درخواستی
درخواستی
تکپارتی
خونهی نامجون همیشه حالوهوای خاصی داشت.
با اینکه وسایل خیلی لوکسی نداشت، اما پر از کتاب، گیاه و وسایل موسیقی بود و همین باعث میشد همه راحت باشن.
اون شب همهی اعضا جمع بودن، صدای خنده و شوخی توی سالن پیچیده بود و هر کسی لیوانی نوشیدنی دستش گرفته بود.
تو هم کنج مبل نشسته بودی، دستت دور لیوانت حلقه زده بودی، اما ذهنت جای دیگه بود.
چند هفته بود با خانوادهات تماس نگرفته بودی و دلت براشون تنگ شده بود.
یه لحظه ن*فس ع*میقی کشیدی، گوشی رو برداشتی و تماس تصویری گرفتی.
بعد از چند ثانیه تصویر خونتون تو ایران ( ات دختر ایرانی که تو کره زندگی می کرده ) بالا اومد؛ پر از آدم، پر از خنده.
همهی فامیل جمع شده بودن و انگار سر سفرهی شام نشسته بودن.
صدای خوشحالیشون که شنیدی، یه بغض کوچیک توی گلوت نشست.
همین موقع، مکنه لاین، جونگکوک و تهیونگ و جیمین انقدر نوشیدنی زده بودن که از شدت خنده روی هم میافتادن.
تو سعی میکردی آروم و جدی با خانوادت حرف بزنی، اما صداشون پسزمینه رو پر کرده بود.
یه دفعه جیمین بلند داد زد:
– «یاه! چرا اینقدر با کلاس نشستی؟!»
و بعدش یه کلمهی نیمهفحشگونه انداخت وسط.
صدای خندهی خانوادت از اون ور خط بلند شد.
خالهات گفت:
– «اِه، این کیه؟ خیلی بامزهس!»
بابات زد زیر خنده و گفت:
– «رفیقات چه بانمکن!»
صورتت سرخ شده بود.
سعی میکردی بگی جدی نیستن، فقط مست کردن اما هنوز چیزی نگفته بودی که تهیونگ سرشو از پشت مبل آورد بالا، چشماش خمار بود و موهاش شلخته ریخته بود توی صورتش.
یه نگاه بهت کرد، بعد به گوشیت خیره شد و گفت:
– «میدونین؟ (با صدای کشدار) این دختر… خیلی خوشگله. ما هر شب میبینیمش، اما هنوزم برام عجیب میمونه. چطوری میشه یکی انقدر قشنگ باشه؟»
تو خشکت زده بود.
دستت روی گوشی لرزید.
همهی اعضا با شنیدن این جمله خندیدن و "واااااااو" کشیدن.
از اون طرف، مامانت گوشی رو نزدیکتر آورد و با ذوق گفت:
– «عههه! دیدی؟ من همیشه میگفتم دخترم خوشگله، حالا دوستاشم تایید کردن! وای خدا رو شکر…»
تو دستت رو گرفتی جلوی صورتت که خجالتت کمتر معلوم بشه اما نامجون، که همیشه نقش بزرگتر و منطقی جمع رو داشت، لیوانش رو گذاشت زمین و با لبخند گفت:
– «نگران نباشید، خانم. ما همه اینجاییم، مواظبش هستیم. مثل خواهر خودمونه.»
مامانت یه آه راحت کشید و گفت:
– «خوبه، خیالم راحته. وقتی میدونم چندتا داداش بزرگتر کنارش هستن، دیگه نگرانی ندارم.»
اون لحظه دلت پر از آرامش شد.
فامیل از اون ور با هیجان میگفتن:
«چه بچههای خوبی، خدا برات نگهشون داره!»
و اعضا این ور هر کدوم وسط خنده و شوخی، قربون صدقت میرفتن.
آخر شب، وقتی تماس تموم شد و گوشی رو گذاشتی کنار، هنوز داغی گونههات حس میشد.
تهیونگ نیمهخواب کنار مبل لم داده بود و زمزمه کرد:
– «ولی جدی… خوشگلی. حتی وقتی خجالت میکشی.»
همه دوباره زدند زیر خنده، و اون شب تبدیل شد به یکی از شیرینترین خاطراتت؛ شبی که مستیِ اعضا باعث شد خانوادت از دور، عشق و توجهی رو که کنارت داشتی ببینن و خیالشون راحتتر بشه.
پایان
تکپارتی
خونهی نامجون همیشه حالوهوای خاصی داشت.
با اینکه وسایل خیلی لوکسی نداشت، اما پر از کتاب، گیاه و وسایل موسیقی بود و همین باعث میشد همه راحت باشن.
اون شب همهی اعضا جمع بودن، صدای خنده و شوخی توی سالن پیچیده بود و هر کسی لیوانی نوشیدنی دستش گرفته بود.
تو هم کنج مبل نشسته بودی، دستت دور لیوانت حلقه زده بودی، اما ذهنت جای دیگه بود.
چند هفته بود با خانوادهات تماس نگرفته بودی و دلت براشون تنگ شده بود.
یه لحظه ن*فس ع*میقی کشیدی، گوشی رو برداشتی و تماس تصویری گرفتی.
بعد از چند ثانیه تصویر خونتون تو ایران ( ات دختر ایرانی که تو کره زندگی می کرده ) بالا اومد؛ پر از آدم، پر از خنده.
همهی فامیل جمع شده بودن و انگار سر سفرهی شام نشسته بودن.
صدای خوشحالیشون که شنیدی، یه بغض کوچیک توی گلوت نشست.
همین موقع، مکنه لاین، جونگکوک و تهیونگ و جیمین انقدر نوشیدنی زده بودن که از شدت خنده روی هم میافتادن.
تو سعی میکردی آروم و جدی با خانوادت حرف بزنی، اما صداشون پسزمینه رو پر کرده بود.
یه دفعه جیمین بلند داد زد:
– «یاه! چرا اینقدر با کلاس نشستی؟!»
و بعدش یه کلمهی نیمهفحشگونه انداخت وسط.
صدای خندهی خانوادت از اون ور خط بلند شد.
خالهات گفت:
– «اِه، این کیه؟ خیلی بامزهس!»
بابات زد زیر خنده و گفت:
– «رفیقات چه بانمکن!»
صورتت سرخ شده بود.
سعی میکردی بگی جدی نیستن، فقط مست کردن اما هنوز چیزی نگفته بودی که تهیونگ سرشو از پشت مبل آورد بالا، چشماش خمار بود و موهاش شلخته ریخته بود توی صورتش.
یه نگاه بهت کرد، بعد به گوشیت خیره شد و گفت:
– «میدونین؟ (با صدای کشدار) این دختر… خیلی خوشگله. ما هر شب میبینیمش، اما هنوزم برام عجیب میمونه. چطوری میشه یکی انقدر قشنگ باشه؟»
تو خشکت زده بود.
دستت روی گوشی لرزید.
همهی اعضا با شنیدن این جمله خندیدن و "واااااااو" کشیدن.
از اون طرف، مامانت گوشی رو نزدیکتر آورد و با ذوق گفت:
– «عههه! دیدی؟ من همیشه میگفتم دخترم خوشگله، حالا دوستاشم تایید کردن! وای خدا رو شکر…»
تو دستت رو گرفتی جلوی صورتت که خجالتت کمتر معلوم بشه اما نامجون، که همیشه نقش بزرگتر و منطقی جمع رو داشت، لیوانش رو گذاشت زمین و با لبخند گفت:
– «نگران نباشید، خانم. ما همه اینجاییم، مواظبش هستیم. مثل خواهر خودمونه.»
مامانت یه آه راحت کشید و گفت:
– «خوبه، خیالم راحته. وقتی میدونم چندتا داداش بزرگتر کنارش هستن، دیگه نگرانی ندارم.»
اون لحظه دلت پر از آرامش شد.
فامیل از اون ور با هیجان میگفتن:
«چه بچههای خوبی، خدا برات نگهشون داره!»
و اعضا این ور هر کدوم وسط خنده و شوخی، قربون صدقت میرفتن.
آخر شب، وقتی تماس تموم شد و گوشی رو گذاشتی کنار، هنوز داغی گونههات حس میشد.
تهیونگ نیمهخواب کنار مبل لم داده بود و زمزمه کرد:
– «ولی جدی… خوشگلی. حتی وقتی خجالت میکشی.»
همه دوباره زدند زیر خنده، و اون شب تبدیل شد به یکی از شیرینترین خاطراتت؛ شبی که مستیِ اعضا باعث شد خانوادت از دور، عشق و توجهی رو که کنارت داشتی ببینن و خیالشون راحتتر بشه.
پایان
- ۱۷.۵k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط