خواست بره که من صداش کردم و گفتم

خواست بره که من صداش کردم و گفتم

لیا : کوک

کوک : بله

لیا : خاله زنگ زد گفت امشب درباره ی عروسی حرف‌ میزنیم

کوک : اووووففف باشه خدافظ

لیا : خدافظ

شیشه ی ماشین رو دادم بالا و ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم

لیا : کجا بریم

لیسا : لیا

لیا : بله

لیسا : اگه ازت یه چیزی میشه نه نگی

لیا : اول باید ببینم خواستت چیه

لیسا : میشه به همون کار با اسلحه یاد بدی

وقتی این جمله رو شنیدم چشمام از تعجب‌ گرد کار با اسلحه

لیا : چرا میخوای با اسلحه کار کنی

لیسا : خوب حالا میده دیگه

لیا : نه نمیشه

لیسا : خوب‌ چرا

لیا : لیسا لطفا اصرار نکن نکن

لیسا : لطفا

لیا : ...

این دفعه شرط میزارم

۵ لایک
۲ بازنشر
۶ کامنت
دیدگاه ها (۰)

سلااااااااامممممممممم اومدم بهتون یه چیزی بگم من الان ۶۴ تا ...

لیسا : وا خوب راس میگه لیا : من فرارم کنم بابابزرگ آدم می‌فر...

" من بهت هشدار دادم "با یه عکس از همین الان واقعا ترسیدم برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط