و

و...
تو را خون بالا می آورم
شبیهِ سبلانی آتشفشان را
امروز از آن همه تلواسه
تنها دریاچه ای مانده است...
به زلالی اشکهایت
شاید گاه گاهی برای آبتنی کردنت
زیر بغضِ ماه...
دیدگاه ها (۴)

دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ستیا پشت خداحافظی من سفری نیست...

ڪبــریت راروشـטּ مـےڪنم وڪنارگـوش ωـیگار مےگویـم:عصرعصرنامـر...

.

روح زندگی را در حیاط قدیمی کنار حوض کاشی آبی حوالی شمعدانی ...

شب ها که ماه روی تو از چاه می کشیمآهی برای اشک خود ای ماه می...

گاهی نگه به چهره ی زردم توماه کنزان نرگسان مستِ خودت روبه را...

شعر بهانه میشود , که با تو گفتگو کنمبرای درد دل فقط به شعر و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط