پارت ۴

پارت ۴
نقشه ای از قرار فردا روی تخته کشیدم
لب زدم گفتم« ببین فردا باید تو به کافه بری برا قرار و اینکه بزار مشخصاتش رو بهت بگم»
جیمین که هنوز در تعجب بود گفت« مشخصاتش چیه؟»
«اسمش مین یونگی هست...بیست هشت سالشه پدر مادرش رو از دست داده اما پیش پدر بزرگش زندگی می‌کنه...تاجر..»
«همه اینا رو پدرت بهت گفت؟»
«نه یکسری هاش رو هم خودم میدونستم چون از بچگیم میشناسمش»
«اوه خب ادامش‌»
«اره داشتم میگفتم...تاجر هست و شرکت بزرگی رو اداره میکنه»
«پس پولش از پارو بالا میرهاا‌»
«اره»
«عکسی ازش نداری؟»
«چرااا...دارم تو گالریمه»
گوشیمو از روی میز عسلی برداشتم رمز رو زدم وارد گالریم شدم و عکس یونگی رو آوردم
«ایناهاش این قیافشه‌»
جیمین با چشمانی برق و تعجب گفت
«اوه جذاب س٫٫کس٫٫یه‌...»
با کشتی که بر شونه اش زدم گفتم
«جیمیننننننن»
با خنده گفت «باشه بابا توعم»
«ببین می‌دونم جذابه اما خیلی سرد هست»
«عه»
«اره»
«پس که اینطور»
«اومم»
«پس فردا توعم باید زنگ بزنی به پدرت بگی که با این یارو سر قرار میری»
«اره راست میگییی اما در صورت تو سر قرار میری»
«هعیی اره»
«خب حالا ایده و نقشه هام تموم شد ساعت نزدیکای‌ پنجه بگیریم بخوابیم»
«اره..اره..موافقم..بخوابیم»
جیمین روی تخت دراز کشید به محیط اینکه سرش رو روی بالش گذاشت به خواب عمیقی فرو می‌رفت من هم خنده ای کردم و تخته وایت برد رو گوشه ای به دیوار تکیه دادم و دمپایی که کنار پام بود رو برداشتم و با پرتاب هدف گیری دقیق به چراغ برق زدم
جیمین داد گفت «کوووووووک‌»
خنده ای کردم گفتم «باشه خب ببخشید»
برق اتاق خاموش شد و منم روی تخت دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم
(ساعت ¹¹:³⁴ صبح)
با حس لگد های یک جانور وحشی از خواب بلند شدم جیمین رو بالا سرم دیدم
که میگفت«کوک پاشو صبحونه آماده کردم بیا صبحونه بخوریم»
با غر‌ گفتم « ⁵ دقیقه دیگه فقط»
چند دقیقه بعد با حس پرتاب بالشت‌ سنگین روی صورتم بیدار شدم
روی تخت نشستم نگاه غبضناکی‌ به جیمین کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و کار های لازم رو انجام دادم
بعد از سرویس بهداشتی به سمت میز صبحونه رفتم
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط