تــو کیستی که مــن اینگونه بی تــو بی تابم

تــو کیستی که مــن اینگونه بی تــو بی تابم

شــب از هجــوم خیـــالت، نمـــی برد خـــوابم 

تـــو کیستی که مـــن از هر مــوج تبسم تـــو

بـــه ســـان قـــایق ســرگشته، روی گردابــم

چـــــه آرزوی محالیســت زیـــــستن بـــا تــــو

مـــرا همیـــن بگذارند: یـــک سخـــن بـــا تــو ...
دیدگاه ها (۲)

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

ﺳﺎﻗﯽ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﯽ ﺑﻨﻮﺷﺎﻧﻢ ﭼﻮ ﺣﺎﻟﻢﺣﺎﻝ ﻧﯿﺴﺖﺗﺎ ﺑﺠﻮﯾﻢ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺭﺍ ﭼﻮﻥ ﻧﺸ...

تو کیستی ...که اینگونه بی تو بی تابمشب از هجوم خیالت نمی‌برد...

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمی بر...

چشم مےبندم خودم را لحظہ‌اے گم مےڪنمدست و آغوش «تو» را عالے ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط