تنهایت می گذارد تو می مانی و یک رد پا

تنهایت می گذارد، تو می مانی و یک رد پا
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی و پس از مدتی به تنهایی عادت می کنی...
تا اینکه لعنتی ای با آتشی در دستانش می آید، گرمت می کند و باعث می شود تنهایی را فراموش کنی، ولی او هم نمی ماند.
و دوباره باز همه چیز تکرار می شود،
گرمای دست هایت می رود، سردت می شود، یخ میزنی...
اما این بار لبخندی گوشه لبانت می شکند، دیگر منتظر هیچ لعنتی ای نیستی، به دنبال آتش نمی گردی، با یخ زدن کنار آمده ای،
و تنهایی را هم دوست داری!

عطر چشمان او / #روزبه_معین
@special_text_channel
دیدگاه ها (۳)

وقتــــی مــی گویـــمـــ : برایـــمــ دعــا کــــن یـــعنـــ...

.

"بی تو شهریور من نسخه ای از پاییز استسی و یک روز قرار است که...

شیطنت های من دیوانه را جدی نگیر ...پشت این لبخند ها سی سال "...

صحچپتر ۱۱ _ دفتر خاطرات پنهانشب...آسایشگاه در سکوتی فرو رفته...

5:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویلنگاهم به گردنبند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط