گفتم که نرو بی تو دگر تاب ندارم

گفتم که نرو بی تو دگر تاب ندارم
بی عشق تو دیوانه ی بیصبر و قرارم
گفتم که بمان با من و غمخوار دلم باش
چون مست تو گشته ست دلم بی تو خمارم
من شاعر چشمان غزلخوان تو هستم
بگذار که باران غزل بر تو ببارم
دیگر چه نیازی ست که مهتاب بتابد
ای ماه بتابی تو اگر بر شب تارم
هر بار که گفتم تو شدی راحت جانم
صد شعر نوشتم که تویی دار و ندارم
حالا که گذشتی ز دل خسته ام ای یار
باید پس از این سر به بیابان بگذارم
از دست جفایت بزنم داد به هر جا
تا گوش فلک کر شود و از داد و هوارم
باید ببرم گوشه ی عزلت دل خود را
چون یار چنین است چرا دل بسپارم
دیدگاه ها (۷)

رفتنت رفتن جانست؛ کمی حوصله کنآتشی بر دو جهانست؛ کمی حوصله ک...

ما را گلی از روی تو چیدن نگذارندچیدن چه خیال است؟ که دیدن نگ...

دلم در حسرتت اما خیانت را نمی فهمدبه قدر یک سر سوزن ؛ سیاست ...

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجاخویش را گم کرده ام اما ن...

#شعر🍃ای یار ترین یار و نگارم ،  باز آ ..با گریه ی تلخ ، بی ق...

محبوب منی  دارو ندارم شده ای توآشوب منم صبر و قرارم شده ای ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط