلت میارن....عمتم دختراشو میاره....بابچه ها...الانا میرسن..خودت که میشناسیشون...حرف درمیارن...
مامان+فرهادراست میگه بهار...برو تواتاقت...درضمن غیردیباو سمیرا کسیو تواتاقت راه نده...
من_اوکی..
توی اتاقم با همه چیزورمیرفتم...
چون میدونستم واقعا فامیلای حرف دربیاری دارم هیچی نگفتمو خودمو توی اتاق حبس کردم...وگرنه اگه میومدن میدیدن دارم توی سفره چیدنو تدارکات کمک میکنم چه حرفا که نمیزنن مثلا این خودش تشنه ی شوهربوده...واگرم تنهاگیرم بیارن هی ناصرو میکوبن توی سرم...آخه اسم بهاره به ناصرمعتاد میاد...سرمو محکم تکون دادم تا روز به این مهمی بااین فکراخراب نشه...تصمیم گرفتم بیرونو نگاه کنم..
پرده ی پنجره رو کنارزدم...
درخت های بلندو گنجشک های تنهایی که پروازمیکردن....
من_خدایا...شکرت...بالاخره...امروز....شکرت...خدایا...ممنون کا مردی به این محکمی ثابت قدمی و عاشق پیشه ای رو به من هدیه دادی...قول میدم تاآخرعمرم..براش همسرخوبی باشم....
بابه یاد آوردن اینکه باید بعدازمراسم عروسی که چند هفته ی دیگه برگزارمیشه اینجارو ترک کنم اشک توی چشتم جمع شد....چه زود بزرگ شدم...
یاد شیطونیای منو سمیرا افتادم..
بابا وسط حال خواب بود....مدادشمعی و آبرنگو گواشمونو برداشتیمو رفتیم کنارش...
آروم توک دماغشو قرمزکردیمو دورچشاشم آبی....لباشم صورتی و گونه هاشم صورتی رو با سفیدمخلوط کردیملباساشم نقاشی کردیم...
رفتیم پشت صندلیا قایم شدیم...
یادمه 2ساعت تمام قایم شدیم...تاققط عکس العملشو ببینیم... وقتی بیدارشد باتاپ های خوشکلمون رفتیم سمت بابا...
صورتشو توی آیینه دیدبرگشت سمت ما
بابا+وا...وروجکا بازشما شیطونی کردین...این چکاریه با لباساو صورتم کردین هان؟!
من_مااینکارارو نکردیم!!!
سمیرا+عموفرهاد راس میگه بهاره...مااینکارو نکردیم...حتما لولو اینکارو کرده...
من_مگه نگفتین لولو هرکیو که کاربد کنه اذییت میکنه....توهم که صبح مارو باخودت نبردی بیرون پارک!!!
سمیرا+راست میگه ما اینکارو نکردیم ...حتما لولو کرده....
بابا+عه...لولو
- ۶.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط