Part 4
یک ماه...
فقط یک ماه گذشته بود.
اما انگار یوکی سال ها توی اون شرکت کار کرده بود.
تقریباً همه اسمش رو میشناختن.
هرجا میرفت، یکی صداش میکرد.
? یوکی! این طرحو یه نگاه میندازی؟
? خانم سونگ، یه دقیقه وقت داری؟
? امروز دوباره طرحت رکورد فروش زده!
یوکی هم مثل همیشه با لبخند جواب همه رو میداد.
برخلاف روز اول، دیگه اون دختر خجالتی نبود..
با همه راحت حرف میزد، شوخی میکرد و حتی گاهی صدای خندهش از آخر راهرو هم شنیده میشد.
جالب تر از همه...
حتی با مدیر پروژه هاشم شوخی میکرد.
کاری که هیچکدوم از کارمندهای شرکت جرعت انجام دادنش رو نداشتن.
꧁꧂
_ لیتل طراح!...
بیا تو ببینم.
یوکی پشت در خندید.
دستگیره رو پایین کشید و فقط سرش رو آروم از لای در آورد تو.
+ اجازه؟👀
تهیونگ تا چشمش به اون قیافه افتاد، سریع نگاهش رو ازش گرفت.
دستش رو روی پیشونیش کشید.
_ صد بار گفتم اونجوری نگام نکن...
یوکی با خنده لب پایینش رو گاز گرفت.
+ ببشید... 😶
کاری داشتین؟
_ آره...
حالا کامل بیا تو.
خندید و وارد اتاق شد.
مثل همیشه بدون استرس روی مبل نشست.
تهیونگ خودکارش رو بین انگشتاش میچرخوند.
چند لحظه به پرونده روی میزش نگاه کرد، بعد گفت:
_ یه خبر خوب دارم.
چشمای یوکی برق زد.
+ حقوقم زیاد شده؟😃
تهیونگ بی اختیار خندید.
_ نه.
+ حیف شد...
سرش رو تکون داد.
_ این ماه...
بیشترین فروش مربوط به طرح های تو بوده.
صاف نشست.
+ واقعاً؟
_ آره.
اونم نه با اختلاف کم.
با ذوق لبخند زد.
+ ممنونم!...
سعی کردم نا امیدتون نکنم.
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد پوشه ای رو از روی میز برداشت.
_ برای همین...
یه پیشنهاد برات دارم.
کنجکاو شد.
_ یه گروه تولید فیلم سینمایی از شرکت درخواست کرده یکی از طراح هامون لباس شخصیت های فیلمشون رو طراحی کنه.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
_ من...
تو رو معرفی کردم.
یوکی کاملاً شوکه شده بود.
+ من...؟
ولی این پروژه خیلی بزرگه...
آروم جواب داد:
_ دقیقاً به همین دلیله.
فکر میکنم از پسش بر میای!
یوکی چند ثانیه فقط به پوشه نگاه کرد.
بعد با لبخند آرومی گفت:
+ تمام تلاشم رو میکنم!
تهیونگ پوشه رو جلوش گذاشت.
_ مطمئنم.
وقتی از اتاق بیرون اومد...
هنوز باورش نمیشد.
پوشه رو محکم توی بغلش گرفته بود.
+ فیلم سینمایی...
وای...
این دیگه یه پروژه معمولی نیست...
پشت میزش نشست.
کت نازک کرم رنگش رو درآورد و روی صندلی انداخت.
هنوز فرصت نکرده بود پوشه رو باز کنه که همکار میز کناریش، سرش رو از اون طرف جدا کننده بیرون آورد.
☆ یوکییی!
+ هوم؟
☆ یه خبر داغ دارم.
خندید.
+ دوباره چی شده؟
سوجین با هیجان اطرافش رو نگاه کرد که کسی نشنوه.
بعد آروم گفت:
☆ جناب جئون رو میشناسی؟
+ نه...
کیه؟
☆ مدیر بخش گرافیک.
چهار ماهه برای یه پروژه خارج از کشور رفته بود.
بلاخره آخر هفته بر میگرده!
یوکی شونه بالا انداخت.
+ خب؟
☆ "خب؟!" 😐
سوجین با ناباوری نگاهش کرد.
☆ کل شرکت منتظر برگشتشه!
هم خوشتیپه...
هم تو کارش حرف نداره.
یوکی خندید.
+ خیلی خب...
امیدوارم از نزدیک هم همونقدر که تعریفشو میکنی جذاب باشه.
سوجین با ذوق دست زد.
☆ وای! خودت دیدیش میفهمی!
+ تو هم فقط دنبال بهونهای واسه هیجان زدنی 😂
☆ هی! مسخره نکن!
هر دوشون خندیدن..
꧁꧂
ساعت ها مثل برق گذشت.
یوکی غرق خوندن جزئیات پروژه سینمایی شده بود.
وقتی سرش رو بالا آورد...
تقریباً همه رفته بودن.
به ساعت نگاه کرد.
۹:۱۰ شب
+ یاااا...
این قدر دیر شد؟
با عجله وسایلش رو جمع کرد.
از کنار اتاق تهیونگ رد شد.
چراغ اتاق هنوز روشن بود.
ناخودآگاه از شیشه داخل رو نگاه کرد.
تهیونگ هنوز پشت میزش نشسته بود.
پروژه ها دورش پخش بودن و بدون اینکه حتی متوجه زمان بشه، مشغول کار بود.
یوکی آروم زیر لب گفت:
+ هنوز نرفته...
واقعاً چقدر کار میکنه...
لبخند کوچیکی زد و بدون اینکه مزاحمش بشه، از شرکت بیرون رفت.
اما تهیونگ...
درست همون لحظه که صدای بسته شدن در آسانسور رو شنید...
نگاهش برای چند ثانیه به راهروی خالی افتاد.
بعد خیلی آروم زیر لب گفت:
_ خسته نباشی...
و دوباره مشغول کار شد...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
فقط یک ماه گذشته بود.
اما انگار یوکی سال ها توی اون شرکت کار کرده بود.
تقریباً همه اسمش رو میشناختن.
هرجا میرفت، یکی صداش میکرد.
? یوکی! این طرحو یه نگاه میندازی؟
? خانم سونگ، یه دقیقه وقت داری؟
? امروز دوباره طرحت رکورد فروش زده!
یوکی هم مثل همیشه با لبخند جواب همه رو میداد.
برخلاف روز اول، دیگه اون دختر خجالتی نبود..
با همه راحت حرف میزد، شوخی میکرد و حتی گاهی صدای خندهش از آخر راهرو هم شنیده میشد.
جالب تر از همه...
حتی با مدیر پروژه هاشم شوخی میکرد.
کاری که هیچکدوم از کارمندهای شرکت جرعت انجام دادنش رو نداشتن.
꧁꧂
_ لیتل طراح!...
بیا تو ببینم.
یوکی پشت در خندید.
دستگیره رو پایین کشید و فقط سرش رو آروم از لای در آورد تو.
+ اجازه؟👀
تهیونگ تا چشمش به اون قیافه افتاد، سریع نگاهش رو ازش گرفت.
دستش رو روی پیشونیش کشید.
_ صد بار گفتم اونجوری نگام نکن...
یوکی با خنده لب پایینش رو گاز گرفت.
+ ببشید... 😶
کاری داشتین؟
_ آره...
حالا کامل بیا تو.
خندید و وارد اتاق شد.
مثل همیشه بدون استرس روی مبل نشست.
تهیونگ خودکارش رو بین انگشتاش میچرخوند.
چند لحظه به پرونده روی میزش نگاه کرد، بعد گفت:
_ یه خبر خوب دارم.
چشمای یوکی برق زد.
+ حقوقم زیاد شده؟😃
تهیونگ بی اختیار خندید.
_ نه.
+ حیف شد...
سرش رو تکون داد.
_ این ماه...
بیشترین فروش مربوط به طرح های تو بوده.
صاف نشست.
+ واقعاً؟
_ آره.
اونم نه با اختلاف کم.
با ذوق لبخند زد.
+ ممنونم!...
سعی کردم نا امیدتون نکنم.
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد پوشه ای رو از روی میز برداشت.
_ برای همین...
یه پیشنهاد برات دارم.
کنجکاو شد.
_ یه گروه تولید فیلم سینمایی از شرکت درخواست کرده یکی از طراح هامون لباس شخصیت های فیلمشون رو طراحی کنه.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
_ من...
تو رو معرفی کردم.
یوکی کاملاً شوکه شده بود.
+ من...؟
ولی این پروژه خیلی بزرگه...
آروم جواب داد:
_ دقیقاً به همین دلیله.
فکر میکنم از پسش بر میای!
یوکی چند ثانیه فقط به پوشه نگاه کرد.
بعد با لبخند آرومی گفت:
+ تمام تلاشم رو میکنم!
تهیونگ پوشه رو جلوش گذاشت.
_ مطمئنم.
وقتی از اتاق بیرون اومد...
هنوز باورش نمیشد.
پوشه رو محکم توی بغلش گرفته بود.
+ فیلم سینمایی...
وای...
این دیگه یه پروژه معمولی نیست...
پشت میزش نشست.
کت نازک کرم رنگش رو درآورد و روی صندلی انداخت.
هنوز فرصت نکرده بود پوشه رو باز کنه که همکار میز کناریش، سرش رو از اون طرف جدا کننده بیرون آورد.
☆ یوکییی!
+ هوم؟
☆ یه خبر داغ دارم.
خندید.
+ دوباره چی شده؟
سوجین با هیجان اطرافش رو نگاه کرد که کسی نشنوه.
بعد آروم گفت:
☆ جناب جئون رو میشناسی؟
+ نه...
کیه؟
☆ مدیر بخش گرافیک.
چهار ماهه برای یه پروژه خارج از کشور رفته بود.
بلاخره آخر هفته بر میگرده!
یوکی شونه بالا انداخت.
+ خب؟
☆ "خب؟!" 😐
سوجین با ناباوری نگاهش کرد.
☆ کل شرکت منتظر برگشتشه!
هم خوشتیپه...
هم تو کارش حرف نداره.
یوکی خندید.
+ خیلی خب...
امیدوارم از نزدیک هم همونقدر که تعریفشو میکنی جذاب باشه.
سوجین با ذوق دست زد.
☆ وای! خودت دیدیش میفهمی!
+ تو هم فقط دنبال بهونهای واسه هیجان زدنی 😂
☆ هی! مسخره نکن!
هر دوشون خندیدن..
꧁꧂
ساعت ها مثل برق گذشت.
یوکی غرق خوندن جزئیات پروژه سینمایی شده بود.
وقتی سرش رو بالا آورد...
تقریباً همه رفته بودن.
به ساعت نگاه کرد.
۹:۱۰ شب
+ یاااا...
این قدر دیر شد؟
با عجله وسایلش رو جمع کرد.
از کنار اتاق تهیونگ رد شد.
چراغ اتاق هنوز روشن بود.
ناخودآگاه از شیشه داخل رو نگاه کرد.
تهیونگ هنوز پشت میزش نشسته بود.
پروژه ها دورش پخش بودن و بدون اینکه حتی متوجه زمان بشه، مشغول کار بود.
یوکی آروم زیر لب گفت:
+ هنوز نرفته...
واقعاً چقدر کار میکنه...
لبخند کوچیکی زد و بدون اینکه مزاحمش بشه، از شرکت بیرون رفت.
اما تهیونگ...
درست همون لحظه که صدای بسته شدن در آسانسور رو شنید...
نگاهش برای چند ثانیه به راهروی خالی افتاد.
بعد خیلی آروم زیر لب گفت:
_ خسته نباشی...
و دوباره مشغول کار شد...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
- ۲۲۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط