پارت ۴۴ — آخرین شب
پارت ۴۴ — آخرین شب
خبر ازدواج یونگی با سوهی همان روز در پایتخت پخش شد.
اما برای یورا، هیچکدام از شایعهها مهم نبود.
فقط یک چیز در ذهنش میچرخید:
قرار بود از هانول برود.
نه فردا.
نه هفتهی بعد.
همین چند روز.
یونگی آن شب دوباره به دیدنش آمد؛ این بار بدون لباس رسمی و بدون همراه.
یورا آرام گفت:
«واقعاً مجبور نیستی این کارو بکنی.»
یونگی جواب داد:
«میدونم.»
«پس چرا...؟»
«چون نمیخوام زنده موندنت به قیمت یه تصمیم اشتباه تموم بشه.»
یورا چیزی نگفت.
یونگی ادامه داد:
«من با سوهی ازدواج میکنم. اما این ازدواج چیزی رو که بین ما بوده، تغییر نمیده.»
یورا سرش را پایین انداخت.
«ولی دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم.»
«میدونم.»
«پس چرا انقدر آرومی؟»
یونگی برای اولین بار کمی مکث کرد.
«آروم نیستم.»
یورا سرش را بالا آورد.
«فقط نمیخوام آخرین چیزی که از من یادت میمونه، مردی باشه که از ترس فرو ریخت.»
یورا با صدای گرفتهای گفت:
«من هیچوقت اینطوری یادت نمیمونم.»
چند لحظه سکوت کردند.
بعد یورا گفت:
«یونگی... اگه یه روز فهمیدی که این تصمیم اشتباه بوده...»
یونگی حرفش را قطع نکرد.
«اون روز چی؟»
«فقط بدون که من هیچوقت از اینکه دوستت داشتم پشیمون نمیشم.»
یونگی نگاهش را پایین انداخت.
بعد خیلی آرام گفت:
«منم.»
---
صبح روز بعد، حکم جدید خوانده شد.
یورا از اعدام معاف شد.
اما حکم تبعیدش قطعی بود.
قرار بود به روستایی دورافتاده در شمال فرستاده شود؛ جایی که فاصلهاش با پایتخت چندین روز راه بود.
و همان روز، تاریخ ازدواج یونگی و سوهی هم اعلام شد.
یورا وقتی خبر را شنید، فقط پرسید:
«کی میرم؟»
«فردا صبح.»
یورا آهسته سر تکان داد.
فردا.
فقط یک شب دیگر.
یک شب تا اینکه تمام چیزی که در این ماهها ساخته بود، تبدیل شود به خاطره.
---
آن شب، یونگی تا مدتها پشت در اقامتگاه ایستاد.
اجازه نداشت وارد شود.
فقط برای آخرین بار از دور به پنجرهی اتاق یورا نگاه کرد.
بعد برگشت.
چون اگر بیشتر میماند، شاید برای اولین بار در زندگیاش نمیتوانست به دستور پادشاه عمل کند.
خبر ازدواج یونگی با سوهی همان روز در پایتخت پخش شد.
اما برای یورا، هیچکدام از شایعهها مهم نبود.
فقط یک چیز در ذهنش میچرخید:
قرار بود از هانول برود.
نه فردا.
نه هفتهی بعد.
همین چند روز.
یونگی آن شب دوباره به دیدنش آمد؛ این بار بدون لباس رسمی و بدون همراه.
یورا آرام گفت:
«واقعاً مجبور نیستی این کارو بکنی.»
یونگی جواب داد:
«میدونم.»
«پس چرا...؟»
«چون نمیخوام زنده موندنت به قیمت یه تصمیم اشتباه تموم بشه.»
یورا چیزی نگفت.
یونگی ادامه داد:
«من با سوهی ازدواج میکنم. اما این ازدواج چیزی رو که بین ما بوده، تغییر نمیده.»
یورا سرش را پایین انداخت.
«ولی دیگه نمیتونیم همدیگه رو ببینیم.»
«میدونم.»
«پس چرا انقدر آرومی؟»
یونگی برای اولین بار کمی مکث کرد.
«آروم نیستم.»
یورا سرش را بالا آورد.
«فقط نمیخوام آخرین چیزی که از من یادت میمونه، مردی باشه که از ترس فرو ریخت.»
یورا با صدای گرفتهای گفت:
«من هیچوقت اینطوری یادت نمیمونم.»
چند لحظه سکوت کردند.
بعد یورا گفت:
«یونگی... اگه یه روز فهمیدی که این تصمیم اشتباه بوده...»
یونگی حرفش را قطع نکرد.
«اون روز چی؟»
«فقط بدون که من هیچوقت از اینکه دوستت داشتم پشیمون نمیشم.»
یونگی نگاهش را پایین انداخت.
بعد خیلی آرام گفت:
«منم.»
---
صبح روز بعد، حکم جدید خوانده شد.
یورا از اعدام معاف شد.
اما حکم تبعیدش قطعی بود.
قرار بود به روستایی دورافتاده در شمال فرستاده شود؛ جایی که فاصلهاش با پایتخت چندین روز راه بود.
و همان روز، تاریخ ازدواج یونگی و سوهی هم اعلام شد.
یورا وقتی خبر را شنید، فقط پرسید:
«کی میرم؟»
«فردا صبح.»
یورا آهسته سر تکان داد.
فردا.
فقط یک شب دیگر.
یک شب تا اینکه تمام چیزی که در این ماهها ساخته بود، تبدیل شود به خاطره.
---
آن شب، یونگی تا مدتها پشت در اقامتگاه ایستاد.
اجازه نداشت وارد شود.
فقط برای آخرین بار از دور به پنجرهی اتاق یورا نگاه کرد.
بعد برگشت.
چون اگر بیشتر میماند، شاید برای اولین بار در زندگیاش نمیتوانست به دستور پادشاه عمل کند.
- ۱۶۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط