~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۴
*صبح روز بعد*
"نور آفتابِ کمجونِ عصر، از پشت پردهی اتاق بیمارستان میتابید. ات روی صندلی کنار تخت نشسته بود و کاغذهای ترخیص جلوی اجوما بود."
-(دست ات هنوز بانداژ داشت. هر از گاهی نگاهش مسمت در میرفت. سمت راهرو… دنبالِ قدمهایی که حفظ بود)
؛(برگهها را جمع کرد و آهی کشید)
بالاخره دکتر گفت میتونی بری… ولی باید استراحت کنی. از پله هم… تا چند روز خبری نیست!
-(لبخند خیلی ریزی زد… از آن لبخندهای کمجان)
عمارت که پلهاش تمومی نداره…
[+]= (از کنار در وارد شد. تلفن توی دستش بود، اما وقتی چشمش به ات افتاد صفحه را خاموش کرد)
ماشین آمادهست.
-(ات سرش را بالا آورد. نگاهش برای یک لحظه نرم شد… بعد دوباره دلخوری مثل موج برگشت)
[+](لحظه ای به ات خیره شد... متوجه چیزی که در نگاهش بود شده بود. کمی بعد به سمت امد و دستش را گرفت)
بلن شو.
-(سرش را برگرداند و ارام بلند شد؛ بدون هیچ حرفی)
[+](مکث کوتاهی کرد ؛ بعد، به ات خیره شد..)
-(ات ساکت بود. دستش ناخودآگاه رفت سمت مچ بانداژ شدهاش)
+(دست ات را گرفتُ کنار کشید)
بهتره این عادتو ترک کنی-
(جدی بود؛ به ات خیره شد)
؛(سریع بین حرف پرید، لبخند زورکی زد)
خوبه پس بریم دیگه-
-(بعد از کمی نگاه کردن به جونگ کوک ، ات سرش را کامل برگرداند و به اجوما نگاه کرد. )
بریم-
(دستش را از دست جونگ کوک خارج کرد و به اجوما داد)
؛(نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت، و بعد دست ات را گرفتُ جلو تر راه افتاد)
[+](به ات خیره شد؛ سرش را تکان دادُ کیف ات را گرفتُ از اتاق بیرون رفت)
-(ات نفسش را داد بیرون. یک ذره هوای ازاد ...بالاخره. کمی روی پایش حساس شده بود و راه رفتن برایش سخت بود؛)
[+] (همانطور عقب حرکت میکرد. وقتی دید ات نمیتواند راه برود، کمی به سمتش رفت تا کمکش کند)
-(دستش را سریع به اجوما داد...از قصد کرد.)
[+] ( کمی به او نگاه کرد و بعد دستش را پایین انداخت)
-(سرش را برگرداند و نگاه ریزی به جونگ کوک کردُ بعد، سرش را برگرداند و به راهش به همراه اجوما ادامه داد)
"کمی بعد، بالاخره به ماشین ها رسیدند. مشخص بود؛ جونگ کوک با شنیدن خبر، سریع خودش را از سر کار به بیمارستان، با ماشین خودش رسانده بود؛ ماشین دیگری، ماشینی بود که ات را به بیمارستان رسانده بودند"
-(ات چیزی نگفت. آهسته، به کمک اجوما راه میرفت)
؛(دست ات را محکم گرفته بود و به سمت ماشین دیگری برد؛)
[+] اجوما
(پشت انها، خودش را به پایین پله ها رساند و به سمت ماشین خودش رفت، به اجوما خیره شد)
منو ات میریم جایی. شما ها برگردین عمارت.
"دستور،...دستور بود. گارد ها بلافاصله برای جونگ کوک تعظیم کردند. اجوما هم همینطور. بعد، به سمت ماشین دیگری رفتند و سوار شدند"
؛(نگاهی به ات انداخت و لبخند ملیحه همیشگی اش را زد و سوار ماشین شد)
-(به جونگ کوک نگاه کرد)
کجا
[+]( دست ات را گرفت و به سمت در ماشین برد)
بشین.
-(دستش را بیرون کشید و ارام سوار شد)
خودم میتونم-
[+]( نگاه ریزی به او انداخت.)
لج کن ات...لج کن ببین چی میشه
(رفت و سمت راننده نشست)
*یک ساعت بعد*
[ویو ات]
-(نگاهش به بیرون از پنجره ماشین بود، به خیابان ها، به هوای خوب شهر که همیشه همینطور بود؛ تا اینکه، چشمش به همان مسیر افتاد. مسیر ساحل؟...سرش را برگرداند و با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد)
[+]( وارد مسیر شد، نگاه ات را روی خودش حس کرد اما طبق معمول، بی جهت نگاه نکرد)
-(سرش را برگرداند و پوفی کشید)
"ماشین روی شن ها پارک شد، جفتشان از ماشین پیاده شدند...هوای ساحل خیلی خوب بود. خیلی...جفتشان به ارامی به کنار ساحل قدم زنان، حرکت کردند و کنار موج هایی که به ارامی از تپه شن های کم ارتفاع لب ساحل بالا می امدند، ایستادند"
-(میدانست این کار جونگ کوک، برای بهتر کردن حال خودش بود، اما چیزی نشان نمیداد. انگار نه انگار. فقط ایستاده بود و به رو به رو، به افق جایی که اب ساحل دیده میشد نگاه میکرد)
[+](کمی سرش را برگرداند و به ات نگاه کرد؛ حتی در این شرایط هم زیبایی ات، او را مثل همیشه تحت تاثیر قرار میداد. کمی به او خیره شد.
چند ثانیه بعد، با پایش، موج اب را به سمت ات هل داد)
-(به پایین شلوارش که قطره های اب، روی ان چکیده بود نگاه کرد؛ دژاوو؟...سرش را کمی بلند کرد و به جونگ کوک خیره شد)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۴
*صبح روز بعد*
"نور آفتابِ کمجونِ عصر، از پشت پردهی اتاق بیمارستان میتابید. ات روی صندلی کنار تخت نشسته بود و کاغذهای ترخیص جلوی اجوما بود."
-(دست ات هنوز بانداژ داشت. هر از گاهی نگاهش مسمت در میرفت. سمت راهرو… دنبالِ قدمهایی که حفظ بود)
؛(برگهها را جمع کرد و آهی کشید)
بالاخره دکتر گفت میتونی بری… ولی باید استراحت کنی. از پله هم… تا چند روز خبری نیست!
-(لبخند خیلی ریزی زد… از آن لبخندهای کمجان)
عمارت که پلهاش تمومی نداره…
[+]= (از کنار در وارد شد. تلفن توی دستش بود، اما وقتی چشمش به ات افتاد صفحه را خاموش کرد)
ماشین آمادهست.
-(ات سرش را بالا آورد. نگاهش برای یک لحظه نرم شد… بعد دوباره دلخوری مثل موج برگشت)
[+](لحظه ای به ات خیره شد... متوجه چیزی که در نگاهش بود شده بود. کمی بعد به سمت امد و دستش را گرفت)
بلن شو.
-(سرش را برگرداند و ارام بلند شد؛ بدون هیچ حرفی)
[+](مکث کوتاهی کرد ؛ بعد، به ات خیره شد..)
-(ات ساکت بود. دستش ناخودآگاه رفت سمت مچ بانداژ شدهاش)
+(دست ات را گرفتُ کنار کشید)
بهتره این عادتو ترک کنی-
(جدی بود؛ به ات خیره شد)
؛(سریع بین حرف پرید، لبخند زورکی زد)
خوبه پس بریم دیگه-
-(بعد از کمی نگاه کردن به جونگ کوک ، ات سرش را کامل برگرداند و به اجوما نگاه کرد. )
بریم-
(دستش را از دست جونگ کوک خارج کرد و به اجوما داد)
؛(نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت، و بعد دست ات را گرفتُ جلو تر راه افتاد)
[+](به ات خیره شد؛ سرش را تکان دادُ کیف ات را گرفتُ از اتاق بیرون رفت)
-(ات نفسش را داد بیرون. یک ذره هوای ازاد ...بالاخره. کمی روی پایش حساس شده بود و راه رفتن برایش سخت بود؛)
[+] (همانطور عقب حرکت میکرد. وقتی دید ات نمیتواند راه برود، کمی به سمتش رفت تا کمکش کند)
-(دستش را سریع به اجوما داد...از قصد کرد.)
[+] ( کمی به او نگاه کرد و بعد دستش را پایین انداخت)
-(سرش را برگرداند و نگاه ریزی به جونگ کوک کردُ بعد، سرش را برگرداند و به راهش به همراه اجوما ادامه داد)
"کمی بعد، بالاخره به ماشین ها رسیدند. مشخص بود؛ جونگ کوک با شنیدن خبر، سریع خودش را از سر کار به بیمارستان، با ماشین خودش رسانده بود؛ ماشین دیگری، ماشینی بود که ات را به بیمارستان رسانده بودند"
-(ات چیزی نگفت. آهسته، به کمک اجوما راه میرفت)
؛(دست ات را محکم گرفته بود و به سمت ماشین دیگری برد؛)
[+] اجوما
(پشت انها، خودش را به پایین پله ها رساند و به سمت ماشین خودش رفت، به اجوما خیره شد)
منو ات میریم جایی. شما ها برگردین عمارت.
"دستور،...دستور بود. گارد ها بلافاصله برای جونگ کوک تعظیم کردند. اجوما هم همینطور. بعد، به سمت ماشین دیگری رفتند و سوار شدند"
؛(نگاهی به ات انداخت و لبخند ملیحه همیشگی اش را زد و سوار ماشین شد)
-(به جونگ کوک نگاه کرد)
کجا
[+]( دست ات را گرفت و به سمت در ماشین برد)
بشین.
-(دستش را بیرون کشید و ارام سوار شد)
خودم میتونم-
[+]( نگاه ریزی به او انداخت.)
لج کن ات...لج کن ببین چی میشه
(رفت و سمت راننده نشست)
*یک ساعت بعد*
[ویو ات]
-(نگاهش به بیرون از پنجره ماشین بود، به خیابان ها، به هوای خوب شهر که همیشه همینطور بود؛ تا اینکه، چشمش به همان مسیر افتاد. مسیر ساحل؟...سرش را برگرداند و با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد)
[+]( وارد مسیر شد، نگاه ات را روی خودش حس کرد اما طبق معمول، بی جهت نگاه نکرد)
-(سرش را برگرداند و پوفی کشید)
"ماشین روی شن ها پارک شد، جفتشان از ماشین پیاده شدند...هوای ساحل خیلی خوب بود. خیلی...جفتشان به ارامی به کنار ساحل قدم زنان، حرکت کردند و کنار موج هایی که به ارامی از تپه شن های کم ارتفاع لب ساحل بالا می امدند، ایستادند"
-(میدانست این کار جونگ کوک، برای بهتر کردن حال خودش بود، اما چیزی نشان نمیداد. انگار نه انگار. فقط ایستاده بود و به رو به رو، به افق جایی که اب ساحل دیده میشد نگاه میکرد)
[+](کمی سرش را برگرداند و به ات نگاه کرد؛ حتی در این شرایط هم زیبایی ات، او را مثل همیشه تحت تاثیر قرار میداد. کمی به او خیره شد.
چند ثانیه بعد، با پایش، موج اب را به سمت ات هل داد)
-(به پایین شلوارش که قطره های اب، روی ان چکیده بود نگاه کرد؛ دژاوو؟...سرش را کمی بلند کرد و به جونگ کوک خیره شد)
لذت ببرین♡♤
- ۴۹۰
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط