### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخ

### پارت ۱: سایه‌هایِ عمارتِ سرخ

عمارتِ «کانگ» همیشه بویِ نمِ بارون و باروتِ سوخته می‌داد. جونگ‌کوک، با اون کتِ چرمِ مشکی که روی شونه‌هاش بود، کنار پنجره‌ی قدی ایستاده بود و به بارونِ شدیدِ بیرون نگاه می‌کرد. انگشت‌های بلندش دور لیوانِ کریستالیِ مشروب حلقه شده بود. صدایِ قدم‌های آرومِ کسی رو پشت سرش شنید. تهیونگ بود. دست‌های کشیده‌اش رو دورِ کمرِ جونگ‌کوک حلقه کرد و سرش رو روی شونه‌ی اون گذاشت.
«بازم داری به اون قضیه فکر می‌کنی؟» تهیونگ با صدای بم و خش‌دارش پرسید.
جونگ‌کوک آهی کشید و نگاهش رو به تهیونگ داد. پیوندِ بینِ اون دو نفر فراتر از یه رابطه‌ی کاری بود؛ اون‌ها قلبِ تپنده‌یِ بزرگ‌ترین باندِ مافیایِ سئول بودن. جونگ‌کوک زمزمه کرد: «امشب یکی از محموله‌ها لو رفته. ردِ پاها به انبارِ متروکه‌ی حومه‌ی شهر می‌رسه.»

تهیونگ لبخندی زد، همون لبخندِ معروف و شیطنت‌آمیزش، اما چشماش جدی بود. «پس باید بریم سراغش.»

ساعتی بعد، اونجا بودند. بینِ قفسه‌های قدیمی و گرد و غبار گرفته، سایه‌ای تکون خورد. لینا بود؛ دختری که فقط می‌خواست از دردسر دور بمونه، اما اشتباهی سر از قلمرویِ اونا درآورده بود. جونگ‌کوک با یک حرکتِ سریع، اسلحه رو روی پیشونیِ لینا گذاشت. سرما و فلزِ سردِ اسلحه روی پوستش باعث شد نفسش حبس بشه.
جونگ‌کوک با سردیِ تمام، بدون اینکه حتی ذره‌ای تردید توی چشماش باشه، گفت: «خیلی احمقی که فکر کردی می‌تونی جاسوسیِ ما رو بکنی و زنده بمونی. کی فرستادت؟»
لینا که از ترس میلرزید، فقط تونست نگاهش رو به چشمایِ سیاه و بی‌رحمِ جونگ‌کوک بدوزه. جونگ‌کوک اخمی کرد، دستش رو محکم‌تر روی اسلحه فشار داد و با صدایی که هیچ مهربونی‌ای توش نبود، خطاب به تهیونگ گفت: «ببرش عمارت. خودم باید ازش حرف بکشم.»

تهیونگ با نگاهی کنجکاو به لینا نگاه کرد و گفت: «مطمئنی؟ چشماش... یه جوریه.»
جونگ‌کوک بی‌تفاوت چرخید و سیگاری روشن کرد. «مهم نیست چشماش چیه. اون فقط یه مزاحمه که قراره تاوان بده.»

***
دیدگاه ها (۲)

فهمیدم! کاملاً درسته، نباید فقط در مورد رابطه‌شون حرف بزنیم،...

### پارت ۳: لرزشِ لب‌ها در تاریکیهفته‌ی اول در عمارت مثل گذر...

یونتان🥺🥀🕊💔

پرنسس های دیزنی لند دیگه چه اسیدیه😂😂😂😂

پارت ۷۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط