عشق پارانوئیده

عشق پارانوئیده
part ۴

از زمانی که بر زمین سرد و یخ زده دراز کشیده ام و از پنجره ای که تویه اتاق نبود به دنبال ماه و ستاره ها هستم اما نمی توانم ماه را پیدا کنم، متنفرم چرا شاید این اتاق تاریک و سرد اصلا پنجره نداشت یعنی این دختر داشت دیونه میشد
تویه اتاق تاریک و کوچیک سرد و بی روح که هیچی توش نبود خالی از همه چیز دراز کشیده بود تویه گوش هایش همش صدا های سگ های وحشی و داد جیغ بود همش با خودش تکرار میکرد
ات : گمشید از سرم برید بیرون چی از جونم میخواهید برید بیرون ..
کم کم اشک هایش سرازیر شدن این اشک های که یه روز خشک میشدن اما الان مثله بارون می باریدن دنیای که ظالم بود اما آدم هایش بیشتر دختری که دو هفته کامل نه آبی نوشیده نه غذایی خورده بود چه گناهی داشت حتا سنگ پا ترین آدم هم دلش میسوخت به راستی، فرد در تاریکی نور رو پیدا می کنه، بنابراین وقتی ات در غم و اندوه هستش این نور از کجا می آید قوی ترین افراد در میان ما کسانی هستند که در میان دردها لبخند می زنند، پشت درهای بسته گریه می کنند و در نبردهایی می جنگند که هیچ کس از آن خبر ندارد، دقیقا ات داشت با چی می‌جنگید
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
از بازو های ات گرفتن و از آن اتاق که یک هفته داخلش بودن بیرون آوردن رویه برف های سرد جلوی پای پرفسور دختره رو انداختن ات که از شدت گرسنگی و تشنگی حالی نداشت فقط با تمام توانش لب زد
ات : آ... آ ب.... آب
پرفسور: هنوز واسه خوردن آب زوده
رویه افرداش کرد و گفت ........ ببریدش
اون ها هم بلافاصله تأیید کردن به سمته دختره آمدن و دوباره از بازو هایش گرفتن ‌و کشون کشون درحالی که پاهایش رویه زمین کشیده میشد و پوست انگشت هایش می‌رفت پاهای برهنه کبود و زخمی درد زیادی داشتن ..ات رو روی حوضچه ای که از شدت سرما سرش به زده بود انداختن بلافاصله عقب رفتن بخاطر وزن یک آدم رویه یخ نازوک باعث شکستن شد و افتادن ات در آب های که ترکیبی از یخ و آب بود شد حتا مژه هایش هم در آن آب های سرد و یخ زده یخ زد خون به مغزش نمی‌رسید از شدت سرما و سردی آب باعث ایستادن قلب اش شد با خودش فکر کرد دیگه تموم شد زندگیش از این شکنجه ها هم که سال ها سرش اومدن خلاص شد ..
ات : دیگه .. تموم شد..

بار دیگر که چشم هایش را باز کرد باز هم در همان قفس بود میان سگ ها گریه بی صدای میکرد فکر کرد تموم شد اما نه تموم نشده بود توان حرف زدن نداشت نمی‌تونست داد بزنه جیغ بزنه فقط یکم آب میخواست
بلاخره بعد از چند ساعت در آن فقط باز شد یکی از افراد همان پرفسور از بازوی ات گرفت و از قفس بیرون اش آورد پرفسور سمت اش آمد و با صدای نفرت انگیزش گفت
پرفسور : حیون من در چه حالیه
آن به سختی تونست لب باز کنه
ات : آب .. میخوام
پرفسور: بهت آب میدم اما باید خودت برداری ببین اونا هاش
انگشت اش رو به طرفه کاسه آبی که کمی از آنها دور تر گذاشته بود گرفت ات با خزیدن و سخنی خودش رو رسوند به آن کاسه اما لحظه ای نگذشت که سگ سیاه و وحشی از کنارش عبور کرد و سمته کاسه رفت دهنش رو در آن آب کرد و شروع به نوشیدن اش کرد ات چشم های پر از اشک که مثله خون شده بودن خیره شد با خودش تکرار کرد
ات : کی ...تموم... میشه ....
دیدگاه ها (۳)

عشق پارانوئیده part 5رویه ساختمون نیمه کاره خیلی بلند روی آخ...

عشق پارانوئیده part 6٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫(زمان حال سال ۲۰۲۵...

عشق پارانوئیده part ۳تویه شب سرد برفی و باد تندی که می‌وزید ...

عشق پارانوئیده part ۲ سال// 2011 دختری با موهای قهویی و چشم ...

معامله p9جونگ‌کوک بعد از رفتن تهیونگ، مستقیم به حمام رفت.شیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط