پارت
✨ پارت ۴ ✨
از خونه صدا های زیادی میومد و نشون میداد افراد زیادی اومدن جونگکوک انگشت هاش توی انگشت های همسرش فقل کرد اون دختر از وقتی متوجه اون موضوع شده بود مردم گریز شده بود و با کسی رفت و آمد نمیکرد مخصوص کسای که بچه داشتن که اصلا ...ولی کسی نمیدونست چه مشکلی داره برای همین نمیتونست زیاد دوری کنه
جونگکوک : عشقم پشیمون شدی ... میخواهی برگردیم
ا،ت : نه عزیزم مشکلی نیست شلوغی رو دوست دارم
جونگکوک خیالش راحت شد و بلافاصله زنگ در رو زد که بعد از چند مین در باز شد
جین : اوهه خوش اومدین کوک
همون لحظه لونا هم اومد دم در
لونا: عزیزم چرا مهمونارو جلوی در نگهداشتی ...وای خوش اومدی ا،ت
جونگکوک تو هم همینطور
بعد از احوالپرسی وارد خونه شدن و دخترک با تعجب خطاب به لونا گفت
ا،ت : مهمونات کجان ؟؟ پس بچه ها کوشن
لونا : واییی نگو ای کاش زودتر خبر میدادم شوگا اینا و نامجون اینا رفتن هاوایی باورت میشه مثل مجردا...بچه هاشون گذاشت پیش مامانشون ...وای ا،ت کاره خوبی میکنی بچه نمیاری این یور یه تنه پدرمون رو درآورده
با آوردن اسم بچه بازم هم غم دنیا توی دلش جمع شد وارد آشپزخانه شد تا خودشو با کارا مشغول کنه که جونگکوک وارد آشپزخانه شد
جونگکوک : عزیزم من توی سالنم اگه کاری داشتی صدام کن
باشه زیر لب گفت که جونگکوک از آشپزخانه خارج شد و لونا گفت
لونا : اهان راستی... به جیمین و تهیونگ هم زنگ زده بودم اونا خانوادگی رفتن ججو ما و شما رو دعوت کردن ...ما فردا میریم شما هم میایید دیگه
دختر با تردید گفت
ا،ت : نمیدونم
لونا : بیایید دیگه.... خیلی وقته کنار هم جمع نشدیم
ا،ت : هرچی جونگکوک بگه
مشغول تزئین غدا بود که یور صداش زد و دستش رو کشید سمته در
یور : خاله بیا بریم اسباببازی جدیدمو نشونت بدم
از سالن رد میشد که جونگکوک بلند شد و با ترس نگاهش میکرد که جین با خنده گفت
جین : یاااا.. کوک نترس یور همسرت رو نمیدزده ...همش با خودت
با خنده این رو گفت... همسرش نگاه مهربونی بهش انداخت و چشماش رو به معنی اینکه مشکلی نداره بست
.....
وارد اتاق یور شدن که به سمتی دوید و ماشین اسباب بازی رو نشونش داد
یور : ببین خاله آهنگم میخونه
ظاهری خندید
ا،ت : اره عزیزم... چقدرم نازه ..درست مثل خودت
بهش نزدیک شد و با حسرت دستی روی موهاش کشید که مدام درحال ورجه وورجه بود ..اشک توی چشماش جمع شد
/ من چم شده چرا بخاطر یه بچه انقدر خودمو عذاب میدم چرا احساس میکنم همه دارن اذیتم میکنن /
لحظه یاد حرف های که قبل از ازدواج با جونگکوک زده بودن افتاد... ادامه دارد
واو فوقالعاده ناامید کنندست برای همین از این به بعد پارت ها شرط دارن
۳۵ لایک
۴۰ کامنت
با اینکه چشمام خیلی میسوزه اما اگه شرط ها برسونید همین امشب پارت بعدی رو میارم
از خونه صدا های زیادی میومد و نشون میداد افراد زیادی اومدن جونگکوک انگشت هاش توی انگشت های همسرش فقل کرد اون دختر از وقتی متوجه اون موضوع شده بود مردم گریز شده بود و با کسی رفت و آمد نمیکرد مخصوص کسای که بچه داشتن که اصلا ...ولی کسی نمیدونست چه مشکلی داره برای همین نمیتونست زیاد دوری کنه
جونگکوک : عشقم پشیمون شدی ... میخواهی برگردیم
ا،ت : نه عزیزم مشکلی نیست شلوغی رو دوست دارم
جونگکوک خیالش راحت شد و بلافاصله زنگ در رو زد که بعد از چند مین در باز شد
جین : اوهه خوش اومدین کوک
همون لحظه لونا هم اومد دم در
لونا: عزیزم چرا مهمونارو جلوی در نگهداشتی ...وای خوش اومدی ا،ت
جونگکوک تو هم همینطور
بعد از احوالپرسی وارد خونه شدن و دخترک با تعجب خطاب به لونا گفت
ا،ت : مهمونات کجان ؟؟ پس بچه ها کوشن
لونا : واییی نگو ای کاش زودتر خبر میدادم شوگا اینا و نامجون اینا رفتن هاوایی باورت میشه مثل مجردا...بچه هاشون گذاشت پیش مامانشون ...وای ا،ت کاره خوبی میکنی بچه نمیاری این یور یه تنه پدرمون رو درآورده
با آوردن اسم بچه بازم هم غم دنیا توی دلش جمع شد وارد آشپزخانه شد تا خودشو با کارا مشغول کنه که جونگکوک وارد آشپزخانه شد
جونگکوک : عزیزم من توی سالنم اگه کاری داشتی صدام کن
باشه زیر لب گفت که جونگکوک از آشپزخانه خارج شد و لونا گفت
لونا : اهان راستی... به جیمین و تهیونگ هم زنگ زده بودم اونا خانوادگی رفتن ججو ما و شما رو دعوت کردن ...ما فردا میریم شما هم میایید دیگه
دختر با تردید گفت
ا،ت : نمیدونم
لونا : بیایید دیگه.... خیلی وقته کنار هم جمع نشدیم
ا،ت : هرچی جونگکوک بگه
مشغول تزئین غدا بود که یور صداش زد و دستش رو کشید سمته در
یور : خاله بیا بریم اسباببازی جدیدمو نشونت بدم
از سالن رد میشد که جونگکوک بلند شد و با ترس نگاهش میکرد که جین با خنده گفت
جین : یاااا.. کوک نترس یور همسرت رو نمیدزده ...همش با خودت
با خنده این رو گفت... همسرش نگاه مهربونی بهش انداخت و چشماش رو به معنی اینکه مشکلی نداره بست
.....
وارد اتاق یور شدن که به سمتی دوید و ماشین اسباب بازی رو نشونش داد
یور : ببین خاله آهنگم میخونه
ظاهری خندید
ا،ت : اره عزیزم... چقدرم نازه ..درست مثل خودت
بهش نزدیک شد و با حسرت دستی روی موهاش کشید که مدام درحال ورجه وورجه بود ..اشک توی چشماش جمع شد
/ من چم شده چرا بخاطر یه بچه انقدر خودمو عذاب میدم چرا احساس میکنم همه دارن اذیتم میکنن /
لحظه یاد حرف های که قبل از ازدواج با جونگکوک زده بودن افتاد... ادامه دارد
واو فوقالعاده ناامید کنندست برای همین از این به بعد پارت ها شرط دارن
۳۵ لایک
۴۰ کامنت
با اینکه چشمام خیلی میسوزه اما اگه شرط ها برسونید همین امشب پارت بعدی رو میارم
- ۲۰.۲k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط