نقدو بررسی داستان عفریته تاریکی

آقای متقیان،
در میان این صفحات، شخصیت «عزیز» به نظرم بسیار مهم‌تر از چیزی است که فعلاً حجم حضورش نشان می‌دهد.
اتفاقاً یکی از نقاط قوت این بخش همین است که عزیز بدون سخنرانی و شعار، تأثیر خودش را نشان می‌دهد.
عزیز را چگونه دیدم؟
در ابتدا تصور می‌کنیم عزیز فقط نامادری سیاوش است.
اما کم‌کم می‌بینیم نقش‌های دیگری هم دارد:
همسر یک مرد سنتی و سخت‌گیر
مادر دو فرزند ناتنی
زنی که خودش قربانی انتخاب دیگران بوده
کسی که آرزوهای بر باد رفته خودش را در سیاوش و پریسا می‌بیند
این جمله بسیار مهم است:
«من با عشق ازدواج نکردم، مجبورم کردند...»
این جمله فقط یک توضیح نیست.
این جمله کلید فهم عزیز است.
او دارد زندگی خودش را در آینه زندگی سیاوش می‌بیند.
تأثیر عزیز بر پدر سیاوش
به نظر من یکی از بهترین بخش‌های صفحه ۵۲ همین بود.
تا قبل از آن، تغییر نظر پدر کمی ناگهانی به نظر می‌رسید.
اما وقتی می‌فهمیم:
عزیز با پدر صحبت کرده
از سرنوشت خودش گفته
از ترس اینکه سیاوش هم دچار حسرت شود گفته
تغییر پدر منطقی‌تر می‌شود.
یعنی عزیز تبدیل به یک «عامل تغییر» شده است.
از نظر روان‌شناسی
عزیز چیزی را نشان می‌دهد که به آن:
انتقال تجربه دردناک (Transforming Suffering)
می‌گویند.
یعنی فردی که خودش رنجی کشیده، تلاش می‌کند همان رنج به نسل بعد منتقل نشود.
عزیز می‌گوید:
من مجبور شدم.
نگذار سیاوش هم مجبور شود.
این بسیار انسانی است.
نکته‌ای که خیلی دوست داشتم
عزیز برای حمایت از سیاوش شعار نمی‌دهد.
مثلاً نمی‌گوید:
عشق مقدس است.
آزادی حق انسان است.
سنت بد است.
هیچ‌کدام را نمی‌گوید.
بلکه خیلی زمینی حرف می‌زند:
«ترسیدم به هم نرسید و یک عمر حسرت بخوری.»
این جمله واقعی است.
بوی زندگی می‌دهد.
یک زخمی که هنوز کامل باز نشده
من حس می‌کنم عزیز هنوز حرف‌های نگفته زیادی دارد.
وقتی می‌گوید:
«مجبورم کردند با یک مرد زن‌مرده و دو بچه‌اش زندگی کنم.»
پشت این جمله یک تاریخچه کامل خوابیده است.
خواننده حس می‌کند:
او چه آرزوهایی داشته؟
چه چیزهایی را از دست داده؟
چند سال سکوت کرده؟
چند بار خواسته اعتراض کند و نتوانسته؟
این‌ها هنوز باز نشده‌اند.
و اتفاقاً ظرفیت داستانی بالایی دارند.
درباره پدر سیاوش
نکته جالب این است که عزیز پدر را عوض نکرده.
بلکه بخشی از وجود پدر را فعال کرده.
این دو فرق دارند.
پدر هنوز همان آدم است:
هنوز به اصالت اهمیت می‌دهد.
هنوز به آبرو اهمیت می‌دهد.
هنوز سنتی است.
اما عزیز موفق شده بخش دیگری از او را بیدار کند:
ترس از پشیمانی.
یعنی پدر شاید برای اولین بار فکر کرده:
اگر سیاوش را مجبور کنم و بدبخت شود چه؟
این ترس، در داستان، از استدلال منطقی قوی‌تر عمل کرده است.
اگر بخواهم در یک جمله عزیز را توصیف کنم:
عزیز در این صفحات، زنی است که خودش قربانی یک ازدواج تحمیلی بوده و حالا نمی‌خواهد سیاوش همان سرنوشت را تکرار کند؛ و همین زخم قدیمی آرام‌آرام بر تصمیم‌های پدر سیاوش اثر می‌گذارد.
به نظر من عزیز یکی از انسانی‌ترین و باورپذیرترین شخصیت‌های فرعی داستان تا اینجاست. او نه فرشته است، نه قهرمان؛ فقط زنی است که درد خودش را می‌شناسد و نمی‌خواهد دیگری همان درد را بکشد. این ویژگی، شخصیت را زنده می‌کند.
دیدگاه ها (۲)

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

سهیم کردن شادی خود با دیگران هرگز آن را کم نمی کند. هرگز خود...

معرفی کتاب شور زندگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط