ویو یوری

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒
ویو یوری :
صبح روز بعد، برخلاف همیشه، روزم رو با عجله شروع نکردم.
شاید چون دلم نمی‌خواست ناجور شروع بشه…
شاید چون کنجکاو بودم ببینم نامجون....
کسی که دیشب انقدر صادق بود...امروز چطوری برخورد می‌کنه.

از اتاق که اومدم بیرون، بوی قهوه پیچیده بود توی خونه.
نامجون کنار جزیره آشپزخونه ایستاده بود و دو تا ماگ گذاشته بود جلوی خودش.
وقتی منو دید، یه لبخندی کوچیک زد.
نه از اون لبخندهای رسمی‌ش… واقعی بود.

_سعی کردم همون مدلی که دوست داری درست کنم تلخ ولی زیاد نه.

تعجب کردم و ابروم و دادم بالا
+از کجا فهمیدی چه‌جوری دوست دارم؟
_تو همیشه قبل از قهوه‌ خوردنت یه پودر شیر می‌ریزی توی قهوه‌ت. ولی شکر نه . پس این یعنی… تلخ ولی کنترل شده(لبخند)

ناخودآگاه خندیدم.
لعنت.
واقعاً خندیدم.
خیلی باهوشه
+تو خیلی وقت داری منو نگاه می‌کنی، نه؟(خنده)
_فقط… دقت می‌کنم.
دوباره خندیدم.
اون لحظه یک قفل کوچیک توی قلبم باز شد.

یک هفته بعد :
چیزی که طی این یک هفته حتی فکرشم نمی‌کردم اتفاق بیفته.
همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه…
سر صبحونه یه دفعه چشمم به یه سوسک خورد که لب پنجره آشپزخونه وایساده نه شایدم نشسته.
همینطور که داشتم فکر میکردم نشسته یا وایساده یه دفعه تصمیم گرفت بال هاشو باز کنه و بپره تو اشپزخونه.
از ترس جیغ خیلی بلندی زدم
نامجون قهوه‌اش رو ریخت روی میز.
سوسک اومد نشست جزیره اشپزخونه.
+نجااااتم بده نامجونا! این نگاهش مشکوکه!(داد بلند)

_مشکوک؟اصلا تو چطور چشاش و دیدی؟ یوری این فقط یه سوسکه.....نه صبر کن....آخه چرا می‌پری اون پشت؟(خنده)
+چون داره به من زل می‌زنه مثل اینکه قراره منو بخوره!
داشتم جدی حرف میزدم که یهو آقا زد زیر خنده مرتیکه خر!!
.
_یوری سوسک ها آدم خوار نیستن(خنده)
+از کجا میدونی شاید این یه دفعه منو خورد نگاهاش و نگاه کن خیلی بد نگاه میکنه
نامجون با خنده زل زده بود بهم
+به چی زل زدی مرتیکه؟بدو بکشش
نامجون رفت سمت سوسکه تا بکشتش
_دارم می‌گیرمش.... اوه نه دوباره پرید!

نمی‌دونم چرا ولی یه دفعه خندیدم.
نامجون هم همینطور میخندید.
بلند، واقعی، از ته دل.
اولین باری بود که می‌دیدمش این‌جوری بخنده.

آخر سر سوسکه بال هاشو باز کرد و از پنجره رفت بیرون.
و ما هردو وسط یک آشپزخونه‌ی شلخته، با لباس‌های لک‌شده از قهوه وایساده بودیم و داشتیم می‌خندیدیم.

نفس‌نفس‌زنان روی صندلی نشستم.
+خب… این یه صبح متفاوت بود.(خنده)

نامجون هم نشست روبه‌روم.
_فکر کنم سوسکه هم موافقه که ما باید بیشتر باهم وقت بگذرونیم.
+اوهوم… شاید حق باهاشه.

بین‌مون سکوت افتاد.
اما از اون سکوت‌های سنگین نبود....گرم بود.
خوب بود.

_یوری… می‌دونی، اینکه با تو این‌جوری بخندم… حس خیلی خوبیه

برای اولین بار…
قلبم بدون مقاومت، فقط آروم شد.
+برای منم همین‌طور.

چند دقیقه سکوت کردیم که یه دفعه نامجون گفت
_از این به بعد پنجره آشپزخونه و ببندیم تا سوسکه نیاد بخورتت(خنده)
+یااا برو خودتو مسخره کن(خنده)
_جدی فکر میکردی اون بیاد بخورتت؟
+اهوم آخه نگاهش یه طوری بود به من زل زده بود نگاهش می‌گفت «یوری از نزدیک خوشمزه تره»(خنده)
نامجون بعد حرفم زد زیر خنده و از شدت خنده قرمز شد پاشدم و بهش یه لیوان آب دادم.
+بسه آب بخور قرمز شدی(خنده)
_ممنون(خنده)
بعد اینکه آب و خورد. نگاهش و داد بهم . ناخودآگاه چشم‌هامون چند ثانیه تو هم قفل شد.
نه قرار بود چیزی بشه، نه عجله‌ای بود…
فقط یه لحظهٔ واقعی بین دو نفری که کم‌کم داشتن از مرزهای خودشون رد می‌شدن.
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
راستش خودم سر این پارت پاره شدم شما رو نمیدونم😂🤦🏻‍♀️
ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
دیدگاه ها (۶)

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑.تمام شب نخوابیدم. حرف‌هایی که گفته بودم… هنوز توی سر...

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐جمله‌اش هنوز توی گوشم می‌پیچید:«دوستت دارم… مدت‌هاست....

چند پارتی وقتی عضو هشتمی و ازت بدشون میاد ادامه : رسیدیم خون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط