نفسم از دل شب تا به سحر بـوی تو داشت

نفسم از دل شب تا به سحر بـوی تو داشت
تنِ تب کرده ی من حسرت گیسوی تو داشت

تو نبودی ، دل آئینــــه مرا باز شـکست
شانه بر روی سرم زمزمه ی مـــوی تو داشـت

پیِ هر کعـــبه برفتم که طوافــــــی بکنم
هر اذانی که شنیدم قبله ای سوی تو داشت

چشم بر هم زدنی واله و شیــــدای تـو شد
هر پریشان که صلیبی به سر کوی تو داشت

چشم تو میکده ای ، بر سر من گشـته خراب
وَه چه آوار شــرابی طــاق ابــروی تو داشت

شکرک بسته لبم بسکه بتصویر تو من بوسه زدم
نمیدونی که چقدر این دل تمنای تو داشت
دیدگاه ها (۱)

‏چه رفتن هاکه می ارزد به به ماندن های پوشالی....

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران استاندکی صبر، نگاهم به شما حی...

روبرو بنشینی ای ماهان چه حالی میدهد مهربان باشی و بس شادان چ...

سنجاق سرم از عشق چیزی نمی‌فهمدفقط همین را می‌داندچگونهوقتی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط