ساعت یک و دو نصف شب بود. صدای شُرشُر آب می آمد.

ساعت یک و دو نصف شب بود. صدای شُرشُر آب می آمد.

یکی ظروف رزمنده ها رو جمع کرده بود و خیلی آروم ،

به طوری که کسی بیدار نشود ، پای تانکر آب می شست.



جلوتر رفتم.



دیدم حاج ابراهیم همته ، فرمانده ی لشکر ...



انسان بزرگ هر چه بالاتر می رود ، خاکی تر می شود.



این خصوصیت مردان خداست. خدایی شویم
دیدگاه ها (۲)

ک دلنوشته نه بهتر است بگویم خون نوشته من آنروز یک عشق داشتم ...

در گردان ما برادری بود که همیشه عادت داشت پیشانی شهدا را ببو...

اشتـیاقـی که بـه دیدار تـو دارد دل مـن؛دلــِ مـن دانـد و مـن...

فـکـر کـن ...چـنـد چـفــیـه ،خـونـی شـد ،تــا ،چـــادری ، خـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط