ان لحظه سر از پا نمی شناختم . پریسا برای من بود ان چشمان
ان لحظه سر از پا نمی شناختم . پریسا برای من بود ان چشمانش لبهایش فقط و فقط برای من بود
دیگر استرس و خواب اشفته به سراغم نمی آمد و دیگر از رفتن پریسا وحشت نداشتم برای اولین بار بود از پریسا جدا میشدم و تپش قلب و دلتنگ و مضطرب نبودم که فردا چه میشود ؟ پریسا مرا میخواهد یا نه ؟ پدرم میتوانست برای خرید خانه به من کمک کند پدر پریسا هم گفته بود اگر تلاش کنی من هم کمکت میکنم پس اصلا جای نگرانی نبود
با پریسا خدا حافظی کردم و در راه این شعر را میخواندم
وجود تو برای من نشانه عشق و امیده
خوب میدونم خدای من
تورو فقط واسه من افریده
برای قلب عاشقم تنها زن زمینی
چون خواسته دل منی به دل میشینی
دوستت دارم عاشقتم دیوونتم دیوونه
بزار تا من فدات بشن بمیرم عاشقونه
تو آیه نجابتی مثله یک بچه بی گناهی
وقتی دلم غصه داره برای من تو بهترین پناهی
ای زن رویایی من همسر مهربونم
تا جون دارم قدرتو رو باید بدونم
دوستت دارم عاشقتم دیوونتم دیوونه
بزار تا من فدات بشن بمیرم عاشقونه
وجوده تو برای من نشانه عشق و امیده
خوب میدونم خدای من تو رو فقط واسه من افریده
برای قلب عاشقم تنها زن زمینی
چون خواسته دله منی به دل می شینی
دوستت دارم عاشقتم دیوونتم دیوونه
بزار تا من فدات بشن بمیرم عاشقونه
این حس مالکیت لذت و کیف مگویی داشت پریسا را همسر خودم می دیدم و دیگر از هر رقیب و خاستگاری مطمین و اسوده بودم ثانیه می شمردم تا فردا بتوانم پریسا را ببینم غرق در رویاهایم بودم که به خوابگاه رسیدم حامد گفت
از خانه تان زنگ زدند گفتن حتمن تماس بگیر .... بعد گفت یک از دوستان ازاده این یادداشت را آورد و گفت برای سیاوش است ...
یادداشت را باز کردم ازاده نوشته بود
(سیاوش کار واجب دارم این شماره تلفنم پدرم خونه نیست من و مامان تنها هستیم هر موقع تونستی تماس بگیر )
با خودم گفتم تماس نمیگیرم و دیگر با ازاده حرف نمیزنم
ولی یک لحظه با خودم گفتم اگر فردا پیش پریسا بگوید از من شماره خانه مان را گرفته من چه کنم ؟ چه جوابی بدهم ؟ برای اینکه فردا پیش پریسا مزاحمم نشود و چیزی نگوید تماس گرفتم
ازاده گوشی را برداشت و با گرمی و صمیمتی خاص تحویل گرفت و بدون مقدمه گفت (مامان میخواد خودش بهت سلام بده )
بدون انکه منتظر جواب من باشه گوشی را به مادرش داد
از صدا و لحن و ادب مادر ازاده مشخص بود که بسیار شخص متین و تحصبل کرده و با وقاری است
انقدر در انتخاب جملات دقت میکرد که من حس کردم از روی کتاب متن مینواند در مقابل ان همه ادب کم اوردم و به گرمی احوال پرسی کردم
مادر ازاده گفت ((سیاوش جان نمی دانم چگونه از شما سپاس گذاری کنم شنیده امکه در زمانی که پای آزاده در آتل و گچ بود مواظبشان بودید و همراهشان وظیفه بود شخصا تشکر کنم ...))
گفتم ((برعکس من باید از ازاده جان تشکر کنم در درس ها خیلی کمکم کرد با وجود شکستگی پا یش من با تمام وجود ممنونم ))
ازاده گوشی را گرفت و گفت سیاوش به سبنا ی مهلت هفت روزه دادم گفتم یا بیا با پدرم صحبت کن و خاستگاری کن یا برای همیشه مرافراموش کن ...
گفتم تصمیم عاقلانه ای است
گفت میدونستم خوشحال میشی و ارزو میکنی که نیاد و بلند خندید .... گفتم نه من ارزو دارم بیاد و به خوشبختی زندگی کنید ...
آزاده گفت این غرور تو را دوست دارم میدانم از حسادت میسوزی ولی به زبان نمی گویی ...
با مادرم صحبت کردم گفت سیاوش حق دارد جواب تو را ندهد هر مردی بود که اهل خانواده و اخلاق و نجابت و پاکی بود مثل سیاوش بود تو به جای ناراحتی از سیاوش تکلیف دل و زندگیت را با سینا مشخص کن ...
مخصوص گفتم تماس بگیری که بدونی من اصلا از تو ناراحت نیستم و حسادت تو را درک میکنم و برای اینکه عذاب وجدان نداشته باشی تا یک هفته مزاحمت نمیشوم
و خداحافظی کرد و تماس قطع شد ...
احساس کردم دو تکه شدم دوشخصیتی ؟ باید به ازاده چه میگفتم ! شاید هر که جای ازاده بود همین فکر را میکرد زمانی که فکر میکردم پریسا شوهر دارد بیش از حد به ازاده توجه کردم و حالا ....
مصیبت من اینحا تمام نشد به خانه زنگ زدم خواهرم با ناراحتی گفت
سیاوش تو را خدا بیا به کمکت نیاز داریم ....
پرسبدم چی شده ؟
گفت ...
دیگر استرس و خواب اشفته به سراغم نمی آمد و دیگر از رفتن پریسا وحشت نداشتم برای اولین بار بود از پریسا جدا میشدم و تپش قلب و دلتنگ و مضطرب نبودم که فردا چه میشود ؟ پریسا مرا میخواهد یا نه ؟ پدرم میتوانست برای خرید خانه به من کمک کند پدر پریسا هم گفته بود اگر تلاش کنی من هم کمکت میکنم پس اصلا جای نگرانی نبود
با پریسا خدا حافظی کردم و در راه این شعر را میخواندم
وجود تو برای من نشانه عشق و امیده
خوب میدونم خدای من
تورو فقط واسه من افریده
برای قلب عاشقم تنها زن زمینی
چون خواسته دل منی به دل میشینی
دوستت دارم عاشقتم دیوونتم دیوونه
بزار تا من فدات بشن بمیرم عاشقونه
تو آیه نجابتی مثله یک بچه بی گناهی
وقتی دلم غصه داره برای من تو بهترین پناهی
ای زن رویایی من همسر مهربونم
تا جون دارم قدرتو رو باید بدونم
دوستت دارم عاشقتم دیوونتم دیوونه
بزار تا من فدات بشن بمیرم عاشقونه
وجوده تو برای من نشانه عشق و امیده
خوب میدونم خدای من تو رو فقط واسه من افریده
برای قلب عاشقم تنها زن زمینی
چون خواسته دله منی به دل می شینی
دوستت دارم عاشقتم دیوونتم دیوونه
بزار تا من فدات بشن بمیرم عاشقونه
این حس مالکیت لذت و کیف مگویی داشت پریسا را همسر خودم می دیدم و دیگر از هر رقیب و خاستگاری مطمین و اسوده بودم ثانیه می شمردم تا فردا بتوانم پریسا را ببینم غرق در رویاهایم بودم که به خوابگاه رسیدم حامد گفت
از خانه تان زنگ زدند گفتن حتمن تماس بگیر .... بعد گفت یک از دوستان ازاده این یادداشت را آورد و گفت برای سیاوش است ...
یادداشت را باز کردم ازاده نوشته بود
(سیاوش کار واجب دارم این شماره تلفنم پدرم خونه نیست من و مامان تنها هستیم هر موقع تونستی تماس بگیر )
با خودم گفتم تماس نمیگیرم و دیگر با ازاده حرف نمیزنم
ولی یک لحظه با خودم گفتم اگر فردا پیش پریسا بگوید از من شماره خانه مان را گرفته من چه کنم ؟ چه جوابی بدهم ؟ برای اینکه فردا پیش پریسا مزاحمم نشود و چیزی نگوید تماس گرفتم
ازاده گوشی را برداشت و با گرمی و صمیمتی خاص تحویل گرفت و بدون مقدمه گفت (مامان میخواد خودش بهت سلام بده )
بدون انکه منتظر جواب من باشه گوشی را به مادرش داد
از صدا و لحن و ادب مادر ازاده مشخص بود که بسیار شخص متین و تحصبل کرده و با وقاری است
انقدر در انتخاب جملات دقت میکرد که من حس کردم از روی کتاب متن مینواند در مقابل ان همه ادب کم اوردم و به گرمی احوال پرسی کردم
مادر ازاده گفت ((سیاوش جان نمی دانم چگونه از شما سپاس گذاری کنم شنیده امکه در زمانی که پای آزاده در آتل و گچ بود مواظبشان بودید و همراهشان وظیفه بود شخصا تشکر کنم ...))
گفتم ((برعکس من باید از ازاده جان تشکر کنم در درس ها خیلی کمکم کرد با وجود شکستگی پا یش من با تمام وجود ممنونم ))
ازاده گوشی را گرفت و گفت سیاوش به سبنا ی مهلت هفت روزه دادم گفتم یا بیا با پدرم صحبت کن و خاستگاری کن یا برای همیشه مرافراموش کن ...
گفتم تصمیم عاقلانه ای است
گفت میدونستم خوشحال میشی و ارزو میکنی که نیاد و بلند خندید .... گفتم نه من ارزو دارم بیاد و به خوشبختی زندگی کنید ...
آزاده گفت این غرور تو را دوست دارم میدانم از حسادت میسوزی ولی به زبان نمی گویی ...
با مادرم صحبت کردم گفت سیاوش حق دارد جواب تو را ندهد هر مردی بود که اهل خانواده و اخلاق و نجابت و پاکی بود مثل سیاوش بود تو به جای ناراحتی از سیاوش تکلیف دل و زندگیت را با سینا مشخص کن ...
مخصوص گفتم تماس بگیری که بدونی من اصلا از تو ناراحت نیستم و حسادت تو را درک میکنم و برای اینکه عذاب وجدان نداشته باشی تا یک هفته مزاحمت نمیشوم
و خداحافظی کرد و تماس قطع شد ...
احساس کردم دو تکه شدم دوشخصیتی ؟ باید به ازاده چه میگفتم ! شاید هر که جای ازاده بود همین فکر را میکرد زمانی که فکر میکردم پریسا شوهر دارد بیش از حد به ازاده توجه کردم و حالا ....
مصیبت من اینحا تمام نشد به خانه زنگ زدم خواهرم با ناراحتی گفت
سیاوش تو را خدا بیا به کمکت نیاز داریم ....
پرسبدم چی شده ؟
گفت ...
- ۸.۴k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط